تبليغاتX
"مفـــــــــشوی مـــــــــــن"

کرمانی­ها خس و خاشاک بیایان را «آدور» می­خوانند. این هم نوعی آدور زیبا و منحصر به فرد در دشت­های اطراف کرمان

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1388/07/29 |

جمعه این هفته فرصتی دست داد تا به مناسبت ولادت باسعادت تنی چند از دوستان بام کویری چون «غول سبز مهربان»، «پدر دلسوز و مهربان»، «سیندرلای با کفش» و «آق مرتضی» و به میزبانی استاد گرانقدر «همشهری محله­شهری» پای­مان به یک جای ناشناخته­ی دیگر کرمان یعنی «بوج» در امتداد مسیر «اختیار آباد»، «کوه بادومو» و «چشمه گز» باز شود.

گل­هایی که بر سرانگشتان یک بوته­ی «خس و خاشاک» در دامنه­ی کوهستان مشرف به بوج روییده­اند

پیرمردی که به گفته­ی «آبتین» یک پایش لب گور است و یک پایش گلاب به روتون لب موال

دو توریست «شبه سنگاپوری» که در مسیر به آنان برخورد کردیم

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ یکشنبه 1388/05/11 |

دوشنبه­ی هفته قبل اولین همایش آموزشگاه­های موسیقی کرمان به همت انجمن موسیقی در تالار عماد برگزار شد.

با توجه به استقبال بیش از حد خانواده­ها از این مراسم و گرمای هوا، «سعادت ارجمند»، مدیر آموزشگاه رامتین، به نشانه­ی اعتراض پشت تریبون رفت و با حمله به «شهرام ابوعامری» مدیر انجمن موسیقی و مسوول آموزشگاه موسیقی شباهنگ، از گرمای هوا، کوچک بودن سالن اجرا، نبود سیستم صوتی و اجرای بیش از اندازه­ی آموزشگاه شباهنگ گله شکایت کرد و گفت که هنرجویانش برنامه­های خود را لغو کرده و سالن را ترک می­کنند. این سخنان ارجمند باعث شد تا حضار با زدن کف و سوت­های بلبلی و غیربلبلی از او تقدیر کنند.

پس از آن ابوعامری با لبخند پشت تریبون آمد و از حضار عذرخواهی کرد و گفت چون اولین بار است که چنین همایشی برگزار می­شود مشکلات خاص و پیش­بینی نشده­ای بوجود می­آید. او سپس از کسانی که حوصله کرده­اند و برنامه­ها را تماشا کردند تشکر کرد و گفت که خودش هم از اجراها لذت می­برد و حتی اگه تا ساعت 10 شب هم شده می­نشیند و کار هنرجویان تماشا می­کند. صحبت­های ابوعامری هم مورد تایید حضار قرار گرفت صدای کف و سوت­شان تالار عماد را پر کرد.

بلافاصله پس از صحبت­های ابوعامری مجری پشت تریبون قرار گرفت و از این­که تا آن­جای برنامه را با حوصله تماشا کرده­اند این نوید را داد که پذیرایی در راه است. این صحبت مجری هم سخت مقبول حاضران در سالن قرار گرفت و صدای تشویق­شان بلندتر از همیشه به گوش رسید.

مردم ما همینند. با هر کسی همراه می­شویم و بلافاصله دست دوستی به کس دیگر می­دهیم. کاش شعار نمی­دادیم ما اهل کوفه نیستیم. اتفاقا فکر می­کنم ما کوفیان را روسفید کردیم و آن بندگان خدا باید بیاید پیش ما لنگ بیندازند.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ یکشنبه 1388/05/04 |


بعد از گذشت چند وقت بازار موسیقی پاپ تکانی خورد؛ آن هم چه تکانی! «سیروان خسروی» در دومین کاست خود با نام «ساعت 9» یکی از بهترین مویسقی­های پاپ چند سال اخیر را ارایه کرد. سیروان که برای اولین در سال 84 با کاست «تو خیال کردی بری» پرسر و صدا وارد موسیقی پاپ شده بود، بعد از سکوت چار ساله­اش با دست پر آمد.سیروان در آلبوم جدید خود 10 ترانه گنجانده است. زانیار خسروی، امید اطهری­نژاد و ترانه مکرم کار ترانه­سرایی این آلبوم را بر عهده داشته­اند. خود سیرمن هم تنظیم کلیه­ی آثار را بر عهده داشته است که به این کار را مثل همیشه هنرمندانه انجام داده است.

سیروان در «ساعت 9» بیشتر به سمت راک و پاپ-راک گرایش دارد. به خصوص ترانه­ی «زندگی همین امروزه» که کلا راک اجرا شده است. از ترانه­های شاخص سیروان در این آلبوم می­توان به «امروز می­خام بهت بگم»، «دلم گرفته» و «ساعت 9» اشاره کرد که در یک فضای موسیقایی آرامش­بخش و ریتم­هایی از گیتار و پیانو اجرا شده­اند. در آهنگ دلم گرفته نواخته شدن دو گیتار اسپانیش و الکترونیک در کنار هم حرف برای گفتن ندارد. آهنگ­های «آره» و «اون روزا» هم فضای تند و شادی را به آلبوم داده­اند، البته با سبکی متفاوت. پختگی صدای سیروان در این آلبوم نسبت به آلبوم «تو خیال کردی بری» کاملا مشهود است.

با توجه به همزمانی این آلبوم و آلبوم 88 «بنیامین بهادری» به نظر می­رسد اثر زیبای سیروان در سایه­ی کار سه نفره، کاملا الکترونیک و شلوغ (از نظر تعداد ترانه) بنیامین قرار گرفته است در حالی­که «ساعت 9» از نظر سازبندی و آکوستیک بودن سازها یک سر و گردن بالاتر از «88» است که یک کار تقریبا معمولی است.

بیشتر از این دیگر چیزی نمی­تونم بگم. باید خودتون این کار رو بشنوید. حداقل از آهنگ­های ساسی مانکن خیلی بهتره!

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ سه شنبه 1388/02/29 |


منتشر شده در بام کویر: عبارات «قبل از جومونگ» و «بعد از جومونگ» را می‌‌‌توانستید در ایام عید از زبان خیلی‌‌‌ها بشنوید. پخش هر روزه‌‌‌ی سریال «افسانه‌‌‌ی جومونگ» در ایام نوروز باعث شده بود تا خیل عظیمی از شهروندان پیگیر حوادث این سریال باشند و خلاصه این‌‌‌که مرد افسانه‌‌‌ای کره‌‌‌ای‌‌‌ها حسابی خودش را میان ایرانی‌‌‌ها جا کرده است.

این سریال کره‌‌‌ای پس از پخش «افسانه‌‌‌ی شجاعان»، «جواهری در قصر»، «امپراطور دریا» و «تاجر پوسان»، بخشی از همان موج کره‌‌‌ای معروف است که سال‌‌‌هاست در کشورمان به راه افتاده است.

این سریال پربیننده آنقدر مهم شده است که یکی از شبکه‌‌‌های تلویزیون در بحبوحه‌‌‌ی تحویل سال یکی از ویژه‌‌‌برنامه‌‌‌های خود را به يك مصاحبه‌‌‌ای یک ساعتی با هنرپیشه‌‌‌ی نقش اول این سریال اختصاص داده بود.

اتفاقی که یکی دو سال قبل پس از پایان سریال جواهری در قصر (همان یانگوم‌‌‌جان خودمان) نیز افتاد و هیاتی از صدا و سیما به محل فیلم‌‌‌برداری این سریال رفتند و با عوامل آن به گفتگو پرداختند. یکی از نکات حایز توجه در این سریال دکور زیبایش است که در اکثر سریال‌‌‌ها و فیلم‌‌‌های تاریخی کشور کره‌‌‌ی جنوبی مورد استفاده قرار می‌‌‌گیرد.

این دکور زیبا در هنگام تعطیلی ساخت فیلم‌‌‌ها همانند یک موزه‌‌‌ی مردم‌‌‌شناسی پذیرای بازدیدکنندگان و جهان‌‌‌گردان است. این امر، هوشمندی جالب توجهي کره‌‌‌ای‌‌‌ها را نشان می‌‌‌دهد که سرمایه‌‌‌ها را با دید باز و همچنين بررسی کامل همه‌‌‌ی جوانب به کار می‌‌‌بندند. درحالی‌‌‌که در کشور ما ممکن است تا چند سال آینده اثری از دکور گران‌‌‌قیمت سریال «یوزارسیف» که در حاشیهي ‌‌‌اتوبان تهران - قم و در معرض انواع و اقسام پدیده‌‌‌های طبیعی قرار دارد، باقی نماند.

داستان جومونگ بدون نقص نیست! اینکه امپراتوریهای سرزمین کرهی قدیم آنقدر کوچک بوده است که قاصدها و جاسوسان به طرفهالعینی خود را از یک دربار به دربار دیگر میرسانند و یا شخصیت جومونگ تنها با چند آموزش چنان قدرتی یافته است که یک تنه یک سپاه را نابود میکند بیشتر و بیشتر این داستان را به افسانه تبدیل میکند. افسانههایی که اگر در میان کاغذپارهها و کتابهای قدیمی سرزمینمان بگردیم به مواردی از این دست و یا حتی داستانهایی واقعیتر و مراتب جذابتر از جومونگ برخواهیم خورد.

واقعیت‌‌‌هایی که برای به تصویر کشیده شدن هیچ چیزی کم ندارند. داستان‌‌‌هایی که جامعهي قدیم ایران را به مردم نشان می‌‌‌دهند و باعث می‌‌‌شوند که مردم بتوانند تصویری از دنیای پیشینیان‌‌‌شان را مقابل خود مجسم کنند.

اگر اکنون کره‌‌‌ای‌‌‌ها ميدانند كه مردمشان در 700، 800 سال پیش چگونه زندگی می‌‌‌کردند مرهون احترام به تاريخ و گذشتگان است. اصلي است كه مدتهاست بين برنامهسازان ايراني به فراموشي سپرده شده است و كمتر ايراني را ميتوان پيدا كرد كه بداند پدرانمان در گذشته به چه سبك و سياقي در زندگي در پيش گرفته بودند.


پی نوشت: بام کویر بالاخره چاپ شد!

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1388/01/29 |


یک روز وجدانم سینه ای صاف کرد و گفت: «بسه دیگه، حالا چه اصراری داری که رزونامه نگار باشی؟ وقتی کسی توی کاری استعداد نداره بدون تعارف می بوسه میذاره کنار اما تو مثل بختک افتادی رو روزنامه نگاری و بلند نمی شی. برو اگه همون مفشوتو آپ کنی هنر کردی.» بعد از اظهارات جناب وجدان از بد روزگار نشریه ی «بام کویر» هم تعطیل شد و رفت پی کارش و ما ماندیم و مفشو.
این قصه ادامه داشت تا اینکه روز پنجشنبه گفتند مفشویت در «اولین جشنواره ی وب لاگ نویسان کرمان» در بخش اجتماعی مقام آورده است، بلند شو بیا. هر چند توفیق حضور در مراسم را نداشتم اما الطاف داوران به دستمان رسید. از اظهار لطف داوران «خیلی ممنونم» اما فکر می کنم بودند دوستانی در این حوزه که هم از من فعالتر بودند و هم مطالب شان متنوع تر و سودمندتر و بیشتر به درد جامعه خور تر! (عجب جمله ای گفتم)
نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ یکشنبه 1387/12/04 |

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1387/10/16 |

عکس: اردشیر غفاربیگی


بدون شک نام خانوادگی «ناظرزاده­کرمانی» برای قدیمی­ترهای کرمان نامی آشناست. دکتر احمد ناظرزاده کرمانی تا قبل از عزیمت به تهران سال­ها در آموزشگاه­های این شهر تدریس و در پست­های دولتی نقش­های متعددی را ایفا کرد. اما اهالی هنر به ویژه تئاتر بیشتر با نام «دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی» آشناترند. کسی که بواسطه­ی تلاش­های بی­شمارش در زمینه­ی پژوهش در تئاتر، در سال 81 بعنوان چهره­ی ماندگار فرهنگ و هنر ایران انتخاب گردید. هفته­ی قبل در حاشیه­ی جشنواره­ی تئاتر دانشجویی در کرمان، از این چهره­ی فرهیخته تقدیر به عمل آمد. گزارش تصویری را در ادامه­ی مطلب ببینید.


دنباله مطلب
نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1387/10/07 |


دو سال از خاموش شدنش می­گذرد. 29 آذر 85 بود که «ناصریا» سمفونی مرگ را نواخت و پرواز کرد. مردی گرمای جنوب در صدایش موج می­زد. او که صدایش به وسعت دریا بود و هم­چنین دلش. بعد از دوسال هنوز نتوانستم خود را متقاعد کنم که باز هم به آوای دلنشینش گوش فرا دهم. آوایی که موجی از غم را به وجودم سرازیر می­کند.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ یکشنبه 1387/10/01 |

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1387/09/30



شب­ها وقت خواب مشکل پیدا کردم، دیر Shut Down می­شم.

از بس با کامپیوتر ویروسی کار کردم، خودمم ویروسی شدم.

تازگی­ها مثل ویروس می­چسبم به آدما. هیچ آنتی ویروسی هم بهم کارگر نیست.

گاهی اوقات خیلی سنتی فکر می­کنم، Update  بشو هم نیستم.

بعضی وقت­ها که دیگه فکرم کار نمی­کنه، مجبورم خودمو Restart کنم.

هیچ کاری رو درست انجام نمی­دم. فکر کنم سیستم عامل مخم باید دوباره نصب شه.

فقط از ساعت 8 تا 2 کار می­کنم. CPU مغزم بیشتر از این جواب نمی­ده.

برای شادبی روحم هر چند دقیقه یه بار خودمو Refresh  می­کنم.

انگاری مخمو هک کردن! چیزی رو به یاد نمی­آورم.

 
نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ یکشنبه 1387/09/10 |

 
نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1387/08/18

طی فراخوانی که در شماره 255 نشریه­ی علمی، فرهنگی و هنری «عکس» در تیرماه 87 به چاپ رسیده بود، باشگاه مس کرمان با همکاری انجمن عکاسان حرفه­ای استان کرمان از کلیه­ی عکاسانی که از بازی­ها، تمرینات و حواشی تیم­های ورزشی باشگاه تصویر ثبت کرده بودند، دعوت به ارسال عکس کرده بود. مهلت ارسال آثار تا تاریخ 15 شهریور تعیین شده بود و شروع نمایشگاه از 25 مهر. اما چند روز مانده به پایان مهلت ارسال عکس­ها، مسوولان باشگاه آن­را تا تاریخ 25 مهر تمدید کردند. این یعنی فرصتی برای آن دسته از عکاسان ورزشی که موفق به ارسال عکس­هایشان نشده بودند. اما ناگهان تا سه روز مانده به پایان مهلت مشخص شده و در حالی­که قریب به 200 عکس به دفتر انجمن عکاسان ارسال شده بود، مسوولان باشگاه در اقدامی تعجب برانگیز خبر از لغو برگزاری اولین جشنواره عکس صنعت مس کردند.

این عمل باشگاه باعث عصبانیت عکاسان ورزشی به خصوص کرمانی­ها شده است بطوری­که طی صحبتی که با «حمید صادقی» عکاس مطرح کرمانی داشتم، وی اعلام کرد که به علت این حرکت باشگاه همه­ی عکاسان در بازی بعدی خانگی مس دوربین­ها را بر زمین نهاده و هیچگونه تصویری ثبت نخواهند کرد. صادقی که به همراه «رضا معطریان» و «میلاد پیامی»، دو عکاس شناخته شده­ی مطبوعات کشور، تیم داوری این جشنواره را تشکیل می­دادند از اقدام «برهانی­نژاد» مدیدرعامل جدید مس شدیدا انتقاد کرد.

جالب این­که باشگاه مس با «حمید نیک­نفس» مدیر عامل فرهنگی سابق خود، در اوایل تابستان جشنواره­ی کاریکاتور نسبتا موفقی را با موضوع فوتبال برگزار کرد که گزارش تصویری آن را در «مفشو» منعکس کردم.


ته نوشت با تاخیر: امروز صبح به انجمن عکاسان کرمان مراجعه کردم. گویا سوتفاهم ها برطرف شده و جشنواره عکس مس همچنان بر قرار خود باقیست.
ته نوشت برای ته نوشت قبلی: بنابر خبر موثقی که «حمیدخان» امروز جمعه دادند جشنواره کلا لغو شد.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1387/07/24 |

توضیح ویژه: متن زیر اصلاح شده­ی مقاله­ایست که در سال 83 به مناسبت دومین سالمرگ «فرهاد مهراد» در نشریه­ی فردوس کویر  به چاپ رسید.


فرهاد؛ نوای حزن­انگیز جمعه­های یک نسل

اوایل دهه­ی 40 بود. همان روزها بود که با كت و شلواری سياه و رنگ رفته در باشگاه پست و تلگراف تهران نواختن پيانو را آغاز كرد و تا مدت‌ها تنها نوازنده­ی لباس سياه اين باشگاه بود. در همین باشگاه، با چند تن از رفقایش گروه «Black cats» یا همان گربه­های سیاه را تاسیس کرد عکس از:  www.farhadmehrad.orgو جمعه شب­ها  به اجرای برنامه پرداخت. ترانه­خوانی­اش هم از همین زمان شروع شد؛ خواندن ترانه‌های روز معروف‌ترين خوانندگان دهه 60 انگلستان و امريكا همراه با نواخت پیانو. با استقبال جوانان آن دوره از ترانه­های این گروه و صدای خسته­ی او را با خود داشت، نخستین دیسکوی با نام «گوچینی» تهران پایه­گذاری شد و تا زمانی­که «فرهاد» در آن می­خواند و می­نواخت جز یکی از موفق­ترین گروه­های جاز ایران به شمار می­رفت. 

«منوچهر اسلامي» نوازنده­ی ساکسفون و ترومپت در گروه بلاک کتز از فرهاد به عنوان پايه اصلي Black Cats ياد مي­كند. او با اشاره به استعداد فرهاد مي گويد: «فرهاد با اينكه نت نمي­دانست و موسيقي را از راه گوش آموخته بود نياز چنداني به تمرين نداشت. او با چند بار زمزمه كردن شعر، ساز و صدايش را با بقيه گروه هماهنگ مي­كرد. در واقع او به احترام ديگر اعضا در جلسات تمرين حاضر مي شد.»

اما فرهاد به همراه پیانوی سیاه خود بتدريج از گروه فاصله گرفت تا فعالیت موسیقایی خود را در فصلی نوین جستجو کند. سبكی كه او در خواندن ترانه­های سیاسی بنيان گذارده بود ديگران را هم به این ميدان دوران فراخواند. کسانی چون فریدون فروغي و داريوش اقبالی. از این به بعد فصل نوین خوانندگی فرهاد آغاز شد. وقایع روی­داده در سیاهکل و سپس تيرباران «خسرو گلسرخی» و «كرامت دانشيان» سرآغاز تولد ترانه­ی «جمعه» با شعری از «شهیار قنبري» و آهنگ «اسفندیار منفردزاده» شد. ترانه که ننمی­شد اسمش را گذاشت، بانگ اعتراض یک نسل؛ «جمعه­ها خون جای بارون می­چکه»

در دهه­ی پنجاه با افزايش تنش­هاي سياسي در ايران، ترانه­هاي «شبانه1»، «خسته»، «سقف»، «گنجشگك اشي مشي»، «آوار»، «شبانه2» با اشعاري از احمد شاملو و شهيار قنبري و صداي فرهاد منتشر شدند و به سرعت جای خود را بین معترضان بازیافتند.

در همين سال­ها دركنار آنها كه در آستانه جشن‌هاي تاجگذاری ممنوع‌القلم شده بودند، سرانجام نام «فرهاد مهراد» نيز اضافه شد و او هم ممنوع‌الصدا شد! دیری نپایید که به اين ليست فروغي و داريوش هم اضافه شدند. راهی نداشت جز این­که به لندن مهاجرت کند و در يكی از رستوران‌هاي اين شهر پيانيست شبانه شود.

فرهاد در آستانه انقلاب اسلامی سال 57 شعر زيبای «محمد» از «سياوش كسرائی» را با آهنگي از منفردزاده همراه با پيانوی خود خواند و به صف انقلابيون پيوست و اين­چنين بود که صدايش در ستايش آزادي و آزادگي در تلويزيون ملي طنين انداز شد.

بعد از انقلاب، با آن كاروانی كه خود را به لوس‌آنجلس رسانده بودند و استعداد خويش را در آنجا به خاك سپردند همراه نشد؛ از آن تبار نبود. گربه سياهی بود كه تنها مي‌توانست در دل شب‌هاي سياه اختناق بخواند. فرهاد ماند و خواند، همانگونه كه فريدون، گرچه سال‌ها در خفا. پس از انقلاب، از ادامه كار منع و تقاضاهاي چندباره­ی او براي انتشار مجدد آثارش با مخالفت روبرو شد. اما هرگز با با کاروانیانی که به «لوس­آنجلس» کوچ کردند همراه نشد.

 اما سرانجام در سال 1372، آلبوم جديد فرهاد، با عنوان «خواب در بيداري»،مجوز انتشار دريافت كرد و تبديل به یکی از پرفروش­ترين آثار موسیقی شد. فرهاد پس از انتشار این آلبوم در صدد انتشار دومین آلبومش درآمد اما انگار باز همه­ی درها برویش بسته شده بود. ناگزیر در سال 1376 آن­را با نام «برف» آمريكا ضبط و منتشر كرد و بالاخره موفق شد يك  سال بعد آن­را در ايران منتشر کند. آلبومی که در جای­جای اشعار کلمات و حروف حزن­انگیز ذهن شنونده را به خود مشغول می­ساخت.

در سال­های 79 و 80 بیماری­اش تشدیدتر شد. همین امر اور از انتشار سومین آلبوم پس از انقلابش با نام «آمین» بازداشت. پس از 2 سال معالجه­ی ناموفق به فرانسه عزیمت کرد. اما دیگر دام نیاورد و نهم شهریور 81 ترانه­ی مرگ را نواخت. نه به عنوان بنیانگذار یک سبک نوین موسیقی و نه یک پیانیست آوازه­خوان. بلکه به عنوان صدای اعتراض یک نسل.

دلم امشب «یک شب مهتابش» را می­خواهد، «مرد تنها» و «تو هم با ما نبودیش» را. طنین صدایش همیشه جاودانه خواهد ماند.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ جمعه 1387/06/08 |


پیش­تر در مفشو درباره­ی انیمیشن «موش سرآشپز» صحبت کرده بودم. این­بار هم قصد دارم به یکی دیگر از انیمشن­های زیبای دنیا بپردازم؛ فیلم زنبور(BEE MOVIE). این انیمیشن که محصول 2007 شرکت Dream Works است، با بودجه‌ی عظیمی نزدیک به 150 میلیون دلار ساخته شده است و انتظار می‌رود به‌زودی در برنامه‌ی درسی مدارس آمریکا گنجانده شود.

این کارتون داستان زنبور تحصیل­کرده­ای به نام بری بنسون(Barry Benson) را به تصویر می­کشد که پس از پایان تحصیلاتش با نمرات عالی، به طور اتفاقی همراه زنبورهای گرده پخش­کن، از کندو خارج می­شود. او وقتی در یک سوپرمارکت با شیشه­های عسل متعدد مواجه می­شود از آدم­ها به خاطر بابت نپرداختن حق زنبورها شکایت می­کند. ونسا بلومه(Vanessa Bloome) دختر گل­فروشی است که به عنوان تنها حامی بری، او را در رساندن به اهدافش کمک می­کند. نکته­ی جالب اینکه زنبورها در این کارتون می‌توانند با ماشین‌های خودشان رانندگی کنند، تلفن همراه زنبوری دارند و حتی می‌توانند با آدم‌ها حرف بزنند. آنها در کندوی عسل‌شان انتخابات دارند و رأی می‌دهند تا بهترین ملکه را برای کندو انتخاب کنند. ونسا و بری بینسون، دو قهرمانی هستند که در این داستان یکی نماینده‌ی دنیای انسانی و دیگری نماینده‌ی یک کندوی عسل است.

فیلم زنبور جزو انیمیشن‌هایی است که قبل از هر چیز برای آشنایی خانواده‌ها و کودکان با طبیعت، حشرات و مخصوصا زنبورعسل ساخته شده است. با این حال، این کارتون سه‌بعدی در عین داشتن پیام‌های اخلاقی تمام جذابیت‌های لازم را برای اینکه خانواده‌ها شیفته‌ی آن بشوند، دارد.

Nominated for Golden Globe و  Another 11 nominationsدو جایزه­ی معتبری هستند که این انیمیشن از آن خود کرده است.

گفتنی است جری سینفیلد(Jerry Seinfeld) که خودش از از نویسندگان فیلم زنبور است به جای بری و رنه زلوه­گر(Renée Zellweger) هم به جای ونسا در این کارتون صحبت می­کنند. ضمن اینکه استیو هیکنر(Steve Hickner) و سایمون اسمیت(Simon J. Smith) نیز کارگردانی آن­را بر عهده داشتند.


زیرنویس: به نظر من کارتونیه که می­تونه هم بجه­ها و هم بزرگترها رو جلوی تلویزیون میخکوب کنه. کارتونی با داستانی ساده ولی جذاب.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ پنجشنبه 1387/05/31 |

پوستر نمایشگاه عکاسی خلاق طراح پوستر: امیر غفاربیگی


موسسه­ی همیار قلم برگزار می­کند:

نمایشگاه تور عکاسی خلاق راین

12 تا 17 مردادماه 1387- نگارخانه­ی شاهرخی

نشانی: کرمان، چهارراه طهماسب­آباد، مجتمع فرهنگی هنری ارشاد

مراسم افتتاحیه: شنبه ۱۲ مرداد ماه ساعت ۵ بعد از ظهر

با عکس­هایی از:

فاطمه ابریشمی، افشین احسانی، احمد پورحیدری، سارا پویان، امین جعفری، امیر حسین­رضایی، مرضیه خواجویی، محسن سعادت­نصری، هادی طالبی­زاده، امیر غفاربیگی، سعید قرایی، محمد علی موسوی.

 

وب­لاگ «مفشو» شما را به بازدید از این نمایشگاه دعوت می­کند.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ سه شنبه 1387/05/08 |

مرادبیگ: بلدی دیگ بشوری؟ بلدی سوخت بکنی؟ دوغ بزنی؟

حسام­بیگ: نه مو از این کارا بلد نیستم. بریم این کاروانو چیاشون بدزدیم...

 

«روزی روزگاری» را یادتان هست؟ هنوز این دیالوگ بین خسرو شکیبایی در نقش مراد و محمود پاک­نیت در نقش حسام را تمام و کمال یادم است. حالا باید بگوییم مرحوم یا زنده­یاد و یا شادروان خسرو شکیبایی!

خدایش رحمت کناد...

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ جمعه 1387/04/28 |

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند،

چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند.

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس،

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند.

گوییا باور نمی‌دارند روز داوری...

کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند.

یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان،

کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند.

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان،

می‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند.

حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد،

زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند.

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی،

کاندر آن جا طینت آدم مخمر می‌کنند.

صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت،

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند!

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1387/04/24 |


خوب به این دو جفت مناره نگاه کنید. این چهارتا چند سالیه که با هم همسایه شدند و درست روبه­روی همدیگه قرار دارند. یک جفتشون در قرن 21 ساخته شده و اون یکی جفت مال قرن بیستم و یا شاید نوزدهمه. اینو از نوع معماریشون می­شه فهمید. تصاویر خودشون گویا هستن که چی می­خوام بگم. واقعا از کجا به کجا رسیدیم؟

این دو جفت مناره رو می­تونید در دامنه­ی کوه «صاحب­الزمان(عج)» ببینید.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1387/03/04 |

نفر سمت راست: امیر سرتیپ شهید محمد نگارستانی و سفر سمت چپ زنده­یاد م نگارستانی کرمانی


سوختم در آتش هجران، خدایا سوختم / آتشی بس تابناک از آه دل افروختم

در خیال زلف او کردم پریشان زلف خویش / همچو شمعی گریه کردم، آب گشتم، سوختم

یک نگاهش کرد افسونم، گناه او نبود / از چه چشمم را به چشم دلربایش دوختم

بر سر سودی وصلش بردم از سر یاد خود / هستی خود را برای عشق او بفروختم

دست خالی بودم و کم­مایه در بازار عشق / گنج­ها از برکت سودای او انداختم

گر بدم در مکتب دلدادگی عامی؛ «نگار» / درس­های نادری از عشق او آموختم

 

م نگارستانی­کرمانی در سال 1310 در کرمان دیده به جهان گشود و در سال 1382 رخت از جهان بربست. وی بیشتر عمر خود را در تهران گذراند  مقالات متعددی از وی در روزنامه­های «انتقام» و «اندیشه» و هم­چنین در مجلات «رنگين­کمان» و «آشنايی با کتاب» [همه پیش از انقلاب چاپ می­شدند] به چاپ رسيد. او در سال 1346 اولین مجموعه­ی شعرش را با عنوان «نجوای دل و دين» با تخلص نگار و  در سال 1348 دومين مجموعه­ی شعرش را با عنوان «خون خدا و جان کلام» منتشر ساخت که این دو کتاب در سال 1358در یک مجموعه تجدید چاپ شدند. نگارستانی سی سال آخر عمر خود را بیشتر با تحقیق و مطالعه سپری کرد.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1387/03/01 |


تقویم را اگر ورق بزنی، 25 اردی­بهشت مصادف است با روز بزرگداشت «حکیم ابوالقاسم فردوسی» شاعر بلند آوازه­ی ایران زمین. به همین خاطر نبرد آخر «رستم» و «سهراب» را برایتان نقل می­کنم:

 

دگر باره اسپان ببستند سخت/ به سر بر همی گشت بدخواه بخت

به کشتی گرفتن نهادند سر/ گرفتند هر دو دوال کمر

هرآنگه که خشم آورد بخت شوم/ کند سنگ خارا به کردار موم

سرافراز سهراب با زور دست/ تو گفتی سپهر بلندش ببست

غمی بود رستم ببازید چنگ/ گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ

خم آورد پشت دلیر جوان/ زمانه بیامد نبودش توان

زدش بر زمین بر به کردار شیر/ بدانست کاو هم نماند به زیر

سبک تیغ تیز از میان برکشید/ بر شیر بیدار دل بردرید

بپیچید زانپس یکی آه کرد/ ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد

بدو گفت کاین بر من از من رسید/ زمانه به دست تو دادم کلید

تو زین بیگناهی که این کوژپشت/ مرابرکشید و به زودی بکشت

به بازی بکویند همسال من/ به خاک اندر آمد چنین یال من

نشان داد مادر مرا از پدر/ ز مهر اندر آمد روانم بسر

هرآنگه که تشنه شدستی به خون/ بیالودی آن خنجر آبگون

زمانه به خون تو تشنه شود/ براندام تو موی دشنه شود

کنون گر تو در آب ماهی شوی/ و گر چون شب اندر سیاهی شوی

وگر چون ستاره شوی بر سپهر/ ببری ز روی زمین پاک مهر

بخواهد هم از تو پدر کین من/ چو بیند که خاکست بالین من

ازین نامداران گردنکشان/ کسی هم برد سوی رستم نشان

که سهراب کشتست و افگنده خوار/ ترا خواست کردن همی خواستار

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1387/02/25 |

اگر اهل کارتون هستید «موش سرآشپز» را از دست ندهید. داستان موشی که در حومه­ی شهر پاریس زندگی می­کند که به آشپزی و آشپز معروف فرانسه «گوستیو» علاقه­ی شدیدی دارد. «رمی» یا همان موش قصه در اثر یک سری اتفاقات پا به رستوران معروف گوستیو در پاریس می­گذارد و به کمک روح گوستیو اعتبار رستوران را دوچندان می­کند. موش سرآشپز از آن سری کارتون­هایی است که اگر اولش را ببینید تا آخرش از پای تلویزیون تکون نمی­خورید. این کارتون محصول مشترک دو شرکت انیمیشن سازی معروف جهان یعنی «والت دیسنی» و «پیکسار» است. پیشنهاد می­کنم اول دوبله شده­ی آن را ببینید بعد زبان اصلی.

10 دقیقه از این کارتون زیبا را ببینید

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1387/02/16 |

انگار این وبلاگ دارد به یک وبلاگ عکس تبدیل می­شود. دارم سعی می­کنم عکاسی­ام را بهتر کنم اما به نظر می­رسد شانس ندارم، احتمالا استعداد هم ندارم! ولی به این اصل مهم معتقدم که آرزو بر جوانان عیب نیست.

 در این پست سه عکس از طبیعت شهرستان «بافت» برای­تان قرار داده­ام. روز 13 فروردین من هم چونان سایر ایرانیان راه دشت و دمن در پیش گرفتم و به دعوت یکی از دوستان با چند نفری از «مخربان طبیعت!» راهی این خطه­ی کوهستانی استان کرمان شدم. قبلا در مورد طبیعت این شهرستان زیاد شنیده بودم اما تاکنون خودم ندیده بودم. هوای لطیف و کمی سرد این منطقه باعث شد که تا قبل از غروب آفتاب آن­جا را ترک کنیم. تصاویری که می­بینید متعلقند به حوالی روستای «آهوئیه» از توابع شهر «بزنجان» که خود یکی از شهرهای شهرستان بافت است.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1387/01/19 |

همانطور که در پست قبلی گفتم ما بعد از شیراز به بوشهر رفتیم. از شیراز تا بوشهر 275 کیلومتر راه است که حدود 180 کیلومتر آن کوهستانی است با مناظر زیبا و بدیع. در این جاده علاوه بر جاذبه­های طبیعی مکان­های باستانی زیادی هم وجود دارد که متاسفانه به دلیل کمبود وقت نتوانستم از آن­ها دیدن کنم. مکان­هایی چون غار شاپور، شهر بیشاپور کاخ بهرام ساسانی و ... . راستی نکته­ی مهم از شهر بوشهر اینکه اگر خواستید به این شهر مسافرت کنید حتما چند قوطی حشره کش همراه داشته باشید تا شاید بتوانید (تاکید می­کنم شاید بتوانید!) از گزند پشه­ها در امان باشید. این شما و این هم عکس­هایی که قول داده بودم.


این عکس نمایی از «تنگ ابوالحیات» است، در جاده شیراز به بوشهر

رودخانه­ای در 40 کیلومتری بوشهر که سد آن در سال 1347 توسط آلمانی­ها ساخته شده­ است. اطراف آن پر بود از غارهای متعدد. ضمن اینکه ماهی گیری هم در این رودخانه ممنوع است.

نخلستان

چشمه­ی باستانی «سعد آباد» در 50 کیلومتری جاده­ی بوشهر، گناوه 

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ یکشنبه 1387/01/18 |

یادم می­آید بچه که بودم وقتی عید می­شد، مادرم می­گفت:«شیطونی نکن، چون­که اگر اول سال کتک بخوری، تا آخر سال همش کتک می­خوری!» مرحوم پدر هم وقتی اسکناس­های تا نخورده را از لای قرآن درمی­آورد می­گفت:«اگر این پول را توی جیبت بگذاری تا آخر سال همش جیبت پر از پوله!» از همان زمان­ها بود که این تفکر در مغزم حک شد که هر کاری در ایام تعطیلات نوروزی انجام بدهم در سایر ایام سال تاثیرگذار است. حتی الان که 28 ساله هستم هنوز این باور را در ذهنم وجود دارد و خودم هم اگر بخواهم آن را از بین ببرم نمی­توانم.

این مقدمه­چینی­ها را کردم تا نکته­ی اصلی را عرض کنم. معمولا ایام تعطیلات نوروزی را در منزل به سر می­­بردم و این 13+ روز به دید و بازدید و در بعضی مقاطع به سفرهای کوتاه مدت یک روزه به اطراف کرمان ختم می­شد. تا اینکه سال قبل کل تعطیلات را به «چابهار» و ساحل زیبای دریای عمان و سایر مناطق جنوب استان سیستان و بلوچستان سفر کردم. این مسافرت سرآغازی شد برای مسافرت­های بیشتر در طول سال. تهران چهار بار، اصفهان یک هفته، خراسان یک هفته، یزد و سایر شهرهای استان. من هم که آدم خرافاتی با این اتفاقات تصمیم گرفتم امسال هم تعطیلات را در سفر باشم شاید در طول سال مسافرت­های زیادی نصیبم شود.

سفر به سرزمین فارس و شهر زیبای شیراز و گشت و گذار در استان بوشهر برای اولین بار تجارب تازه­ای را برایم به همراه داشت. در استان پر رمز و راز فارس آن­قدر جاهای دیدنی وجود دارد که برای دیدن آن­ها به ماه­ها و شاید سال­ها وقت نیاز است. این موضوع تنها مختص این استان نیست بلکه جای­جای سرزمین پهناور ایران دارای نقاط دیدنی و استثنایی است.

عکس­های زیر گوشه­هایی از استان فارس را نشان می­دهد. کاش می­توانستم تمام عکس­هایی را که در این سفر گرفتم به نمایش بگذارم اما حیف…

عکس­های بوشهر را هم به زودی روی وبلاگ می­گذارم.


دریاچه مهارلو (نمک) جاده استهبان به شیراز

 

باغ ارم

ستون های کاخ آپادانا در تخت جمشید شکوه تمدن پارسی

تالار آیینه مجموعه تخت جمشید

سربازان هخامنشی مجموعه تخت جمشید

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ یکشنبه 1387/01/11 |

 عکس از سایت: fajrfestival.ir


«امین حیایی» سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد بیست وششمین جشنواره­ی فیلم فجر را از آن خود کرد. بازیگر 36 ساله­ی فیلم «شب»  نیز در جشنواره­ی پانزدهم به خاطر فیلم «براده­های خورشید» نامزد دریافت جایزه­ی بهترین بازیگر نقش دوم شده بود. حیایی از آن جمله بازیگرانی است که در هر قالبی درمی­آید. از آن جوان نسل سومی و پریشان فیلم «تله» تا راننده­ی تاکسی فیلم «مهمان» و «علی شوتی» فیلم «دختر ایرونی». از سال 70 که حیایی فعالیت خود را در بازیگری با تئاتر و پس از آن با فیلم «دو همسفر» اصغر هاشمی تا فیلم شب، همواره یکی از پرکارترین بازیگران سینمای ایران بوده­است. او در سال 81 با شش فیلم روی پرده رکورد جالبی از خود به جای گذاشت؛ «مزاحم»، «مانی و ندا»، «مونس»، «اثیری»، «رز زرد» و «بوی بهشت»، حیایی در هر کدام از این فیلم نقش­های متفاوتی را اجرا کرد. ثمره­ی این پرکاری، تجربه­ای گرانبها بود که در جشنواره­ی بیست و ششم به بار نشست.

حیایی در فیلم شب که «رسول صدرعاملی» آن­را کارگردانی کرده با «استاد عزت الله انتظامی» و «خسرو شکیبایی» همبازی شده­است. او نقش گروهبانی را بازی می­کند که برای تحویل دادن مجرمی سابقه دار مجبور می‌شود همراه او شبی را در مشهد بگذراند و بازی تاثیرگذارش، داوران جشنواره را مجاب کرد تا مهمترین سیمرغ بلورین جشنواره را به او بدهند.

هر چند حیایی را بیشتر در نقش­های طنز دیده­ایم اما او بارها توانایی­اش را در ارایه­ی نقش­های جدی به اثبات رسانده­است. هرگز نمی­توان از بازی زیبا و تاثیرگذارش در فیلم «زن زیادی» به کارگردانی «تهمینه میلانی» گذشت. البته نقش­های کلیشه­ای در کارنامه­ی حیایی دیده می­شود. نقش­هایی چون «حسن» فیلم «کما»، «مجید» فیلم «مهمان» و «بیژن» [بزغاله] در فیلم «اخراجی­ها». انگار این سه شخصیت تقریبا مشابه نقش­های مورد علاقه­ی حیایی هستند.

به هر حال بازی در بیش از 35 فیلم سینمایی و پنج سریال تلویزیونی در طول 16 سال حیایی را بدل به بازیگری پخته کرده و یکی از عواملی به شمار می­آید که می­تواند تماشاگران را به سینما بکشاند که هر کارگردانی آرزوی او را دارد.  

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1386/11/24 |

«علی­رضا عصار» را می­شناسیم، خواننده­ای با صدا و آثاری متفاوت. او جزو اولین نسل موسیقی پاپ نوین کشور است. نسلی که از سال­های 76 و 77 با تغییرات بنیادین در هنر به خصوص موسیقی کشور پا گرفت. نسلی که با کسانی چون او، «خشایار اعتمادی»، «محمد اصفهانی»، «شادمهر عقیلی»، «مانی رهنما»، «ناصر عبدالهی» و ... در عرصه­ی خوانندگی قدم­های مهمی برای پیشرفت موسیقی برداشت. در این بین، عصار از جمله کسانی است که در عمر 10 ساله­ی خود در موسیقی پاپ نوین آثار ماندگاری را از خود برجای گذاشته است که در فرصت مناسب حتما به آن­ها خواهم پرداخت. یک از آثار این خواننده­ی 36 ساله حال و هوایی «حسینی» دارد؛ «مولای عشق». با اینکه چهار سال از انتشار این اثر هنری می­گذرد، اما همچنان برای من تازگی دارد. عصار در این آلبوم به نقل واقعه­ی عاشورا با قصه­ای متفاوت می­پردازد. اشعار این روایت توسط «مهدی شریفی» سروده شده­است که خود او نیز آن­ها را دکلمه می­کند.

عصار در این کاست علاوه بر شعرخوانی روایت عاشورا که خود و شریفی آن را انجام داده­اند، قطعاتی را نیز اجرا کرده است. آهنگسازی این قطعات را «فواد حجازی»، یار دیرینه­ی عصار، انجام داده و یک ارکستراسیون قوی از بهترین نوازندگان ایران موسیقی آن را نواخته اند. هنرمندانی چون: «خاچیک باباییان»، «ارسلان کامکار»، «مازیار ظهیرالدینی»، «کریم قربانی»، «علی­رضا خورشیدفر» و ... . آنچه در این قطعات می­شنویم مقایسه­­ی زمان حال و زمان وقوع واقعه­ی عاشورا و انسان­هی کنونی[که عمدتا دم از امام حسین می­زنند] با انسان­های بزرگی چون امام علی(ع)، امام حسین(ع) و ابوالفضل العباس است.

این اثر شامل چهار قسمت است؛ «ورود کاروان به کربلا»، «جنگ حضرت عباس(ع)»، «جنگ امام حسین(ع)» و «خروج کاروان از کربلا» که سایر قطعات به فراخور حال و هوای شنونده اجرا شده­اند. 

پیشنهاد می­کنم شنیدن این اثر ماندگار را به خصوص در ماه محرم از دست ندهید، زیرا به جز یکی از قطعات به نام «سجاده عشق» بقیه را هرگز نمی­توانید از رسانه­های جمعی بشنوید!

 

در وصف امام علی(ع):

عاقبت دیدی که خون سجاده شد/ بعد از این دیگر معما ساده شد

این همان رمز است در خاک جنون/ یک موذن، یک اذان، در دشت خون

او اذان در هجر یاران سر دهد/ او ابوالفضل و علی­اکبر دهد

او دلیل پاکی راز و نیاز/ او دلیل هر اذان و هر نماز

در نماز عشق بود و بنده شد/ ضربتی خورد و رکوعش سجده شد.

سجده در خون شد مقام آن شهید/ سجده را یزدان از آن­جا آفرید

او نماز عشق را تفسیر کرد/ نانجیبان را غل و زنجیر کرد

این نماز مهر و ماه و کیش بود/ یک­هزار و چهارصد سال پیش بود

ما کجا و این نماز خون کجا؟/ ما کجا و این تن گلگون کجا؟

ما حریم لاله را دزدیده­ایم/ ما اذان عشق را نشنیده­ایم

 

در وصف امام حسین (ع):

چون قدم بر خاک خونین داشتی/ بذر غیرت بر زمین می­کاشتی

زهر عشق، حق به حمد آویختی/ در رکوعت می به ساغر ریختی

قبله­ی تو عشق و مستی، قتلگاه/ این مشایخ؛ قبله­هاشان بر گناه

گویدم از هفت­رنگان مو به مو/ خرقه­پوشان دغل­کار دورو؛

سجده بر پست و ریاست می­کنیم/ با خدا هم ما سیاست می­کنیم

کو نشانی که شما اهل دل­اید؟/ جملگی­تان بر نماز باطل­اید!

می­چکد شک بر سر سجاده­ها/ وای از روزی که افتد پرده­ها

ما خدایان زیادی ساختیم/ مال مردم را به خود پرداختیم

شیر حق برخیز وقت کار شد/ بر سر نی رفتنت انکار شد

کاخ­ها گردیده مسجد سرفراز/ صد رکعت تزویر دارد هر نماز

سجده در مسجد خدایا مشکل است/ این بنا از دل نباشد از گل است

این خسان با مال مردم زنده­اند/ جملگی اندر نماز و سجده­اند

دم ز راه و رسم سلمان می­زنیم/ لاف اسلام و مسلمان می­زنیم

کاشکی از نسل سلمان می­شدیم/ لحظه­ای یک دم مسلمان می­شدیم

سجده بر پست و ریاست می­کنیم/ با خدا هم ما سیاست می­کنیم

کو نشانی که شما اهل دل­اید؟/ جملگی­تان بر نماز باطل­اید!

 

در وصف حضرت ابوالفضل العباس (ع):

چشمه، چشمه مشک می­جوشد ز آب/ وای از دستان پور بوتراب؛

دست او بر خاک و خون پامال شد/ دست ما در جیب بیت­المال شد!

قلب او در فکر طفلان زار شد/ قلب ما در حسرت دینار شد

دین او صد باغ ایمان می­دهد/ دین ما بوی غم نان می­دهد

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ جمعه 1386/10/28 |

این حکایت زیبا را یکی از عزیزان برایم فرستاده­اند. نمی­دانم مال کی و کجاست. عزیزم هم نمی­دانست. چون­که برای او هم ارسال شده. ولی خب حکایت جالبی است!

 

روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت.

پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد.

پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد .

همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.

روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد. سراغ از همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟ گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد. پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟ گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم! پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟ گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد!  

در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد! هر کجا که تو قصد رفتن نمائی! شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت: من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل میآوردم من در حق تو قصور کردم ...

 

در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم.

 همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد.  

همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند.

همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست .

 همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند .

 پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1386/10/19 |

روز پنجشنبه­ی هفته­ی گذشته به دعوت چند تن از دوستان دانشگاهی، رفتم کنسرت «استاد کیوان ساکت»، در تالار وحدت دانشگاه کرمان. «ساکت» را به عنوان یک مدرس تار و سه­تار و عضو سابق گروه موسیقی «عارف» و سرپرست گروه موسیقی ایرانی «وزیری» می­شناختم. همنوازی­هایش را در کارهای «استاد شجریان» و «زنده­یاد بسطامی» شنیده بودم.  اما این اولین بار بود که یک اجرای زنده از او می­دیدم.

خود ساکت در طول کنسرت مانند نام خانوادگی­اش «ساکت» بود اما سازش پرسر و صدا. برنامه را در دو قسمت اجرا کرد. ساکت در پارت اول با سه­تار بداهه­نوازی کرد که «بهادر زرین» نوازنده­ی 20 ساله­ی تنبک او را همراهی نمود. ساکت در این قسمت از برنامه چنان صدای نابی از موسیقی ایرانی از سازش درآورد که تاکنون نشنیده بودم.

اما اوج هنرنمایی ساکت در قسمت دوم برنامه بود که با همراهی «بهنام ابوالقاسم» نوازنده­ی جوان پیانو «دوئت تار و پیانو» [منظور اجرای تنظیم شده­ی تار همراه پیانوست] را اجرا کرد. ساکت در این قسمت با سرعت بی­نظیر خود در نواختن تار قطعات زایبایی از ساخته­های خود و همچنین قطعات معروف کلاسیک جهان «مارتیالسی اث دنیکو» و «چارداش اثر مونتی» را به زیبایی هرچه تمام­تر اجرا کرد که باعث شد حضار او را بصورت ایستاده تشویق کنند.

پایان­بخش این کنسرت زیبا اجرای قطعه­ی «ای ایران اثر استاد خالقی» بود که حاضران در سالن با قیام کردن و خواندن شعر این قطعه شب بیاد ماندنی برای خود رقم زدند.

پس از پایان کنسرت به پشت صحنه رفتم، اما آنقدر هیجان داشتم که سوالاتم یادم رفت. خود استاد گفت: «همین هیجان­هاتو بنویس». البته دوستانم در نشریه «بام­کویر» در پایان اجرای بعدی سراغش رفته بودند و با او مصاحبه کرده بودند که بزودی روی وب­لاگ می­گذارم.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ سه شنبه 1386/09/27 |

قصد داشتم گزارش رفتن به توس و آرامگه فردوسی را بنویسم، اما این مثنوی مدتی تاخیر شد. امیرسام قرار بود عکس­های آن روز را برایم بیاورد اما طبق معمول بدقولی کرد. به محضی که عکس­ها بیاورد مطلب را می­فرستم. حالا تا آن روز چند بیتی از «حکیم ابوالقاسم فردوسی» که بر سرآغاز اثر باشکوه «شاهنامه» سروده است:

به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای/ خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر/ فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برترست/ نگارندهی بر شده پیکرست

به بینندگان آفریننده را/ نبینی مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه/ که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد/ نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی/ همان را گزیند که بیند همی

ستودن نداند کس او را چو هست/ میان بندگی را ببایدت بست

خرد را و جان را همی سنجد او/ در اندیشه​ی سخته کی گنجد اوی

بدین آلت رای و جان و زبان/ ستود آفریننده را کی توان

به هستیش باید که خستو شوی/ ز گفتار بی​کار یکسو شوی

پرستنده باشی و جوینده راه/ به ژرفی به فرمانش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود/ ز دانش دل پیر برنا بود

از این پرده برتر سخن​گاه نیست/ ز هستی مر اندیشه را راه نیست

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1386/09/21 |

گزارش: اميرسام نگارستاني/ اختصاصی بام کویر

چندی پیش گروه موسیقی ایرانی «مشتاق» با حضور در تالار وحدت دانشگاه کرمان به اجرای قطعاتی پرداخت. این گروه چهارنفره در این برنامه که در حضور دانشجویان علاقه‌مند به موسیقی ایرانی برگزار شد، در قسمت اول برنامه، قطعات و تصنیف‌هایی را در دستگاه «نوا» اجرا کرد. با پایان این قسمت، گروه سالن را ترک کرد و پس از استراحت کوتاهی همراه با 27 نوازنده‌ی جوان به روی سن رفت. «اميراخلاقی» سرپرست گروه از این جمع 27 نفره به عنوان «ارکستر بزرگ مضرابی گروه مشتاق» یاد کرد و آن‌را اولین ارکستر مضرابی استان خواند. این ارکستر که تنها از سازهای مضرابی نظیر تار، سه‌تار، یارباس و سنتور و هم‌چنین سازهای کوبه‌ای نظیر دف و تنبک استفاده می‌کرد، قطعات بدون کلام و زیبایی را با نام‌های «کوهستانی» اثر ابوالحسن صبا، «ای‌وطن» اثر علی نقی‌خان وزیری، «ای‌ایران» اثر روح‌اله خالقی و «تمرین دشتی» اثر نصراله زرین پنجه و قطعات «نیایش»،«کوچ» و «حیات» از ساخته‌های اخلاقی را اجرا کرد. سرپرست گروه مشتاق با عنوان این که صدادهی شفاف و تکنیکی از خصوصیات این ارکستر می‌باشد، گفت:«این ارکستر می‌تواند به عنوان یک کار پژوهشی برای شناسایی استعدادهای موسیقی ایرانی و هم‌چنین معرفی موسیقی ایرانی بدون کلام مورد بهره‌برداري قرار گيرد. زیرا در حال حاضر مردم موسیقی ایرانی را بیشتر با کلام آن می‌شناسند و اگر قطعه‌اي را گوش مي‌دهند بيشتر به‌خاطر صداي خواننده‌ي آن است ولي ما مي‌خواهيم بستري را فراهم كنيم تا هم موسيقي كلامي و هم موسيقي بدون كلام براي شنوندگان جذاب باشد.»

 جالب این‌که در روز برگزاری این کنسرت، ترانه‌ای به نام «سپاهان» با صدای علیرضا افتخاری که جایگاه تثبیت شده‌ای در موسیقی ایرانی دارد و خیلی‌ها او را لایق «استاد» نامیده شدن، می‌دانند، از شبکه‌ی سوم سیما پخش شد که هیچ رنگ و بویی از موسیقی ایرانی در خود نداشت. این ترانه باریتمی تند، شبیه ترانه‌های DI شده اجرا شد. البته افتخاری پس از ارایه‌ی اثر «صدایم کن» و پس از آن «نسیما» رسما به سمت موسیقی پاپ هدایت شد. او که در سابقه‌ی کاری خود آثار ماندگاری چون «راز گل»، «کاروان»، «نیلوفرانه» و... را دارد، با استفاده از جایگاه خود در موسیقی ایرانی مي‌توانست بسیار تاثیر گذار باشد، اما متاسفانه شاید به خاطر «حفظ بازار» از مسیر خود دور شد. چه این‌که گروه‌هایی نظیر مشتاق و افرادی  مانند «امیر اخلاقی» و «فواد توحیدی» و دلسوختگان دیگری در سراسر کشور، کم نیستند که تلاش خود را برای اعتلای  موسیقی ایرانی آغاز کرده‌اند و افراد دیگری چون افتخاری می‌توانند بااستفاده از تجارب‌شان یاری‌گر آنها باشند، اما در عمل این‌گونه نیست.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ جمعه 1386/09/16 |

یک‌سال گذشت، یک‌سال است که «بابک» رفته است چه بی­صدا و چه غریب؛ همان­گونه که پیش از او، واروژان، فرهاد، فریدون فروغی و منفردزاده رفته بودند. بابک بیات برای چند نسل ساخت و اجرا کرد، سرانجامش این بود که در یک صبح سرد پاییزی آخرین قطعه‌ی خود را که همانا قطعه­ی تلخ مرگ بود، بسازد و بنوازد. شاید در آن لحظه بابک این آهنگش را زمزمه می‌کرد: «خوشا مردن، خوشا خون جگر خوردن، خوشا از عاشقی مردن» و بابک عاشق بود، عاشق آن‌چه می‌ساخت و می­نواخت.

اما این رسمش نبود؛ با مردی که عاشق بود، مردی که در آهنگ‌سازی موسیقی پاپ نوین ایران یک سر و گردن بالاتر از همه بود. زمانی‌که او با عشق می­نواخت و زمانی­که همین عشق بود که او را از پا انداخت. بابک در آخرین لحظات زندگی‌اش مشغول تنظیم نت­های ترانه جدیدش در «ارکستراسیون مرگ» بود.

به‌راستی که چه زیبا خواند «حمید حامی» در ترانه‌ای ساخته­ی بابک: «دلم گرفت ای هم­نفس/ پرم شکست تو این قفس/ تو این غبار، تو این سکوت/ چه بی­صدا، نفس­نفس.» و آن­گاه شاید حرف دل بابک را فریاد زد: «از این نامهربونی­ها، دارم از غصه می­میرم.»

در آن بحبوحه خود بابک هم در یکی از معدود دفعاتی که خواند، فریاد زد:

 «باز امشب فانوسی روشن نیست/ باز سوگ این شب، یک شیون نیست/ شب است و از کوکب تا کوکب خاموشی/ شب است و شوق شب کشتن نیست.»

پنجم آذر 85 قطعه ی «مرگ» بابک اجرا شد و حضار به احترام او ایستادند و گریستند. کسی که در مسابقه‌ی درخشان کاری‌اش در عرصه‌ی موسیقی پاپ آثار ماندگاری در زمینه‌ی ساخت ترانه‌ها و موسیقی فیلم دارد. موسیقی ماندگار سریال‌هایی چون «پهلوانان نمی‌میرند» و «ولایت عشق»، که این دومی را با صدای محمد اصفهانی شنیده‌ایم، و ترانه‌های زیبایی که قبل و پس از انقلاب برای خوانندگان مطرح کشور سروده است. «خشایار اعتمادی»، «محمد اصفهانی»، «حامی»، «مانی رهنما» و چهره‌های سرشناسی دیگری که زیباترین آثار آن‌را بیات ساخته است. اما او دیگر نیست زیرا یک‌سال پیش جامعه‌ی هنری ایران را برای همیشه ترک گفت.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ سه شنبه 1386/09/13 |

سال قبل درست بعد از ماه رمضان مطلبی نوشتم درباره­ی «احسان خواجه­امیری» و ترانه­هایش. همان موقع این مطلب در نشریه­ی «بام کویر» چاپ شد اما تنی چند از دوستان سخت مرا مورد نکوهش قرار دادند اما من می­دانستم که احسان از آن جمله هنرمندان جوان و بااستعداد است که به زودی جوهره­ی واقعی خود را نشان می­دهد. ماه رمضان امسال هم احسان دوباره پیدایش شد و خیلی هم پرکار پیدایش شد. او ابتدا با موسیقی سریال «میوه­ی ممنوعه» به خانه­ها سرک کشید. این هنرمند 23 ساله با چیره­دستی مثال­زدنی مسیقی این فیلم را ساخت و تنظیم کرد و همچنین ترانه­های «افشین یدالهی» را که همیشه از لطافت خاصی برخوردارند، به زیبایی اجرا کرد.

اما این پایان کار برای احسان نبود. در همین برهه از زمان احسان دومین کاست انفرادی خود را با نام «سلام آخر» روانه­ی بازار کرد. ترانه­های این اثر هنری نسبت به کار قبلی او حرفه­ای تر اجرا شده­اند. ضمن اینکه این بار «اهورا ایمان» هم به او را در زمینه­ی شعر یاری کرده­است و احسان مثل آثار قبلی تنها به اشعار یدالهی بسنده نکرده­است.

در این آلبوم 10 ترانه وجود دارد که سهم هر کدام از ترانه­سرایان 5 آهنگ است. یکی از ترانه­های زیبای این آلبوم «زشت و زیبا» نام دارد که ریتم آرام و در بعضی مواقع تندی دارد:

 

نه میشه باورت کنم، نه میشه از تو رد بشم

نه میشه خوب من بشی، نه میشه با تو بد بشم

نه دل دارم که بشکنی، نه جون دارم فدات کنم

نه پای موندن منی، نه می­تونم رهات کنم

نه می­تونه تو خلوتش، دلم صدا کنه تورو،

نه می­تونم بگم بمون، نه می­تونم بگم برو

کجا برم که عطر تو، نپیچه توی لحظه­هام،

قصه­مو از کجا بگم، که پا نگیری تو صدام

...

 

الان مطمئنم همان دوستانی که سال قبل برای نوشتن آن مطلب بر من خرده گرفتند CD احسان را روی پخش ماشین یا روی کامپیوترشان گذاشته­اند و دارند از آن لذت می­برند.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1386/08/14 |

محسن چاوشی؛ اول­ها زیاد ازش خوشم نمی­آمد، اما یکی دو بار که آهنگ­هایش را گوش کردم دیدم نه واقعا یک حرف­هایی برای گفتن دارد. جالب اینکه محسن دو روز از من کوچکتر است!

 

دلواپس و بی­تابم،

باز امشبم بی­خوابم،

ازت خبر ندارمو تاخود صبح بیدارم.

حس خوبی ندارم،

حس خوبی ندارم،

چشام همش به ساعته،

می­گم که این چه حسیه؟

یکی می­گه خیانته!

گوشی رو بردار تا صدات،

یه ذره آرومم کنه،

این نفسای آخره،

دلم داره جون می­کنه!

همش دارم فکر می­کنم دست یکی تو دستته!

دارم می­میرم ای خدا،

فکر می­کنم حقیقته!

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ سه شنبه 1386/08/01 |