شش ماه از جام جهانی نگذشته دوباره فوتبال؛ «کی‌روش و رفقا» این‌بار پای در راه مسابقات آسیایی گذاشتند و درجه‌ی تب را در وجود ایرانی‌های فوتبال‌دوست بالا بردند. ایرانی‌هایی که سال‌های سال است در حسرت یک قهرمانی در سطح اول فوتبال آسیا ماندند. هر چند در دور مقدماتی یوزپلنگان ایرانی حریف‌های عرب خود را در نوردیدند و پای به مرحله‌ی یک‌چهارم‌نهایی نهادند اما مانع سختی به نام عراق باز هم فوتبال کشورمان را در حسرت قهرمانی در آسیا قرار داد. آن‌چه که در دیدارهای تیم کشورمان با حریفان بیشتر از همه چیز نمود پیدا می‌کرد، حضور پرشور هواداران ایرانی در استادیوم‌های  دو شهر مهم سرزمین کانگورو بود. حضور همه‌جانبه‌ی ایرانی‌ها برای حمایت تیم ملی آن‌قدر چشمگیر بود که حتی صدا و سیما را هم مجبور کرد با ذوق و شوق برای این حضور ویژه‌نامه بسازد. تیتر روزنامه‌ها و گفته‌های بازیکنان هم در نوع خود جالب بود؛ «فکر می‌کردیم در استادیوم آزادی بازی می‌کنیم»، «حمله‌ی 25هزارنفری به قطر»، «طرفداران تیم ملی بازیکنان را شگفت زده کردند»، «بمبی که سکوها را منفجر کرد»، «پس از استرالیا، ایران پرطرفدارترین تیم جام ملت‌ها»، «میزبان جام ملت‌های آسیا نگران استقبال پرشور تماشاگران ایرانی از بازی‌های تیم ملی کشورمان است»، «ملبورن با حضور هواداران کشورمان رنگ و بوی ایرانی به خود گرفت» و بسیاری جملات زیبای دیگر. شاید حضور این همه هم‌وطن در استادیوم‌های استرالیا غرورآفرین باشد اما حقایقی تلخ را نمایان می‌کند؛ مهاجرت، فرار مغزها، قاچاق انسان، جزیره‌ی ویکتوریا، واژگونی کشتی و ایرانیانی که برای رسیدن به زندگی بهتر سختی‌های مهاجرت را به جان خریده‌اند و  به تک‌کشور  پهناور واقع در گوشه‌ی جهان، نزدیک پونز (روی نقشه)  پناه برده‌اند. کسانی که شاید هنوز رگه‌هایی از ایرانی بودن‌شان را حفظ کرده‌اند و این ایرانی بودن را با حضور در استادیوم‌ها نشان می‌دهند اما نسل بعدی‌شان قطعاً استرالیایی است و فرزندان‌شان تنها تصویرشان از ایران پهناور، چیزهایی است که از پدر و مادرهایشان شنیده‌اند. 

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی مورخ سه شنبه 1393/11/07 |

خیلی کار دارم. حوصله‌ی بستن کمربند ندارم.ماشین را روشن می‌کنم و به سوی خیابان‌ها رهسپار می‌شوم. مجبورم با عجله رانندگی کنم تا به همه‌ی کارهایم برسم. اما بعضی‌ها نمی‌دانم چرا مثل لاک‌پشت رانندگی می‌کنند. از یکی‌شان سبقت می‌گیرم. یکی از روبه‌رو هی چراغ می‌دهد. توجهی نمی‌کنم و با سرعت می‌پیچم جلوی خودرویی که از او سبقت گرفته‌ام. آینه‌ام مماس با با آینه‌ی خودرویی که بی‌جهت از روبه‌رو چراغ می‌داد، رد می‌شود. واقعاً که راننده‌ی قابلی هستم. اما حیف که دیر رسیدم و می‌بایست پشت چراغ قرمز بایستم. می‌روم و منتهی‌علیه سمت راست خیابان یه جای خالی پیدا می‌کنم و منتظر سبز شدن چراغ می‌مانم. یادم می‌آید که در خیابان سمت چپ چهارراه کار واجبی دارم. پس می‌روم توی نخ چراغ راهنمایی که در آن‌طرف چهارراه سبز است. به محضی‌که زرد شد در میان چشمان مبهوت سایر رانندگان، با سرعتی فوق‌العاده از سمت راست خیابان به خیابان سمت چپی می‌گازم. به محل مورد نظر که می‌رسم می‌بینم دریغ از یک جای پارک! اما من که کار زیادی ندارم؛ در حد ده دقیقه. دوبله پارک می‌کنم و در کمال آرامش به کارم می‌رسم. وقتی برمی‌گردم می‌بینم با این دوبله پارک کردنم، خیابان تنگ را بند آوردم. رانندگان هم یا بوق می‌زنند یا فحش می‌دهند. مردم این‌روزها اعصاب درست و حسابی ندارند.
آه! حواسم نبود. خیلی کار داشتم. ماشین را سوار می‌شوم به راهم ادامه می‌دهم اما نمی‌دانم چرا هی چهارراه سر راهم سبز می‌شود. اما خوش‌شانسم چون‌که چراغ زرد است. قبل از این‌که به چهارراه برسم قرمز می‌شود. ایرادی ندارد. سرعتم آن‌قدر زیاد است که به موقع خود را به وسط چهارراه می‌رسانم. چندتایی ماشین می‌پیچند جلویم اما به آن طرف خیابان می‌اندازم و از آن‌ها درمی‌گذرم.
جلوی بانک مثل همیشه جای پارک نیست. اما از شانس خوب امروزم جایی به اندازه‌ی نصف پراید می‌بینم. ماشین را به سر می‌چپانم توی جا و شاد و خوشحال به بانک می‌روم.
وقتی برمی‌گردم می‌بینم همچین خوش‌شانس هم نیستم. راننده‌ی خودوریی که با پارک کردن من راهش بسته شده است، هی قدم می‌زند و روی ساعتش نگاه می‌کند. کمی منتظر می‌مانم تا ببینم چه می‌کند. همین می‌بینم از محل دور شد. می‌پرم و ماشین را روشن می‌کنم از محل دور می‌شوم...
من و سایر من‌های شبیه من در جامعه کرمانی این‌وزها بسیارند. کسانی که هیچ توجهی به قوانین رانندگی ندارند. حال خودروشان پراید باشد یا خودوریی 150 میلیونی و شاید بیشتر. رانندگی می‌کنند تا برسند. به کجا؟ کسی نمی‌داند. حتی خودشان

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی مورخ چهارشنبه 1393/10/17 |

دوبیتی‌های سرگشتگی مشتمل بر 43 دوبیتی است که در فاصله سالهای 79 و 82 توسط امیر غفاربیگی سروده شده اند. این کتاب به تازگی در شبکه‌های مجازی منتشر شده است و در لینک‌های زیر موجود است: 

کتابناک

کتاب سبز

کتابخانه مجازی ایران

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی مورخ دوشنبه 1393/10/08 |

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی مورخ جمعه 1393/09/21 |
170هزار دانشجو در استان کرمان مشغول به تحصیل هستند. این آمار را ما نمی‌گوییم. بلکه جناب استاندار محترم کرمان، آقای علیرضا رزم‌حسینی عزیز گفته‌اند و حتماً یک چیزی می‌دانند که می‌گویند. قطعاً این رقم در سال‌های گذشته بیشتر بوده است و به سبب کاهش جمعیت جوان کشور، در سال‌های آینده کمتر خواهد شد. که البته جای بسی خوشحالی است. البته شاید به تیریش قبای بعضی‌ها بر بخورد که چرا کاهش تعداد دانشجویان می‌تواند باعث خوشحالی شود! مگر نه این‌که هر چه تعداد قشر تحصیل‌کرده‌ی جامعه بالاتر باشد جامعه از رشد فکری بیشتری بهره مند خواهد بود. اما باید به این نکته هم توجه کرد که یک دانشجوی پسر در سن 18 سالگی وارد دانشگاه می‌شود و چهار سال با درس‌های جورواجور دست و پنجه نرم می‌کند و بعد از گذر از این مرحله، در سن 23 سالگی لباس مقدس سربازی بر تن می‌کند و دو سال را هم به این ترتیب می‌گذراند. در سن 25 سالگی او می ماند و یک لیسانس در رشته‌ای که یا به درد جامعه نمی‌خورد و بازار کار ندارد و یا جامعه از آن اشباع شده است. به دلیل تحصیل‌کرده بودن هم سطح توقع‌اش بالا رفته است و تن به هر کاری نمی‌دهد. این است که یا بیکار می‌ماند و یا به شغل‌های کاذب روی می‌آورد. شغل‌هایی که هیچ ربطی به آن‌چه که چند سال در دانشگاه وقتش را صرف آن‌ها کرده است ندارد. البته شاید دختران دانشجو به دلیل نداشتن مانعی به نام سربازی، وضعیت بهتری داشته باشند. بحث مدرک‌گرایی و سبز شدن رشته‌های دانشگاهی عجیب و غریب که مانند قارچ در دانشگاه‌هایی که به‌وجود آمدن خودشان هم جای سوال دارد هم این‌روزها خیلی داغ است و متاسفانه خیلی از مسئولین دانشگاه‌ها فکر می‌کنند هر چه تعداد رشته‌های یک دانشگاه بیشتر باشد، تاثیر مثبتی در جامعه خواهد داشت.
نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی مورخ شنبه 1393/09/08 |