

کرمانیها خس و خاشاک بیایان را «آدور» میخوانند. این هم نوعی آدور زیبا و منحصر به فرد در دشتهای اطراف کرمان
جمعه این هفته فرصتی دست داد تا به مناسبت ولادت باسعادت تنی چند از دوستان بام کویری چون «غول سبز مهربان»، «پدر دلسوز و مهربان»، «سیندرلای با کفش» و «آق مرتضی» و به میزبانی استاد گرانقدر «همشهری محلهشهری» پایمان به یک جای ناشناختهی دیگر کرمان یعنی «بوج» در امتداد مسیر «اختیار آباد»، «کوه بادومو» و «چشمه گز» باز شود.

گلهایی که بر سرانگشتان یک بوتهی «خس و خاشاک» در دامنهی کوهستان مشرف به بوج روییدهاند

پیرمردی که به گفتهی «آبتین» یک پایش لب گور است و یک پایش گلاب به روتون لب موال

دو توریست «شبه سنگاپوری» که در مسیر به آنان برخورد کردیم

دوشنبهی هفته قبل اولین همایش آموزشگاههای موسیقی کرمان به همت انجمن موسیقی در تالار عماد برگزار شد.
با توجه به استقبال بیش از حد خانوادهها از این مراسم و گرمای هوا، «سعادت ارجمند»، مدیر آموزشگاه رامتین، به نشانهی اعتراض پشت تریبون رفت و با حمله به «شهرام ابوعامری» مدیر انجمن موسیقی و مسوول آموزشگاه موسیقی شباهنگ، از گرمای هوا، کوچک بودن سالن اجرا، نبود سیستم صوتی و اجرای بیش از اندازهی آموزشگاه شباهنگ گله شکایت کرد و گفت که هنرجویانش برنامههای خود را لغو کرده و سالن را ترک میکنند. این سخنان ارجمند باعث شد تا حضار با زدن کف و سوتهای بلبلی و غیربلبلی از او تقدیر کنند.
پس از آن ابوعامری با لبخند پشت تریبون آمد و از حضار عذرخواهی کرد و گفت چون اولین بار است که چنین همایشی برگزار میشود مشکلات خاص و پیشبینی نشدهای بوجود میآید. او سپس از کسانی که حوصله کردهاند و برنامهها را تماشا کردند تشکر کرد و گفت که خودش هم از اجراها لذت میبرد و حتی اگه تا ساعت 10 شب هم شده مینشیند و کار هنرجویان تماشا میکند. صحبتهای ابوعامری هم مورد تایید حضار قرار گرفت صدای کف و سوتشان تالار عماد را پر کرد.
بلافاصله پس از صحبتهای ابوعامری مجری پشت تریبون قرار گرفت و از اینکه تا آنجای برنامه را با حوصله تماشا کردهاند این نوید را داد که پذیرایی در راه است. این صحبت مجری هم سخت مقبول حاضران در سالن قرار گرفت و صدای تشویقشان بلندتر از همیشه به گوش رسید.
مردم ما همینند. با هر کسی همراه میشویم و بلافاصله دست دوستی به کس دیگر میدهیم. کاش شعار نمیدادیم ما اهل کوفه نیستیم. اتفاقا فکر میکنم ما کوفیان را روسفید کردیم و آن بندگان خدا باید بیاید پیش ما لنگ بیندازند.

سیروان در «ساعت 9» بیشتر به سمت راک و پاپ-راک گرایش دارد. به خصوص ترانهی «زندگی همین امروزه» که کلا راک اجرا شده است. از ترانههای شاخص سیروان در این آلبوم میتوان به «امروز میخام بهت بگم»، «دلم گرفته» و «ساعت 9» اشاره کرد که در یک فضای موسیقایی آرامشبخش و ریتمهایی از گیتار و پیانو اجرا شدهاند. در آهنگ دلم گرفته نواخته شدن دو گیتار اسپانیش و الکترونیک در کنار هم حرف برای گفتن ندارد. آهنگهای «آره» و «اون روزا» هم فضای تند و شادی را به آلبوم دادهاند، البته با سبکی متفاوت. پختگی صدای سیروان در این آلبوم نسبت به آلبوم «تو خیال کردی بری» کاملا مشهود است.
با توجه به همزمانی این آلبوم و آلبوم 88 «بنیامین بهادری» به نظر میرسد اثر زیبای سیروان در سایهی کار سه نفره، کاملا الکترونیک و شلوغ (از نظر تعداد ترانه) بنیامین قرار گرفته است در حالیکه «ساعت 9» از نظر سازبندی و آکوستیک بودن سازها یک سر و گردن بالاتر از «88» است که یک کار تقریبا معمولی است.
بیشتر از این دیگر چیزی نمیتونم بگم. باید خودتون این کار رو بشنوید. حداقل از آهنگهای ساسی مانکن خیلی بهتره!

منتشر شده در بام کویر: عبارات «قبل از جومونگ» و «بعد از جومونگ» را میتوانستید در ایام عید از زبان خیلیها بشنوید. پخش هر روزهی سریال «افسانهی جومونگ» در ایام نوروز باعث شده بود تا خیل عظیمی از شهروندان پیگیر حوادث این سریال باشند و خلاصه اینکه مرد افسانهای کرهایها حسابی خودش را میان ایرانیها جا کرده است.
این سریال کرهای پس از پخش «افسانهی شجاعان»، «جواهری در قصر»، «امپراطور دریا» و «تاجر پوسان»، بخشی از همان موج کرهای معروف است که سالهاست در کشورمان به راه افتاده است.
این سریال پربیننده آنقدر مهم شده است که یکی از شبکههای تلویزیون در بحبوحهی تحویل سال یکی از ویژهبرنامههای خود را به يك مصاحبهای یک ساعتی با هنرپیشهی نقش اول این سریال اختصاص داده بود.
اتفاقی که یکی دو سال قبل پس از پایان سریال جواهری در قصر (همان یانگومجان خودمان) نیز افتاد و هیاتی از صدا و سیما به محل فیلمبرداری این سریال رفتند و با عوامل آن به گفتگو پرداختند. یکی از نکات حایز توجه در این سریال دکور زیبایش است که در اکثر سریالها و فیلمهای تاریخی کشور کرهی جنوبی مورد استفاده قرار میگیرد.
این دکور زیبا در هنگام تعطیلی ساخت فیلمها همانند یک موزهی مردمشناسی پذیرای بازدیدکنندگان و جهانگردان است. این امر، هوشمندی جالب توجهي کرهایها را نشان میدهد که سرمایهها را با دید باز و همچنين بررسی کامل همهی جوانب به کار میبندند. درحالیکه در کشور ما ممکن است تا چند سال آینده اثری از دکور گرانقیمت سریال «یوزارسیف» که در حاشیهي اتوبان تهران - قم و در معرض انواع و اقسام پدیدههای طبیعی قرار دارد، باقی نماند.
داستان جومونگ بدون نقص نیست! اینکه امپراتوریهای سرزمین کرهی قدیم آنقدر کوچک بوده است که قاصدها و جاسوسان به طرفهالعینی خود را از یک دربار به دربار دیگر میرسانند و یا شخصیت جومونگ تنها با چند آموزش چنان قدرتی یافته است که یک تنه یک سپاه را نابود میکند بیشتر و بیشتر این داستان را به افسانه تبدیل میکند. افسانههایی که اگر در میان کاغذپارهها و کتابهای قدیمی سرزمینمان بگردیم به مواردی از این دست و یا حتی داستانهایی واقعیتر و مراتب جذابتر از جومونگ برخواهیم خورد.
واقعیتهایی که برای به تصویر کشیده شدن هیچ چیزی کم ندارند. داستانهایی که جامعهي قدیم ایران را به مردم نشان میدهند و باعث میشوند که مردم بتوانند تصویری از دنیای پیشینیانشان را مقابل خود مجسم کنند.
اگر اکنون کرهایها ميدانند كه مردمشان در 700، 800 سال پیش چگونه زندگی میکردند مرهون احترام به تاريخ و گذشتگان است. اصلي است كه مدتهاست بين برنامهسازان ايراني به فراموشي سپرده شده است و كمتر ايراني را ميتوان پيدا كرد كه بداند پدرانمان در گذشته به چه سبك و سياقي در زندگي در پيش گرفته بودند.

بدون شک نام خانوادگی «ناظرزادهکرمانی» برای قدیمیترهای کرمان نامی آشناست. دکتر احمد ناظرزاده کرمانی تا قبل از عزیمت به تهران سالها در آموزشگاههای این شهر تدریس و در پستهای دولتی نقشهای متعددی را ایفا کرد. اما اهالی هنر به ویژه تئاتر بیشتر با نام «دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی» آشناترند. کسی که بواسطهی تلاشهای بیشمارش در زمینهی پژوهش در تئاتر، در سال 81 بعنوان چهرهی ماندگار فرهنگ و هنر ایران انتخاب گردید. هفتهی قبل در حاشیهی جشنوارهی تئاتر دانشجویی در کرمان، از این چهرهی فرهیخته تقدیر به عمل آمد. گزارش تصویری را در ادامهی مطلب ببینید.
دو سال از خاموش شدنش میگذرد. 29 آذر 85 بود که «ناصریا» سمفونی مرگ را نواخت و پرواز کرد. مردی گرمای جنوب در صدایش موج میزد. او که صدایش به وسعت دریا بود و همچنین دلش. بعد از دوسال هنوز نتوانستم خود را متقاعد کنم که باز هم به آوای دلنشینش گوش فرا دهم. آوایی که موجی از غم را به وجودم سرازیر میکند.

شبها وقت خواب مشکل پیدا کردم، دیر Shut Down
میشم.
از بس با کامپیوتر ویروسی کار کردم، خودمم ویروسی شدم.
تازگیها مثل ویروس میچسبم به آدما. هیچ آنتی ویروسی هم
بهم کارگر نیست.
گاهی اوقات خیلی سنتی فکر میکنم، Update بشو هم نیستم.
بعضی وقتها که دیگه فکرم کار نمیکنه، مجبورم خودمو Restart
کنم.
هیچ کاری رو درست انجام نمیدم. فکر کنم سیستم عامل مخم
باید دوباره نصب شه.
فقط از ساعت 8 تا 2 کار میکنم. CPU
مغزم بیشتر از این جواب نمیده.
برای شادبی روحم هر چند دقیقه یه بار خودمو Refresh میکنم.
انگاری مخمو هک کردن! چیزی رو به یاد نمیآورم.
طی فراخوانی که در شماره 255 نشریهی علمی، فرهنگی و هنری «عکس» در تیرماه 87 به چاپ رسیده بود، باشگاه مس کرمان با همکاری انجمن عکاسان حرفهای استان کرمان از کلیهی عکاسانی که از بازیها، تمرینات و حواشی تیمهای ورزشی باشگاه تصویر ثبت کرده بودند، دعوت به ارسال عکس کرده بود. مهلت ارسال آثار تا تاریخ 15 شهریور تعیین شده بود و شروع نمایشگاه از 25 مهر. اما چند روز مانده به پایان مهلت ارسال عکسها، مسوولان باشگاه آنرا تا تاریخ 25 مهر تمدید کردند. این یعنی فرصتی برای آن دسته از عکاسان ورزشی که موفق به ارسال عکسهایشان نشده بودند. اما ناگهان تا سه روز مانده به پایان مهلت مشخص شده و در حالیکه قریب به 200 عکس به دفتر انجمن عکاسان ارسال شده بود، مسوولان باشگاه در اقدامی تعجب برانگیز خبر از لغو برگزاری اولین جشنواره عکس صنعت مس کردند.

این عمل باشگاه باعث عصبانیت عکاسان ورزشی به خصوص کرمانیها شده است بطوریکه طی صحبتی که با «حمید صادقی» عکاس مطرح کرمانی داشتم، وی اعلام کرد که به علت این حرکت باشگاه همهی عکاسان در بازی بعدی خانگی مس دوربینها را بر زمین نهاده و هیچگونه تصویری ثبت نخواهند کرد. صادقی که به همراه «رضا معطریان» و «میلاد پیامی»، دو عکاس شناخته شدهی مطبوعات کشور، تیم داوری این جشنواره را تشکیل میدادند از اقدام «برهانینژاد» مدیدرعامل جدید مس شدیدا انتقاد کرد.
جالب اینکه باشگاه مس با «حمید نیکنفس» مدیر عامل فرهنگی سابق خود، در اوایل تابستان جشنوارهی کاریکاتور نسبتا موفقی را با موضوع فوتبال برگزار کرد که گزارش تصویری آن را در «مفشو» منعکس کردم.
توضیح ویژه: متن زیر اصلاح شدهی مقالهایست که در سال 83 به مناسبت دومین سالمرگ «فرهاد مهراد» در نشریهی فردوس کویر به چاپ رسید.
فرهاد؛ نوای حزنانگیز جمعههای یک نسل
اوایل دههی 40 بود. همان روزها بود که با كت و شلواری سياه و رنگ رفته در باشگاه پست و تلگراف تهران نواختن پيانو را آغاز كرد و تا مدتها تنها نوازندهی لباس سياه اين باشگاه بود. در همین باشگاه، با چند تن از رفقایش گروه «Black cats» یا همان گربههای سیاه را تاسیس کرد
و جمعه شبها به اجرای برنامه پرداخت. ترانهخوانیاش هم از همین زمان شروع شد؛ خواندن ترانههای روز معروفترين خوانندگان دهه 60 انگلستان و امريكا همراه با نواخت پیانو. با استقبال جوانان آن دوره از ترانههای این گروه و صدای خستهی او را با خود داشت، نخستین دیسکوی با نام «گوچینی» تهران پایهگذاری شد و تا زمانیکه «فرهاد» در آن میخواند و مینواخت جز یکی از موفقترین گروههای جاز ایران به شمار میرفت.
«منوچهر اسلامي» نوازندهی ساکسفون و ترومپت در گروه بلاک کتز از فرهاد به عنوان پايه اصلي Black Cats ياد ميكند. او با اشاره به استعداد فرهاد مي گويد: «فرهاد با اينكه نت نميدانست و موسيقي را از راه گوش آموخته بود نياز چنداني به تمرين نداشت. او با چند بار زمزمه كردن شعر، ساز و صدايش را با بقيه گروه هماهنگ ميكرد. در واقع او به احترام ديگر اعضا در جلسات تمرين حاضر مي شد.»
اما فرهاد به همراه پیانوی سیاه خود بتدريج از گروه فاصله گرفت تا فعالیت موسیقایی خود را در فصلی نوین جستجو کند. سبكی كه او در خواندن ترانههای سیاسی بنيان گذارده بود ديگران را هم به این ميدان دوران فراخواند. کسانی چون فریدون فروغي و داريوش اقبالی. از این به بعد فصل نوین خوانندگی فرهاد آغاز شد. وقایع رویداده در سیاهکل و سپس تيرباران «خسرو گلسرخی» و «كرامت دانشيان» سرآغاز تولد ترانهی «جمعه» با شعری از «شهیار قنبري» و آهنگ «اسفندیار منفردزاده» شد. ترانه که ننمیشد اسمش را گذاشت، بانگ اعتراض یک نسل؛ «جمعهها خون جای بارون میچکه»
در دههی پنجاه با افزايش تنشهاي سياسي در ايران، ترانههاي «شبانه1»، «خسته»، «سقف»، «گنجشگك اشي مشي»، «آوار»، «شبانه2» با اشعاري از احمد شاملو و شهيار قنبري و صداي فرهاد منتشر شدند و به سرعت جای خود را بین معترضان بازیافتند.
در همين سالها دركنار آنها كه در آستانه جشنهاي تاجگذاری ممنوعالقلم شده بودند، سرانجام نام «فرهاد مهراد» نيز اضافه شد و او هم ممنوعالصدا شد! دیری نپایید که به اين ليست فروغي و داريوش هم اضافه شدند. راهی نداشت جز اینکه به لندن مهاجرت کند و در يكی از رستورانهاي اين شهر پيانيست شبانه شود.
فرهاد در آستانه انقلاب اسلامی سال 57 شعر زيبای «محمد» از «سياوش كسرائی» را با آهنگي از منفردزاده همراه با پيانوی خود خواند و به صف انقلابيون پيوست و اينچنين بود که صدايش در ستايش آزادي و آزادگي در تلويزيون ملي طنين انداز شد.
بعد از انقلاب، با آن كاروانی كه خود را به لوسآنجلس رسانده بودند و استعداد خويش را در آنجا به خاك سپردند همراه نشد؛ از آن تبار نبود. گربه سياهی بود كه تنها ميتوانست در دل شبهاي سياه اختناق بخواند. فرهاد ماند و خواند، همانگونه كه فريدون، گرچه سالها در خفا. پس از انقلاب، از ادامه كار منع و تقاضاهاي چندبارهی او براي انتشار مجدد آثارش با مخالفت روبرو شد. اما هرگز با با کاروانیانی که به «لوسآنجلس» کوچ کردند همراه نشد.
اما سرانجام در سال 1372، آلبوم جديد فرهاد، با عنوان «خواب در بيداري»،مجوز انتشار دريافت كرد و تبديل به یکی از پرفروشترين آثار موسیقی شد. فرهاد پس از انتشار این آلبوم در صدد انتشار دومین آلبومش درآمد اما انگار باز همهی درها برویش بسته شده بود. ناگزیر در سال 1376 آنرا با نام «برف» آمريكا ضبط و منتشر كرد و بالاخره موفق شد يك سال بعد آنرا در ايران منتشر کند. آلبومی که در جایجای اشعار کلمات و حروف حزنانگیز ذهن شنونده را به خود مشغول میساخت.
در سالهای 79 و 80 بیماریاش تشدیدتر شد. همین امر اور از انتشار سومین آلبوم پس از انقلابش با نام «آمین» بازداشت. پس از 2 سال معالجهی ناموفق به فرانسه عزیمت کرد. اما دیگر دام نیاورد و نهم شهریور 81 ترانهی مرگ را نواخت. نه به عنوان بنیانگذار یک سبک نوین موسیقی و نه یک پیانیست آوازهخوان. بلکه به عنوان صدای اعتراض یک نسل.
دلم امشب «یک شب مهتابش» را میخواهد، «مرد تنها» و «تو هم با ما نبودیش» را. طنین صدایش همیشه جاودانه خواهد ماند.
پیشتر در مفشو دربارهی انیمیشن «موش سرآشپز» صحبت کرده بودم. اینبار هم قصد دارم به یکی دیگر از انیمشنهای زیبای دنیا بپردازم؛ فیلم زنبور(BEE MOVIE). این انیمیشن که محصول 2007 شرکت Dream Works است، با بودجهی عظیمی نزدیک به 150 میلیون دلار ساخته شده است و انتظار میرود بهزودی در برنامهی درسی مدارس آمریکا گنجانده شود.
این کارتون داستان زنبور تحصیلکردهای به نام بری بنسون(Barry Benson) را به تصویر میکشد که پس از پایان تحصیلاتش با نمرات عالی، به طور اتفاقی همراه زنبورهای گرده پخشکن، از کندو خارج میشود. او وقتی در یک سوپرمارکت با شیشههای عسل متعدد مواجه میشود از آدمها به خاطر بابت نپرداختن حق زنبورها شکایت میکند. ونسا بلومه(Vanessa Bloome) دختر گلفروشی است که به عنوان تنها حامی بری، او را در رساندن به اهدافش کمک میکند. نکتهی جالب اینکه زنبورها در این کارتون میتوانند با ماشینهای خودشان رانندگی کنند، تلفن همراه زنبوری دارند و حتی میتوانند با آدمها حرف بزنند. آنها در کندوی عسلشان انتخابات دارند و رأی میدهند تا بهترین ملکه را برای کندو انتخاب کنند. ونسا و بری بینسون، دو قهرمانی هستند که در این داستان یکی نمایندهی دنیای انسانی و دیگری نمایندهی یک کندوی عسل است.
فیلم زنبور جزو انیمیشنهایی است که قبل از هر چیز برای آشنایی خانوادهها و کودکان با طبیعت، حشرات و مخصوصا زنبورعسل ساخته شده است. با این حال، این کارتون سهبعدی در عین داشتن پیامهای اخلاقی تمام جذابیتهای لازم را برای اینکه خانوادهها شیفتهی آن بشوند، دارد.
Nominated for Golden Globe و Another 11 nominationsدو جایزهی معتبری هستند که این انیمیشن از آن خود کرده است.
گفتنی است جری سینفیلد(Jerry Seinfeld) که خودش از از نویسندگان فیلم زنبور است به جای بری و رنه زلوهگر(Renée Zellweger) هم به جای ونسا در این کارتون صحبت میکنند. ضمن اینکه استیو هیکنر(Steve Hickner) و سایمون اسمیت(Simon J. Smith) نیز کارگردانی آنرا بر عهده داشتند.
زیرنویس: به نظر من کارتونیه که میتونه هم بجهها و هم بزرگترها رو جلوی تلویزیون میخکوب کنه. کارتونی با داستانی ساده ولی جذاب.
موسسهی همیار قلم برگزار میکند:
نمایشگاه تور عکاسی خلاق راین
12 تا 17 مردادماه 1387- نگارخانهی شاهرخی
نشانی: کرمان، چهارراه طهماسبآباد، مجتمع فرهنگی هنری ارشاد
مراسم افتتاحیه: شنبه ۱۲ مرداد ماه ساعت ۵ بعد از ظهر
با عکسهایی از:
فاطمه ابریشمی، افشین احسانی، احمد پورحیدری، سارا پویان، امین جعفری، امیر حسینرضایی، مرضیه خواجویی، محسن سعادتنصری، هادی طالبیزاده، امیر غفاربیگی، سعید قرایی، محمد علی موسوی.
وبلاگ «مفشو» شما را به بازدید از این نمایشگاه دعوت میکند.
مرادبیگ: بلدی دیگ بشوری؟ بلدی سوخت بکنی؟ دوغ بزنی؟
حسامبیگ: نه مو از این کارا بلد نیستم. بریم این کاروانو چیاشون بدزدیم...
«روزی روزگاری» را یادتان هست؟ هنوز این دیالوگ بین خسرو شکیبایی در نقش مراد و محمود پاکنیت در نقش حسام را تمام و کمال یادم است. حالا باید بگوییم مرحوم یا زندهیاد و یا شادروان خسرو شکیبایی!
خدایش رحمت کناد...

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند،
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند.
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس،
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند.
گوییا باور نمیدارند روز داوری...
کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند.
یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان،
کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند.
ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان،
میدهند آبی که دلها را توانگر میکنند.
حسن بیپایان او چندان که عاشق میکشد،
زمره دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند.
بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی،
کاندر آن جا طینت آدم مخمر میکنند.
صبحدم از عرش میآمد خروشی عقل گفت،
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند!

خوب به این دو جفت مناره نگاه کنید. این چهارتا چند سالیه که با هم همسایه شدند و درست روبهروی همدیگه قرار دارند. یک جفتشون در قرن 21 ساخته شده و اون یکی جفت مال قرن بیستم و یا شاید نوزدهمه. اینو از نوع معماریشون میشه فهمید. تصاویر خودشون گویا هستن که چی میخوام بگم. واقعا از کجا به کجا رسیدیم؟
این دو جفت مناره رو میتونید در دامنهی کوه «صاحبالزمان(عج)» ببینید.

نفر سمت راست: امیر سرتیپ شهید محمد نگارستانی و سفر سمت چپ زندهیاد م نگارستانی کرمانی
سوختم در آتش هجران، خدایا سوختم / آتشی بس تابناک از آه دل افروختم
در خیال زلف او کردم پریشان زلف خویش / همچو شمعی گریه کردم، آب گشتم، سوختم
یک نگاهش کرد افسونم، گناه او نبود / از چه چشمم را به چشم دلربایش دوختم
بر سر سودی وصلش بردم از سر یاد خود / هستی خود را برای عشق او بفروختم
دست خالی بودم و کممایه در بازار عشق / گنجها از برکت سودای او انداختم
گر بدم در مکتب دلدادگی عامی؛ «نگار» / درسهای نادری از عشق او آموختم
م نگارستانیکرمانی در سال 1310 در کرمان دیده به جهان گشود و در سال 1382 رخت از جهان بربست. وی بیشتر عمر خود را در تهران گذراند مقالات متعددی از وی در روزنامههای «انتقام» و «اندیشه» و همچنین در مجلات «رنگينکمان» و «آشنايی با کتاب» [همه پیش از انقلاب چاپ میشدند] به چاپ رسيد. او در سال 1346 اولین مجموعهی شعرش را با عنوان «نجوای دل و دين» با تخلص نگار و در سال 1348 دومين مجموعهی شعرش را با عنوان «خون خدا و جان کلام» منتشر ساخت که این دو کتاب در سال 1358در یک مجموعه تجدید چاپ شدند. نگارستانی سی سال آخر عمر خود را بیشتر با تحقیق و مطالعه سپری کرد.
تقویم را اگر ورق بزنی، 25 اردیبهشت مصادف است با روز بزرگداشت «حکیم ابوالقاسم فردوسی» شاعر بلند آوازهی ایران زمین. به همین خاطر نبرد آخر «رستم» و «سهراب» را برایتان نقل میکنم:
دگر باره اسپان ببستند سخت/ به سر بر همی گشت بدخواه بخت
به کشتی گرفتن نهادند سر/ گرفتند هر دو دوال کمر
هرآنگه که خشم آورد بخت شوم/ کند سنگ خارا به کردار موم
سرافراز سهراب با زور دست/ تو گفتی سپهر بلندش ببست
غمی بود رستم ببازید چنگ/ گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ
خم آورد پشت دلیر جوان/ زمانه بیامد نبودش توان
زدش بر زمین بر به کردار شیر/ بدانست کاو هم نماند به زیر
سبک تیغ تیز از میان برکشید/ بر شیر بیدار دل بردرید
بپیچید زانپس یکی آه کرد/ ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد
بدو گفت کاین بر من از من رسید/ زمانه به دست تو دادم کلید
تو زین بیگناهی که این کوژپشت/ مرابرکشید و به زودی بکشت
به بازی بکویند همسال من/ به خاک اندر آمد چنین یال من
نشان داد مادر مرا از پدر/ ز مهر اندر آمد روانم بسر
هرآنگه که تشنه شدستی به خون/ بیالودی آن خنجر آبگون
زمانه به خون تو تشنه شود/ براندام تو موی دشنه شود
کنون گر تو در آب ماهی شوی/ و گر چون شب اندر سیاهی شوی
وگر چون ستاره شوی بر سپهر/ ببری ز روی زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من/ چو بیند که خاکست بالین من
ازین نامداران گردنکشان/ کسی هم برد سوی رستم نشان
که سهراب کشتست و افگنده خوار/ ترا خواست کردن همی خواستار

اگر اهل کارتون هستید «موش سرآشپز» را از دست ندهید. داستان موشی که در حومهی شهر پاریس زندگی میکند که به آشپزی و آشپز معروف فرانسه «گوستیو» علاقهی شدیدی دارد. «رمی» یا همان موش قصه در اثر یک سری اتفاقات پا به رستوران معروف گوستیو در پاریس میگذارد و به کمک روح گوستیو اعتبار رستوران را دوچندان میکند. موش سرآشپز از آن سری کارتونهایی است که اگر اولش را ببینید تا آخرش از پای تلویزیون تکون نمیخورید. این کارتون محصول مشترک دو شرکت انیمیشن سازی معروف جهان یعنی «والت دیسنی» و «پیکسار» است. پیشنهاد میکنم اول دوبله شدهی آن را ببینید بعد زبان اصلی.
انگار این وبلاگ دارد به یک وبلاگ عکس تبدیل میشود. دارم سعی میکنم عکاسیام را بهتر کنم اما به نظر میرسد شانس ندارم، احتمالا استعداد هم ندارم! ولی به این اصل مهم معتقدم که آرزو بر جوانان عیب نیست.
در این پست سه عکس از طبیعت شهرستان «بافت» برایتان قرار دادهام. روز 13 فروردین من هم چونان سایر ایرانیان راه دشت و دمن در پیش گرفتم و به دعوت یکی از دوستان با چند نفری از «مخربان طبیعت!» راهی این خطهی کوهستانی استان کرمان شدم. قبلا در مورد طبیعت این شهرستان زیاد شنیده بودم اما تاکنون خودم ندیده بودم. هوای لطیف و کمی سرد این منطقه باعث شد که تا قبل از غروب آفتاب آنجا را ترک کنیم. تصاویری که میبینید متعلقند به حوالی روستای «آهوئیه» از توابع شهر «بزنجان» که خود یکی از شهرهای شهرستان بافت است.



همانطور که در پست قبلی گفتم ما بعد از شیراز به بوشهر رفتیم. از شیراز تا بوشهر 275 کیلومتر راه است که حدود 180 کیلومتر آن کوهستانی است با مناظر زیبا و بدیع. در این جاده علاوه بر جاذبههای طبیعی مکانهای باستانی زیادی هم وجود دارد که متاسفانه به دلیل کمبود وقت نتوانستم از آنها دیدن کنم. مکانهایی چون غار شاپور، شهر بیشاپور کاخ بهرام ساسانی و ... . راستی نکتهی مهم از شهر بوشهر اینکه اگر خواستید به این شهر مسافرت کنید حتما چند قوطی حشره کش همراه داشته باشید تا شاید بتوانید (تاکید میکنم شاید بتوانید!) از گزند پشهها در امان باشید. این شما و این هم عکسهایی که قول داده بودم.

این عکس نمایی از «تنگ ابوالحیات» است، در جاده شیراز به بوشهر

رودخانهای در 40 کیلومتری بوشهر که سد آن در سال 1347 توسط آلمانیها ساخته شده است. اطراف آن پر بود از غارهای متعدد. ضمن اینکه ماهی گیری هم در این رودخانه ممنوع است.

نخلستان

چشمهی باستانی «سعد آباد» در 50 کیلومتری جادهی بوشهر، گناوه
یادم میآید بچه که بودم وقتی عید میشد، مادرم میگفت:«شیطونی نکن، چونکه اگر اول سال کتک بخوری، تا آخر سال همش کتک میخوری!» مرحوم پدر هم وقتی اسکناسهای تا نخورده را از لای قرآن درمیآورد میگفت:«اگر این پول را توی جیبت بگذاری تا آخر سال همش جیبت پر از پوله!» از همان زمانها بود که این تفکر در مغزم حک شد که هر کاری در ایام تعطیلات نوروزی انجام بدهم در سایر ایام سال تاثیرگذار است. حتی الان که 28 ساله هستم هنوز این باور را در ذهنم وجود دارد و خودم هم اگر بخواهم آن را از بین ببرم نمیتوانم.
این مقدمهچینیها را کردم تا نکتهی اصلی را عرض کنم. معمولا ایام تعطیلات نوروزی را در منزل به سر میبردم و این 13+ روز به دید و بازدید و در بعضی مقاطع به سفرهای کوتاه مدت یک روزه به اطراف کرمان ختم میشد. تا اینکه سال قبل کل تعطیلات را به «چابهار» و ساحل زیبای دریای عمان و سایر مناطق جنوب استان سیستان و بلوچستان سفر کردم. این مسافرت سرآغازی شد برای مسافرتهای بیشتر در طول سال. تهران چهار بار، اصفهان یک هفته، خراسان یک هفته، یزد و سایر شهرهای استان. من هم که آدم خرافاتی با این اتفاقات تصمیم گرفتم امسال هم تعطیلات را در سفر باشم شاید در طول سال مسافرتهای زیادی نصیبم شود.
سفر به سرزمین فارس و شهر زیبای شیراز و گشت و گذار در استان بوشهر برای اولین بار تجارب تازهای را برایم به همراه داشت. در استان پر رمز و راز فارس آنقدر جاهای دیدنی وجود دارد که برای دیدن آنها به ماهها و شاید سالها وقت نیاز است. این موضوع تنها مختص این استان نیست بلکه جایجای سرزمین پهناور ایران دارای نقاط دیدنی و استثنایی است.
عکسهای زیر گوشههایی از استان فارس را نشان میدهد. کاش میتوانستم تمام عکسهایی را که در این سفر گرفتم به نمایش بگذارم اما حیف…
عکسهای بوشهر را هم به زودی روی وبلاگ میگذارم.

دریاچه مهارلو (نمک) جاده استهبان به شیراز

باغ ارم

ستون های کاخ آپادانا در تخت جمشید شکوه تمدن پارسی

تالار آیینه مجموعه تخت جمشید

سربازان هخامنشی مجموعه تخت جمشید
«امین حیایی» سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد بیست وششمین جشنوارهی فیلم فجر را از آن خود کرد. بازیگر 36 سالهی فیلم «شب» نیز در جشنوارهی پانزدهم به خاطر فیلم «برادههای خورشید» نامزد دریافت جایزهی بهترین بازیگر نقش دوم شده بود. حیایی از آن جمله بازیگرانی است که در هر قالبی درمیآید. از آن جوان نسل سومی و پریشان فیلم «تله» تا رانندهی تاکسی فیلم «مهمان» و «علی شوتی» فیلم «دختر ایرونی». از سال 70 که حیایی فعالیت خود را در بازیگری با تئاتر و پس از آن با فیلم «دو همسفر» اصغر هاشمی تا فیلم شب، همواره یکی از پرکارترین بازیگران سینمای ایران بودهاست. او در سال 81 با شش فیلم روی پرده رکورد جالبی از خود به جای گذاشت؛ «مزاحم»، «مانی و ندا»، «مونس»، «اثیری»، «رز زرد» و «بوی بهشت»، حیایی در هر کدام از این فیلم نقشهای متفاوتی را اجرا کرد. ثمرهی این پرکاری، تجربهای گرانبها بود که در جشنوارهی بیست و ششم به بار نشست.
حیایی در فیلم شب که «رسول صدرعاملی» آنرا کارگردانی کرده با «استاد عزت الله انتظامی» و «خسرو شکیبایی» همبازی شدهاست. او نقش گروهبانی را بازی میکند که برای تحویل دادن مجرمی سابقه دار مجبور میشود همراه او شبی را در مشهد بگذراند و بازی تاثیرگذارش، داوران جشنواره را مجاب کرد تا مهمترین سیمرغ بلورین جشنواره را به او بدهند.
هر چند حیایی را بیشتر در نقشهای طنز دیدهایم اما او بارها تواناییاش را در ارایهی نقشهای جدی به اثبات رساندهاست. هرگز نمیتوان از بازی زیبا و تاثیرگذارش در فیلم «زن زیادی» به کارگردانی «تهمینه میلانی» گذشت. البته نقشهای کلیشهای در کارنامهی حیایی دیده میشود. نقشهایی چون «حسن» فیلم «کما»، «مجید» فیلم «مهمان» و «بیژن» [بزغاله] در فیلم «اخراجیها». انگار این سه شخصیت تقریبا مشابه نقشهای مورد علاقهی حیایی هستند.
به هر حال بازی در بیش از 35 فیلم سینمایی و پنج سریال تلویزیونی در طول 16 سال حیایی را بدل به بازیگری پخته کرده و یکی از عواملی به شمار میآید که میتواند تماشاگران را به سینما بکشاند که هر کارگردانی آرزوی او را دارد.
«علیرضا عصار» را میشناسیم، خوانندهای با صدا و آثاری متفاوت. او جزو اولین نسل موسیقی پاپ نوین کشور است. نسلی که از سالهای 76 و 77 با تغییرات بنیادین در هنر به خصوص موسیقی کشور پا گرفت. نسلی که با کسانی چون او، «خشایار اعتمادی»،
«محمد اصفهانی»، «شادمهر عقیلی»، «مانی رهنما»، «ناصر عبدالهی» و ... در عرصهی خوانندگی قدمهای مهمی برای پیشرفت موسیقی برداشت. در این بین، عصار از جمله کسانی است که در عمر 10 سالهی خود در موسیقی پاپ نوین آثار ماندگاری را از خود برجای گذاشته است که در فرصت مناسب حتما به آنها خواهم پرداخت. یک از آثار این خوانندهی 36 ساله حال و هوایی «حسینی» دارد؛ «مولای عشق». با اینکه چهار سال از انتشار این اثر هنری میگذرد، اما همچنان برای من تازگی دارد. عصار در این آلبوم به نقل واقعهی عاشورا با قصهای متفاوت میپردازد. اشعار این روایت توسط «مهدی شریفی» سروده شدهاست که خود او نیز آنها را دکلمه میکند.
عصار در این کاست علاوه بر شعرخوانی روایت عاشورا که خود و شریفی آن را انجام دادهاند، قطعاتی را نیز اجرا کرده است. آهنگسازی این قطعات را «فواد حجازی»، یار دیرینهی عصار، انجام داده و یک ارکستراسیون قوی از بهترین نوازندگان ایران موسیقی آن را نواخته اند. هنرمندانی چون: «خاچیک باباییان»، «ارسلان کامکار»، «مازیار ظهیرالدینی»، «کریم قربانی»، «علیرضا خورشیدفر» و ... . آنچه در این قطعات میشنویم مقایسهی زمان حال و زمان وقوع واقعهی عاشورا و انسانهی کنونی[که عمدتا دم از امام حسین میزنند] با انسانهای بزرگی چون امام علی(ع)، امام حسین(ع) و ابوالفضل العباس است.
این اثر شامل چهار قسمت است؛ «ورود کاروان به کربلا»، «جنگ حضرت عباس(ع)»، «جنگ امام حسین(ع)» و «خروج کاروان از کربلا» که سایر قطعات به فراخور حال و هوای شنونده اجرا شدهاند.
پیشنهاد میکنم شنیدن این اثر ماندگار را به خصوص در ماه محرم از دست ندهید، زیرا به جز یکی از قطعات به نام «سجاده عشق» بقیه را هرگز نمیتوانید از رسانههای جمعی بشنوید!
در وصف امام علی(ع):
عاقبت دیدی که خون سجاده شد/ بعد از این دیگر معما ساده شد
این همان رمز است در خاک جنون/ یک موذن، یک اذان، در دشت خون
او اذان در هجر یاران سر دهد/ او ابوالفضل و علیاکبر دهد
او دلیل پاکی راز و نیاز/ او دلیل هر اذان و هر نماز
در نماز عشق بود و بنده شد/ ضربتی خورد و رکوعش سجده شد.
سجده در خون شد مقام آن شهید/ سجده را یزدان از آنجا آفرید
او نماز عشق را تفسیر کرد/ نانجیبان را غل و زنجیر کرد
این نماز مهر و ماه و کیش بود/ یکهزار و چهارصد سال پیش بود
ما کجا و این نماز خون کجا؟/ ما کجا و این تن گلگون کجا؟
ما حریم لاله را دزدیدهایم/ ما اذان عشق را نشنیدهایم
در وصف امام حسین (ع):
چون قدم بر خاک خونین داشتی/ بذر غیرت بر زمین میکاشتی
زهر عشق، حق به حمد آویختی/ در رکوعت می به ساغر ریختی
قبلهی تو عشق و مستی، قتلگاه/ این مشایخ؛ قبلههاشان بر گناه
گویدم از هفترنگان مو به مو/ خرقهپوشان دغلکار دورو؛
سجده بر پست و ریاست میکنیم/ با خدا هم ما سیاست میکنیم
کو نشانی که شما اهل دلاید؟/ جملگیتان بر نماز باطلاید!
میچکد شک بر سر سجادهها/ وای از روزی که افتد پردهها
ما خدایان زیادی ساختیم/ مال مردم را به خود پرداختیم
شیر حق برخیز وقت کار شد/ بر سر نی رفتنت انکار شد
کاخها گردیده مسجد سرفراز/ صد رکعت تزویر دارد هر نماز
سجده در مسجد خدایا مشکل است/ این بنا از دل نباشد از گل است
این خسان با مال مردم زندهاند/ جملگی اندر نماز و سجدهاند
دم ز راه و رسم سلمان میزنیم/ لاف اسلام و مسلمان میزنیم
کاشکی از نسل سلمان میشدیم/ لحظهای یک دم مسلمان میشدیم
سجده بر پست و ریاست میکنیم/ با خدا هم ما سیاست میکنیم
کو نشانی که شما اهل دلاید؟/ جملگیتان بر نماز باطلاید!
در وصف حضرت ابوالفضل العباس (ع):
چشمه، چشمه مشک میجوشد ز آب/ وای از دستان پور بوتراب؛
دست او بر خاک و خون پامال شد/ دست ما در جیب بیتالمال شد!
قلب او در فکر طفلان زار شد/ قلب ما در حسرت دینار شد
دین او صد باغ ایمان میدهد/ دین ما بوی غم نان میدهد
این حکایت زیبا را یکی از عزیزان برایم فرستادهاند. نمیدانم مال کی و کجاست. عزیزم هم نمیدانست. چونکه برای او هم ارسال شده. ولی خب حکایت جالبی است!
روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت.
پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد. 
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد .
همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.
روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد. سراغ از همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟ گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد. پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟ گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم! پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟ گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد!
در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد! هر کجا که تو قصد رفتن نمائی! شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت: من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل میآوردم من در حق تو قصور کردم ...
در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم.
همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند.
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست .
همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند .
پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست.
روز پنجشنبهی هفتهی گذشته به دعوت چند تن از دوستان دانشگاهی، رفتم کنسرت «استاد کیوان ساکت»، در تالار وحدت دانشگاه کرمان. «ساکت» را به عنوان یک مدرس تار و سهتار و عضو سابق گروه موسیقی «عارف» و سرپرست گروه موسیقی ایرانی «وزیری» میشناخت
م. همنوازیهایش را در کارهای «استاد شجریان» و «زندهیاد بسطامی» شنیده بودم. اما این اولین بار بود که یک اجرای زنده از او میدیدم.
خود ساکت در طول کنسرت مانند نام خانوادگیاش «ساکت» بود اما سازش پرسر و صدا. برنامه را در دو قسمت اجرا کرد. ساکت در پارت اول با سهتار بداههنوازی کرد که «بهادر زرین» نوازندهی 20 سالهی تنبک او را همراهی نمود. ساکت در این قسمت از برنامه چنان صدای نابی از موسیقی ایرانی از سازش درآورد که تاکنون نشنیده بودم.
اما اوج هنرنمایی ساکت در قسمت دوم برنامه بود که با همراهی «بهنام ابوالقاسم» نوازندهی جوان پیانو «دوئت تار و پیانو» [منظور اجرای تنظیم شدهی تار همراه پیانوست] را اجرا کرد. ساکت در این قسمت با سرعت بینظیر خود در نواختن تار قطعات زایبایی از ساختههای خود و همچنین قطعات معروف کلاسیک جهان «مارتیالسی اث دنیکو» و «چارداش اثر مونتی» را به زیبایی هرچه تمامتر اجرا کرد که باعث شد حضار او را بصورت ایستاده تشویق کنند.
پایانبخش این کنسرت زیبا اجرای قطعهی «ای ایران اثر استاد خالقی» بود که حاضران در سالن با قیام کردن و خواندن شعر این قطعه شب بیاد ماندنی برای خود رقم زدند.
پس از پایان کنسرت به پشت صحنه رفتم، اما آنقدر هیجان داشتم که سوالاتم یادم رفت. خود استاد گفت: «همین هیجانهاتو بنویس». البته دوستانم در نشریه «بامکویر» در پایان اجرای بعدی سراغش رفته بودند و با او مصاحبه کرده بودند که بزودی روی وبلاگ میگذارم.

قصد داشتم گزارش رفتن به توس و آرامگه فردوسی را بنویسم، اما این مثنوی مدتی تاخیر شد. امیرسام قرار بود عکسهای آن روز را برایم بیاورد اما طبق معمول بدقولی کرد. به محضی که عکسها بیاورد مطلب را میفرستم. حالا تا آن روز چند بیتی از «حکیم ابوالقاسم فردوسی» که بر سرآغاز اثر باشکوه «شاهنامه» سروده است:
به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای/ خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر/ فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست/ نگارندهی بر شده پیکرست
به بینندگان آفریننده را/ نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه/ که او برتر از نام و از جایگاه
سخن هر چه زین گوهران بگذرد/ نیابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخن برگزیند همی/ همان را گزیند که بیند همی
ستودن نداند کس او را چو هست/ میان بندگی را ببایدت بست
خرد را و جان را همی سنجد او/ در اندیشهی سخته کی گنجد اوی
بدین آلت رای و جان و زبان/ ستود آفریننده را کی توان
به هستیش باید که خستو شوی/ ز گفتار بیکار یکسو شوی
پرستنده باشی و جوینده راه/ به ژرفی به فرمانش کردن نگاه
توانا بود هر که دانا بود/ ز دانش دل پیر برنا بود
از این پرده برتر سخنگاه نیست/ ز هستی مر اندیشه را راه نیست
گزارش: اميرسام نگارستاني/ اختصاصی بام کویر
چندی پیش گروه موسیقی ایرانی «مشتاق» با حضور در تالار وحدت دانشگاه کرمان به اجرای قطعاتی پرداخت. این گروه چهارنفره در این برنامه که در حضور دانشجویان علاقهمند به موسیقی ایرانی برگزار شد، در قسمت اول برنامه، قطعات و تصنیفهایی را در دستگاه «نوا» اجرا کرد. با پایان این قسمت، گروه سالن را ترک کرد و پس از استراحت کوتاهی همراه با 27 نوازندهی جوان به روی سن رفت. «اميراخلاقی» سرپرست گروه از این جمع 27 نفره به عنوان «ارکستر بزرگ مضرابی گروه مشتاق» یاد ک
رد و آنرا اولین ارکستر مضرابی استان خواند. این ارکستر که تنها از سازهای مضرابی نظیر تار، سهتار، یارباس و سنتور و همچنین سازهای کوبهای نظیر دف و تنبک استفاده میکرد، قطعات بدون کلام و زیبایی را با نامهای «کوهستانی» اثر ابوالحسن صبا، «ایوطن» اثر علی نقیخان وزیری، «ایایران» اثر روحاله خالقی و «تمرین دشتی» اثر نصراله زرین پنجه و قطعات «نیایش»،«کوچ» و «حیات» از ساختههای اخلاقی را اجرا کرد. سرپرست گروه مشتاق با عنوان این که صدادهی شفاف و تکنیکی از خصوصیات این ارکستر میباشد، گفت:«این ارکستر میتواند به عنوان یک کار پژوهشی برای شناسایی استعدادهای موسیقی ایرانی و همچنین معرفی موسیقی ایرانی بدون کلام مورد بهرهبرداري قرار گيرد. زیرا در حال حاضر مردم موسیقی ایرانی را بیشتر با کلام آن میشناسند و اگر قطعهاي را گوش ميدهند بيشتر بهخاطر صداي خوانندهي آن است ولي ما ميخواهيم بستري را فراهم كنيم تا هم موسيقي كلامي و هم موسيقي بدون كلام براي شنوندگان جذاب باشد.»
جالب اینکه در روز برگزاری این کنسرت، ترانهای به نام «سپاهان» با صدای علیرضا افتخاری که جایگاه تثبیت شدهای در موسیقی ایرانی دارد و خیلیها او را لایق «استاد» نامیده شدن، میدانند، از شبکهی سوم سیما پخش شد که هیچ رنگ و بویی از موسیقی ایرانی در خود نداشت. این ترانه باریتمی تند، شبیه ترانههای DI شده اجرا شد. البته افتخاری پس از ارایهی اثر «صدایم کن» و پس از آن «نسیما» رسما به سمت موسیقی پاپ هدایت شد. او که در سابقهی کاری خود آثار ماندگاری چون «راز گل»، «کاروان»، «نیلوفرانه» و... را دارد، با استفاده از جایگاه خود در موسیقی ایرانی ميتوانست بسیار تاثیر گذار باشد، اما متاسفانه شاید به خاطر «حفظ بازار» از مسیر خود دور شد. چه اینکه گروههایی نظیر مشتاق و افرادی مانند «امیر اخلاقی» و «فواد توحیدی» و دلسوختگان دیگری در سراسر کشور، کم نیستند که تلاش خود را برای اعتلای موسیقی ایرانی آغاز کردهاند و افراد دیگری چون افتخاری میتوانند بااستفاده از تجاربشان یاریگر آنها باشند، اما در عمل اینگونه نیست.
یکسال گذشت، یکسال است که «بابک» رفته است چه بیصدا و چه غریب؛ همانگونه که پیش از او، واروژان، فرهاد، فریدون فروغی و منفردزاده رفته بودند. بابک بیات برای چند نسل ساخت و اجرا کرد، سرانجامش این بود که در یک صبح سرد پاییزی آخرین قطعهی خود را که همانا قطعهی تلخ مرگ بود، بسازد و بنوازد. شاید در آن لحظه بابک این آهنگش را زمزمه میکرد: «خوشا مردن، خوشا خون جگر خوردن، خوشا از عاشقی مردن» و بابک عاشق بود، عاشق آنچه میساخت و مینواخت.
اما این رسمش نبود؛ با مردی که عاشق بود، مردی که در آهنگسازی موسیقی پاپ نوین ایران یک سر و گردن بالاتر از همه بود. زمانیکه او با عشق مینواخت و زمانیکه همین عشق بود که او را از پا انداخت. بابک در آخرین لحظات زندگیاش مشغول تنظیم نتهای ترانه جدیدش در «ارکستراسیون مرگ» بود.
بهراستی که چه زیبا خواند «حمید حامی» در ترانهای ساختهی بابک: «دلم گرفت ای همنفس/ پرم شکست تو این قفس/ تو این غبار، تو این سکوت/ چه بیصدا، نفسنفس.» و آنگاه شاید حرف دل بابک را فریاد زد: «از این نامهربونیها، دارم از غصه میمیرم.»
در آن بحبوحه خود بابک هم در یکی از معدود دفعاتی که خواند، فریاد زد:
«باز امشب فانوسی روشن نیست/ باز سوگ این شب، یک شیون نیست/ شب است و از کوکب تا کوکب خاموشی/ شب است و شوق شب کشتن نیست.»
پنجم آذر 85 قطعه ی «مرگ» بابک اجرا شد و حضار به احترام او ایستادند و گریستند. کسی که در مسابقهی درخشان کاریاش در عرصهی موسیقی پاپ آثار ماندگاری در زمینهی ساخت ترانهها و موسیقی فیلم دارد. موسیقی ماندگار سریالهایی چون «پهلوانان نمیمیرند» و «ولایت عشق»، که این دومی را با صدای محمد اصفهانی شنیدهایم، و ترانههای زیبایی که قبل و پس از انقلاب برای خوانندگان مطرح کشور سروده است. «خشایار اعتمادی»، «محمد اصفهانی»، «حامی»، «مانی رهنما» و چهرههای سرشناسی دیگری که زیباترین آثار آنرا بیات ساخته است. اما او دیگر نیست زیرا یکسال پیش جامعهی هنری ایران را برای همیشه ترک گفت.
سال قبل درست بعد از ماه رمضان مطلبی نوشتم دربارهی «احسان خواجهامیری» و ترانههایش. همان موقع این مطلب در نشریهی «بام کویر» چاپ شد اما تنی چند از دوستان سخ
ت مرا مورد نکوهش قرار دادند اما من میدانستم که احسان از آن جمله هنرمندان جوان و بااستعداد است که به زودی جوهرهی واقعی خود را نشان میدهد. ماه رمضان امسال هم احسان دوباره پیدایش شد و خیلی هم پرکار پیدایش شد. او ابتدا با موسیقی سریال «میوهی ممنوعه» به خانهها سرک کشید. این هنرمند 23 ساله با چیرهدستی مثالزدنی مسیقی این فیلم را ساخت و تنظیم کرد و همچنین ترانههای «افشین یدالهی» را که همیشه از لطافت خاصی برخوردارند، به زیبایی اجرا کرد.
اما این پایان کار برای احسان نبود. در همین برهه از زمان احسان دومین کاست انفرادی خود را با نام «سلام آخر» روانهی بازار کرد. ترانههای این اثر هنری نسبت به کار قبلی او حرفهای تر اجرا شدهاند. ضمن اینکه این بار «اهورا ایمان» هم به او را در زمینهی شعر یاری کردهاست و احسان مثل آثار قبلی تنها به اشعار یدالهی بسنده نکردهاست.
در این آلبوم 10 ترانه وجود دارد که سهم هر کدام از ترانهسرایان 5 آهنگ است. یکی از ترانههای زیبای این آلبوم «زشت و زیبا» نام دارد که ریتم آرام و در بعضی مواقع تندی دارد:
نه میشه باورت کنم، نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوب من بشی، نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی، نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندن منی، نه میتونم رهات کنم
نه میتونه تو خلوتش، دلم صدا کنه تورو،
نه میتونم بگم بمون، نه میتونم بگم برو
کجا برم که عطر تو، نپیچه توی لحظههام،
قصهمو از کجا بگم، که پا نگیری تو صدام
...
الان مطمئنم همان دوستانی که سال قبل برای نوشتن آن مطلب بر من خرده گرفتند CD احسان را روی پخش ماشین یا روی کامپیوترشان گذاشتهاند و دارند از آن لذت میبرند.
محسن چاوشی؛ اولها زیاد ازش خوشم نمیآمد، اما یکی دو بار که آهنگهایش را گوش کردم دیدم نه واقعا یک حرفهایی برای گفتن دارد. جالب اینکه محسن دو روز از من کوچکتر است!
دلواپس و بیتابم،
باز امشبم بیخوابم،
ازت خبر ندارمو تاخود صبح بیدارم.
حس خوبی ندارم،
حس خوبی ندارم،
چشام همش به ساعته،
میگم که این چه حسیه؟
یکی میگه خیانته!
گوشی رو بردار تا صدات،
یه ذره آرومم کنه،
این نفسای آخره،
دلم داره جون میکنه!
همش دارم فکر میکنم دست یکی تو دستته!
دارم میمیرم ای خدا،
فکر میکنم حقیقته!