

اینجا (در کرمان) همه چیز مهیای آمدن نوروزه. همه منتظرند تا ساعت ۱۵ و خرده ای جمعه از راه بره و توپ رو بترکونن. سال ۸۸ بیاد و یک تیپای رو به قبله نثار ۸۷ ملعون کنه و بر تخت بنشینه. خدا کنه که یک وقت هواپیماش سقوط نکنه! ان شاالله که سال ۸۸ سال پربرکتی واسه همه باشه.

با وجود بارا نی که باریده بود مراسم چارشنبه سوری کمافی السابق به شیوه ای کاملا سنتی و بدون هر گونه ترقه و مواد آتشزا در کرمان برگزار گردید!
تا شروع سال جدید چیزی باقی نمانده است. بازار «خونهتکونی» شب عید هم داغ داغ است. از شستن قالی گرفته تا پاک کردن شیشهها و دیوارها و کف خونه و سقف خونه و چه و چه و چه. کرمانیها معتقدند که مراسم خونهتکونی باید تا قبل از «چارشنبهسوری» تمام شود والا در فصل تابستان مورچهها خانه را اشغال خواهند کرد.
اما خونهتکونی برای من مثل نبش قبر میماند. نبش قبر خاطرات تلخ و شیرین گذشته. عکسی در یک آلبوم قدیمی، دستنوشتهای، روزنامهای، کتابی، تابلویی، همه و همه باعث یادآوری گذشته میشود و این نکته که «یک سال دیگر هم از عمرت گذشت» مانند یک روزنامه گلوله شده بر فرق سرت فرود میآید و سر حالت میآورد. اما وقتی که توپ را شلیک کردند و سال را تحویلمان دادند همهی اینها یادمان میرود تا بحبوحهی سال آینده، البته اگر جناب مستطاب عزراییل حالی بهمان بدهند.

به قول یه بابایی «راه تو را می خواند»، اونم چه خوندنی!
عصر یک روز زمستانی ::: جاده رفسنجان - کرمان
سایپا ایران خودرو جفت گیری
یکی بود، یکی بود. مرد داد میزد: «امشب همه میخوان گوجی* کباب بخورن!» آن شب هیچکس گوجه کباب نخورد، حتی خود مرد.
* گوجی: گوجه فرنگی در لهجهی شمالی
الان که نشستم و با خودم فکر میکنم میبینم اوضاع مملکت خیلی از سی پیش و قبل از آن بهتر شده. آنقدر بهتر که گاهی به خودم میگویم کاش سی سال دیرتر بدنیا آمده بودم. شاید اگر سی سال دیرتر بدنیا میآمدم خوشبختتر بودم. نه من، بلکه همهی مردم ایران اگر دیرتر بدنیا میآمدند خوشبختتر بودند. نگاه کنید سی سال پیش تنها خودرویی که در خیابانها یافت میشد پیکان بود. همان پیکانی که پارسال عذرش را خواستند و به موزه فرستادندش. اما الان چی؟ سمند و پژو و پراید کمترین خودروهایی هستند که ملت سوار میشوند. جدای از ریو و زانتیا و ماکسیما و هیوندای و چه و چه و چه!
همین موبایل معمولی را نگاه کنید. همین که الان بچههای هفت، هشت ساله هم یکی از آن را در جیبشان دارند. نگاه کنید و به یاد سی سال پیش بیفتید که مجبور بودید برای گرفتن تلفن اسم بنویسید، چند ماهی در صف بمانید و بعد قرعهکشی میشد و اسمتان درنمیآمد و دوباره قرعهکشی میشد و بعد از پیدا کردن پارتی به بدبختی میآمدند برایتان وصل میکردند و … . یه گوشی تلفن هم بهتان میدادند که مجبور بودی انگشت در سوراخهای شمارهگیرش فرو کنی و شماره بگیری. اما الان یه سری سیمکارت پنجهزارتومانی برای همه اعضای خانواده میخری و با یک گوشی ارزان قیمت که دیگر لازم نیست یه موشت شماره تلفن از دوست و آشنا را حفظ کنی و یا یادداشت کنی. همهی شمارهها را میچپانی در همان چند سانت گوشی و هر وقت حواستی درشان میآوری.
یک مسافرت میخواستی بروی هزارتا بدبختی داشتی. مشکل حمل و نقل، مشکل اسکان، مشکل خورد و خوراک، گلاب به رویتان مشکل دستشویی و … . ولی الان چی؟ بنشین در هواپیما (فوقش با دو، سه ساعت تاخیر) و آن طرف مملکت بیا پایین. هر گوشه هم که خواستی چادر مسافرتی را علم کن و دستشویی عمومی هم که همه جا هست. واقعا دیگر چه مشکلی داری؟
مثلا همین برنج؛ آن موقع فقط یک نوع برنج ایرانی داشتیم که گیر کمتر کسی میآمد تا بخورد. گرچه الان هم برنج ایرانی گیر کسی نمیآید اما به جایش انواع برنجهای هندی و پاکستانی در بازار موجود است با قیمتی ارزانتر و پختی بهتر و آسانتر.
سی سال پیش رو یادت بیاور که مادرت مجبور بود سر سیاه زمستان یخ حوض را بشکند و لباس بشوید اما الان در لباسشویی را باز میکنی و لباسهای گلوله شده را داخل شوت آن میکنی، دکمه را میزنی و روی کاناپه لم میدهی. تازه همسرت هم دیگر مجبور نیست مثل سی سال پیش سه فتیلهای را روشن کند و برای سرکار غذا درست کند. انواع و اقسام ادوات آشپزی در بازار هست. تازه دیگر قرار نیست خودت هم منت همسرت را بکشی تا یک وعده غذا برایت درست کند.
واقعا الان که فکرش را میکنم میبینم خیلی آدم ناشکری بودم. باید از درگاه خداوند طلب مغفرت کنم و برای این خوشبختی که نسبت به سی سال پیش بدست آوردم به درگاهش شکرگزاری کنم. خدایا من خیلی خوشبختم. آنقدر خوشبخت که از خوشحالی در پوستم نمیگنجم. فقط میترسم نکند یکهو از خوشحالی سکته کنم و بمیرم.
