
برخلاف سالهای قبل که کرمانیها تا دی ماه رنگ بارون رو نمی دیدند اما امسال از مهر شاهد بارشهای متعددی هستیم. الان که این کلمات براین صفحه سپید نقش می بندند دو تا صدا به گوشم می رسد. یکی صدای چک چک بارون و دیگری هم صدای «سیروان خسروی» که می خونه: «آهای بارون پاییزی / کی گفته تو غم انگیزی؟ / تو داری خاطراتم رو / تو ذهن کوچه می ریزی!»
و این هم بارون پاییزی امشب که هم اکنون کرمان را به زیر آب برده:

امشب فیلم مرسدس مسعود کیمیایی رو می دیدم. دیالوگی داشت با این مضمون: «به چیزی که دل نداره دل نبند.» میشه عوضش کرد و صحیحتر گفت: «به کسی که دل نداره دل نبند!»
بعضی وقتها ممکنه یک آهنگ رو صد بار بشنوید اما نه شعر و نه محتوای آن هیچ تاثیری رو شما نداشته باشند. اما یکدفعه میبینید که ترانه همون آهنگ دقیقا وضعیت شما رو بیان میکنه. اینروزها دقیقا همچین حسی رو با چندتا از آهنگهای بهنام صفوی دارم. در پستهای آینده درباره دو آلبوم بهنام صفوی بیشتر توضیح خواهم داد.
بگو آره؛
دل من در انتظاره.
کاش بدونی که دلم چه بیقراره.
حرف بزن، یک کلمه،فقط یه آره؛
گل من، فقط یه آره.

بالاخره نمایشگاه کتاب هم به پایان رسید و تب کتابخوانها و کتابخرها هم فروکش کرد. من که به نمایشگاه امسال نرفتم. راستش را بخواهید تا حالا کلا نمایشگاه کتاب تهران را از نزدیک ندیدم و نمیدونم چه شکلیه! آخرین باری هم که به نمایشگاه کتاب کرمان رفتم دو یا سه سال پیش بود. در نمایشگاه کتاب کرمان که همیشه یک مدل کتاب میبینی که هر سال تکرار میشوند؛ بیست نسخه مختلف از «زنان ونوسی و مردان مریخی» یا بالعکس، «انواع و اقسام روشهای چاقی و لاغری»، «سفرهآرایی و کودکیاری نوین»، «چگونه بچهای حرف گوش کن بار بیاوریم»، «چگونه یکشبه 3000 میلیاردر شویم»، «دیوان خدابیامرز حافظ شیرازی» و بسیاری دیگر!
ساعاتی دیگر دههی هشتاد به پایان میرسد و وارد دههی نود میشویم. ده سال دیگر هم از عمرمان گذشت و میبایست چشم به دههی آینده دوخت.
برای من آنچه از دههی شصت بیاد میآورم جنگ بود و بمباران و آژیر قرمز. هنوز صدای «شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید» آن سالها در گوشم است. دههی رادیو و برنامهی بچههای انقلاب که صبحها قبل از رفتن به مدرسه آنرا گوش میکردم و مجلهی «کیهان بچهها» و تلویزیون سیاه و سفید و سریال «اوشین» که شنبهها و برنامهی «دیدنیها» که یکشنبهها پخش میشد.
دههی هفتاد کمی پربارتر بود و شیطونیهای مدرسه و کشیدن کاریکاتور معلم حرفهوفن پشت برگه امتحانی و «برو با پدرت بیا مدرسه» و فوتبال بازی کردن با توپ پلاستیکی دولایه و توپ کوچک و میوهی کاج و در نوشابه و قوطی و هزار چیز دیگر، چاشنی زندگیمان شد. آرشیو مجلهی «دنیای ورزش» و «ایران جوان» و پیاده به مدرسه رفتن و از پول کرایه تاکسی کتاب خریدن و رفتن ایران به جام جهانی و روییدن اندکی مو بر پشت لب و گفتن غزلها و دوبیتیهای عاشقانه و ناگهان از دست دادن پدر، ماحصل این دهه بود.
اما دههی هشتاد دههای کاملا متفاوت بود. شاید این دهه به اندازههای سه برابر دو دههی قبل برایم اتفاق و ماجرا داشت. دههای که دوران دانشجویی عمدهی آنرا تشکیل میداد. زندگی در شمال کشور و در شهری که 1300 کیلومتر از کرمان فاصله داشت شاید آن پسرک سر به هوای دههی هفتاد را کمی سربراهتر کرد. فهمید که فوتبال به دردش نمیخورد و همان درسش را بخواند برایش کافیست. بعد از آن هم پای گذاشتن به عرصهی مطبوعات با نشریهی «فردوس کویر» و درگیر شدن با حرفهای که روزی آرزو میکرد به آن دست یابد. اما زود فهمید با نان خبرنگاری نمیشود زندگی کرد. پس با تکیه بر مدرک تحصیلی و با رفتن از این شرکت به آن شرکت شروع به کار کردن کرد. ضمن اینکه همزمان دوران سربازی را هم میبایست بگذراند. ناگهان «بام کویری» پیدا شد و او هم مانند دوستان خبرنگارش به این نشریه کوچ کرد تا دوران روزنامهنگاری حرفهای را تجربه کند.
در بام کویر از یک نویسندهی یادداشتهای کوتاه در خصوص مسایل ورزشی شروع کردم اما محیط مرا همراه خود برد و پا به وادی جامعه گذاشتم و شدم گزارشنویس سرویس جامعهی بام. گهگاهی طنازی هم میکردم. بعد هم علاقهی وافرم به عکاسی وادارم کرد تا سرکی هم به این مقوله بکشم. وبلاگ نویسی هم که از بچهگی در خونم بود و خودم خبر نداشتم! یکی دو سالی هم هست که دست تقدیر آمده و خورده پس کلهام و انداختتم در رفسنجان و در این شهر مشغولم.
حال که دههی هشتاد در حال پایان است. بام کویر تعطیل شده است و نوشتن را منتقل کردهایم به مفشو و گهگاهی طنزکی برای پاسارگاد سیرجان. عکاسی هم میکنیم برای دل خودمان اما از شعر گفتن افتادهایم و چشمه دیگر تراوش نمیکند. مدتی هم با یکی از دوستان زدهایم به کار تجارت یا همان بیزینس و لپتاپی، دوربینی، قطعات کامپیوتری میفروشیم به خلایق و خلاصه تکه نانی داریم که بدون یارانه 200 تومان میارزد. راستی دههی هشتاد شما چطور گذشت؟
دقايقي قبل زلزلهي شديدي كرمان را لرزاند. مركز اين زلزلهي 5.8 ريشتري روستايي به نام نگار بوده. شايد اين تكان چند ثانيهاي حاوي هشداري براي كرمانيهايي باشد كه هميشه روي «ويبره» هستند. شايد ميخواهد به ما بگويد كه «زمان رجعت نزديك است».
وقتی حقوق ماه فروردین رو بهم دادند دیدم مبلغ آن از ماههای قبل کمتر شده است. همیشه رسم بر این بود که در سال جدید حقوقها افزایش مییافت! اما انگار امسال برای من برعکس بود. به همین خاطر تصمیم گرفتم سری به امور مالی بزنم.
متصدی امور مالی با خوشرویی تمام موارد کسر شده را یکی یکی برایم شرح داد و سعی کرد یک جوری روشنم کند. دست آخر رسید به هشتهزار تومان و گفت: «این پول را از جانب شما واریز کردیم به صندوق ذخیرهی کارکنان. خیلی به دردتون میخوره. همین مقدار کم ماه به ماه از حقوقتون برداشته میشه و وقتی بازنشسته شدین دو برابر مبلغ بهتون بازپرداخت میشه!!!»
وقتی از امور مالی بیرون آمدم وسوسه شدم ببینم که این پول کلانی که خانم متصدی از آن حرف میزد چقدری میشود. چرتکه را برداشتم و حساب کردم؛ «ماهی هشتهزار تومن، میشه از قراری سالی 96هزار تومن، فرض کنیم سر 25 سال هم بخوام بازنشسته بشم، ضربدر 25 بکنیم میشه دو میلیون و چهارصد هزار تومن، و اگر طبق گفتهی خانم متصدی دو برابرش بکنیم میشه به عبارتی چهار میلیون و هشتصد هزار تومن!» با این حساب بعد از 25 سال 200هزار تومان کمتر از 5میلیون تومان بهم تعلق میگیرد. انصافا در حال حاضر پول زیادی است و میشود با آن یک پراید درب و داغون دست و پا کرد اما تا 25 سال دیگر احتمالا با این مقدار پول فحش هم به آدم نمیدهند. لااقل الان میتوان با همان هشت هزار تومان ماهی دوتا «پیتزا پن» مخصوص «آیدا تنوری» را خرید و به اتفاق خانواده نوشجان کرد و لذت برد. اما تا 25 سال آینده کی مرده و کی زنده!

گویا عید شده است و سال قبلی بار و بنهاش را بسته است و رفته پی کارش؛ اینطور میگویند. البته عادت کردهایم به این مساله که هر چه گفتند بگوییم چشم! الان هم میگویند بهار از راه رسیده است هر چند هوای کرمان در روزهای اوایل فروردین به بالای سی درجه هم رسید، یعنی اوج تابستان و گرما. پس ما هم عید را تبریک میگوییم چون آنها میگویند!! بله بهار است بهاری تلخ و غمانگیز.
معمولا رسم است در پایان هر سال جلسهای برگزار میشود و حاضران در جلسه گزارشی از عملکرد خود ارایه میکنند. لازم نیست که این گزارش عملکرد مربوط به همان سال باشد. بعضیها گزارش چهارساله را ارایه میکنند، گروهی دیگر هم گزارش سی ساله.
من هم تصمیم گرفتم این آخر سالی این گزارش را ارایه کنم و در این سنت حسنه سهمی داشته باشم. برای این کار هم این دو سال اخیر را در نظر گرفتم و بررسی کردم و دیدم در این دوساله (از زمانی که از کرمان به رفسنجان کوچیدهام) واقعا رشد داشتهام. آن هم چه رشدی!
به عنوان مثال وزنم 15 کیلو رشد داشته، یا مقدار خوابم بیش از دو ساعت افزایش داشته، تکان نخوردنم از سر جایم (ورزش نکردن) بیش از 60 درصد افزایش یافته، خانهنشینی و قبل از تاریک شدن هوا منزل بودنم 100 درصد دارای افزایش بوده! غذاهای هر چی شد خوردنم، بیش از هفتاد درصد افزایش یافته. مصرف چایم به خصوص در ساعات اداری نود درصد افزایش داشته و استفاده كردنم از كلمهي ولش كن در ساعات اداری و غیر اداری پنجاه درصد افزايش يافته است.
اینها همه رشد و بالندگی است که در این دو سال نصیب بنده شده است، این هم نمودارش، کور بشه هر کس که دروغ بگه:

سبز پررنگ: سالهای گذشته / سبز کمرنگ: دو سال اخیر

در سالهای آینده چه کسی روایات اتفاق افتاده بر ما را شبیهخوانی خواهد کرد؟

باران که میبارد هوا لطیف میشود، خیابانها شسته میشوند، عشاق دست در دست هم، شانه به شانه به خیابانها میآیند، گنجشکها پر و بالشان را میشویند و برای هم آواز میخوانند. بچهها چترهایشان را از انباری پیدا میکنند و به عشق چکیدن قطرات باران بر پارچهی آن و صدای کتکت قشنگش پدر و مادرها را مجبور میکنند که به خیابان بیایند، باران که میبارد ...
جملات زیبایی است نه؟ اما آن روی سکه را هم ببینید؛ باران که میبارد مسافران زیر باران بدون تاکسی میمانند، باران که میبارد یا زیر فشار بیش از حد مسافران اتوبوس شرکت واحد خفه میشوی یا شلوارت بر اثر لگدمال کناردستیهایت لبریز از گل میشود، باران که میبارد علاوه بر چتری که بالای سرت میگیری یک چتر هم باید روبهروی خود بگیری تا از خیس شدن بهوسیلهی آب چالههاي خيابان که رانندههای خوشحال خودروهای گرانقیمت به سویت میپاشند در امان باشی، باران که میبارد زن همسایهی کناری با مرد همسایهی ته کوچه دعوا میکند که چرا آب ناوادانهای خانهي مرد باید جلوی خانهی او جمع شود، باران که میبارد دیگر نمیشود از کوچههای خاکی رد شد، اگر هم رد شوی دیگر مادرت خانه راهت نمیدهد مگر اینکه بروی توی سرما و گلهای کفشت را پاک کنی و پاهایت را بشویی. باران که میبارد ماشین پیکان پدرم وسط حوض آبی که توی کوچه جمع شده است خاموش میشود و مدرسهمان دیر میشود ... و خیلی باران میباردهای دیگر...

سه سال از بهترین روزهای زندگیام را در این شهر گذراندم؛ 21 سالگی تا 24 سالگی. هنوز هم هر جای شمال ایران که باشم بالاخره از لاهیجان سر بدر میآورم.
بعد از سه سال باز هم پای به زمین سبز و نمناک و مخملیاش نهادم. با یاد روزهای خوب از دست رفته. اکنون رهاوردم از آن شهر زیبا تنها چند عکس رنگی است.




چند عکس دیگر را می توانید اینجا ببینید
ایران / گیلان / لاهیجان / Iran / Guilan / Lahidjan
هفتهی قبل یکی از بهترین دوستان گفت میخواهد به درون دریای زندگی شیرجه بزند. من هم به او پیشنهاد کردم که خودش را به امواج بسپارد و او هم سپرد. در حالیکه خودم پیشتر چندین بار خواستم این کار را بکنم اما امواج به بیرونم پرتاب کردند.
هر کسی لیاقت دریا شدن را ندارد!
همیپوسد؛
درون سینهام قلبم،
ازین شبها،
تنم چون کوره میسوزد.
نگاهم را نگاه تو
همیدوزد
به الهام حقیقتها.

این روزها چند سوال آزارم میدن:
اول اینکه اگه امام زمانی در کار نباشه تکلیف چیه؟/ دوم اینکه اگه امام زمان دستگیر شده باشه و در یکی از بازداشتگاههای معروف زندانی باشه چی؟/ اگه امام زمان ظهور کنه، کسانی که امروز به نام ایشان در حال فعالیت هستند باز هم در رکابش خواهند بود؟/ واقعا پیامبر دههزار حدیث درباره امام زمان گفتهاند؟/ اگه قرار به ظهور امام زمان هست چه زمانی بهتر از الانه؟
و هزاران سوال مبهم دیگه ...

گداپروری دولت نهم
کمی آنطرفتر مردمی با چشمهای خشک و صورتهای رنگپریده نشستهاند و چشم به این جعبهها دوخته و گوش به داد و فریادهای مرد شکم گندهای، که مدام از عدالت دم میزند، فرا داده. یاد مردی به نام علی بن ابیطالب به خیر که وقتی دیگر در بین مردمش نبود تازه فهمیدند آن مرد یاریگر که دیگر نیست، کیست!
رندان تشنهلب را آبی نمیدهد کس/ گویا ولیشناسان رفتند از این ولایت
...
منتظرم و به آینده خوشبین
یکشنبه روز مادر بود/ روز تولد دختر پیامبر صلح و رحمت/ روز تولد فاطمه.
دلم برای مادرانی که جوانهای خود را در سالهای قبل از انقلاب در راه آزادی از دست داده اند، میسوزد/ دلم برای مادرانی که شوهران و فرزندان خود را در طول هشت سال جنگ تحمیلی از دست دادهاند میسوزد/ دلم برای مادرانی که در 24 خرداد 88، در روز مادر، به جای گلهای سرخ، سرخی خون زخمها و کبودی تن باتوم خوردهی نوگلانشان را کادو گرفتند میسوزد/ آنها که اشکهای پارههای تنشان را نه از سر درد و ناامیدی بلکه بر اثر هجوم گاز فلفل و هزار ترکیب دیگر به وجد آمدهاند، در آغوش گرفتند.
مادران دلسوختهی ایران زمین! مبارکتان باد. بیاثر در خون غلطیدن جوانانتان در راه آزادی ایران از 50 سال پیش تاکنون.
تا شروع سال جدید چیزی باقی نمانده است. بازار «خونهتکونی» شب عید هم داغ داغ است. از شستن قالی گرفته تا پاک کردن شیشهها و دیوارها و کف خونه و سقف خونه و چه و چه و چه. کرمانیها معتقدند که مراسم خونهتکونی باید تا قبل از «چارشنبهسوری» تمام شود والا در فصل تابستان مورچهها خانه را اشغال خواهند کرد.
اما خونهتکونی برای من مثل نبش قبر میماند. نبش قبر خاطرات تلخ و شیرین گذشته. عکسی در یک آلبوم قدیمی، دستنوشتهای، روزنامهای، کتابی، تابلویی، همه و همه باعث یادآوری گذشته میشود و این نکته که «یک سال دیگر هم از عمرت گذشت» مانند یک روزنامه گلوله شده بر فرق سرت فرود میآید و سر حالت میآورد. اما وقتی که توپ را شلیک کردند و سال را تحویلمان دادند همهی اینها یادمان میرود تا بحبوحهی سال آینده، البته اگر جناب مستطاب عزراییل حالی بهمان بدهند.
اینقدر دستدست کردیم تا دیگران (نمیدونم چهجوری) از طرحمان
بو بردند و قرار است به نام خودشان آنرا برگزار کنند. البته طرح ما (که نمیگویم
چی بود) با طرح فعلی زمین تا آسمان فرق داشت اما موضوع کار یکی بود. انشاالله که
دوستان در کارشان موفق باشند. این نکتهی اول.
اما نکتهی دوم؛ چند روزی بود از فضای فوقالعاده دلگیر زندگی در کرمان و کار در رفسنجان خسته شده بودم. فرار موقتی تصمیم کبرایی بود که گرفتم و مقصد نیز «سواحل دریای عمان» خواهد بود. یک هفتهای را به دور از هیاهو در آن دیار به سر خواهم برد و دریا دریا هوای شرجی تنفس خواهم کرد.
امروز حس میکنم دارم میمیرم. نه اینکه مریض باشم، نه،
ولی احتمالا دارم میمیرم. شاید تا فردا دیگر 30 سال هم به این دنیا نباشم. اگر تا
فردا مردم الفاتحه مع الاخلاص مع الصلوات؛ اللهم صل علی... . خسیس نیستم و هر چی
خاک من است بقای عمر شما باشد. شاید در مجلس «پرسهام»(همان مجلس ترحیم منتها در
زبان پارسی) همانند رسم کرمانیها «روغنجوشی»، «کماچ سهن»، «خرمابریز» و «کاکائو»
هم بدهند(خوش به حالم). یادتان باشد زیاد نخورید و اگر خوردید فاتحه یادتان نرود
که اگر نخوانید مشغولالزحمهی منید و آن دنیا سر پل صراط (اگر بلایای طبیعی خرابش
نکرده باشند) یقهتان را خواهم گرفت. در مجلس پرسهام دوست داشتید «لباس سیاه» بپوشید،
دوست نداشتید نپوشید. برای من که فرقی نمیکند. اصلا به نظر من نپوشید بهتر است.
آخر توی قبر دلم میگیرد وقتی این همه آدم سیاهپوش را بالای سر خود میبینم که آه
و ناله سر میدهند. مگر مردهها آرامش نمیخواهند؟ خودتان را تصور کنید که توی هال
منزلتان روی مبل آرام گرفتید و در افکار خود غرق شدهاید که یک دفعه هزارتا آدم سیاهپوش ناله کنان و فریادکشان روی سرتان
هوار شوند. چه حالی میشوید؟ اصلا حالا که اینطور شد برای مجلس عزایم «گروه
ارکستر سنتی» خبر کنید؛ تار و تنبک و کمانچه. هم خیر دنیا و هم خیر آخرت را نصیب
خود کردهاید. من تضمین میکنم. «کروات» هم بزنید. از اول تا آخر مجلس هم تا کمر
خم شوید در «موبایلتان» با دوستدخترتان «smsبازی» کنید و یواشکی
لبخند بزنید. دخترهای فامیل را دید بزنید و همچنین «تکزنگ». دخترها هم برای من
هم آرزوی آمرزش کنند که با مردنم باعث شدم آنها به مراد دلشان برسند.
خیلی از جریان اصلی پرت شدم. آه یادم آمد؛ دارم میمیرم.
سبکبال و تنها. روی قبرم بنوسید «جوان ناکام». راستی این «کام» چیست که کسی در
جوانی به آن نمیرسد؟ من کهنمیدانم چیست. پس روی قبرم ننویسید جوان ناکام، مختان
را بکار بیندازید و یک چیز جدید بنویسید. از این شعرهای مزخرف و جملات بیسروته هم
ننویسید مثل برادری عزیز، دوستی باحال، پسری سربراه و ... . همان اسم و فامیلم را
بنویسید با تاریخ تولد و وفاتم، کافیست. باز از مرحله پرت شدیم. کجا بودیم؟ آهان
دارم میمیرم. شمارش معکوس شروع شد؛ نه، هشت، هفت، ...
هر چند ده سال گذشته است، اما غم از دست دادن پدر، از آن غمهاییست که التیامپذیر نیست. مخصوصا وقتی شدیدا به او نیاز داری از دستش بدهی. یعنی سن 18 سالگی.
7/7/77 و روزهای پس از آن را هیچوقت نمیتوانم از یاد ببرم. در حالیکه یادآوریش هم برایم دردآور است. مرگ پدر درست همان وقتی فرا رسید که فکرش را هم نمیکردم. هرچند بارها در هنگام مرگ دوست یا آشنایی از خدا میخواستم که هیچوقت مردن پدرم را نبینم. خدا هم دعایم را اجابت کرد و پدرم در یکی از سفرهایش به بندرعباس دیگر برنگشت.
خدایا، دیگر نمیتوانم حرف بزنم.....
.
.
.
.
.
.
پدرم کجایی؟ واقعا بهت نیاز دارم.

«مبلغ دین» 45 دقیقهی تمام در مورد پاکی و سادگی مولا علی(ع) صحبت کرد و اشک ریخت. سپس با چشمانی اشکبار سوار «سوناتای» 40 میلیونیاش شد و یاعلی گویان از محل دور شد.
اگر قرار است که در آن دنیا هم سرب داغ در حلقمان بریزند پس دیگر چه فرقی است بین دنیا و آخرت؟
اتفاقاتی که دیروز در مراسم روز خبرنگار، در تالار عماد کرمان، رخ داد خیلی جالب بود. از قهر کردن رییس و نایب رییس خانهی مطبوعات گرفته تا حاضر نشدن برگزیدگان جشنوارهی مطبوعات به روی سن، برای گرفتن جوایزشان و اعتراض خبرنگار جوان کرمانی (که به نظر من دل شیر داشت) به استاندار بابت روند حاکم بر جامعهی مطبوعاتیها (که با تشویق همه جانبهی حضار همراه بود) و زده شدن زیرآب همان خبرنگار جوان توسط عدهی قلیلی از تشویق کنندگان خدمت جناب استاندار و گوش دادن به حرفهای «بی سر و ته» مجری محترم برنامه که براستی روی مخ آدم پیادهروی میکرد و و و.
پس از این اتفاقات، یک روز با خودم کلنجار رفتم که چه بنویسم. چیز خاصی به خاطرم نرسید جز اینکه ما خبرنگاران خیلی باحالیم، تازه از خودمان باحالتر، خودمانیم. پای گرفتن حق و حقوق خودمان که میرسد سرمان واقعا بیکلاه است!
زیرنویس فارسی: ۱.وقتی جناب «محبی کرمانی»، نماینده هیات داوران، از برگزیدگان جشنواره خواست تا برای دریافت جایزهی خود (که به گفتهی شاهدان عینی حسابی از سر و ته آن زده شده بود!) از دست مبارک مدیر کل ارشاد استان، به روی سن تشریف بیاورند، گروهی از خبرنگاران معلومالحال که در گوشهی سالن اجتماع کرده بودند با گفتن کلمهی «بعدا، بعدا» حسابی از خجالت بعضیها درآمدند! ۲.مجری شیرین سخن! برنامه از حضار خواست تا خانمی را به خاطر قرائت شعر کسلکنندهاش، هر طور که دوست دارند تشویق کنند، حضار مشغول کف زدن شدند که باز چند تن از خبرنگاران معلومالحال (که به نظر ورزشی نویس بودند) با فرستادن صلوات سعی در برهم زدن نظم جلسه (که اتفاقا تنها چیزی که نداشت نظم بود) را داشتند. ۳.تنها حسن این مراسم تازه شدن دیدارها با دوستان قدیمی و جدیدی و گفتن تبریکهای «دلخوش کنک» بود! ۴.امروز خسته از وقایع دیروز، با یکی از دوستانم قرار داشتم اما تماس گرفت و گفت که دارد رژهی ورزشکاران المپیکی را نگاه میکند. اما ما هر چه شبکهی سه را نگاه کردیم، خیابانی دیدیم که رژهای در آن نبود!
زندگی ادامه دارد...
با تمام دلتنگی هایش.

این فاکتور را یکی از دوستانم به من داد و خواست که آن را روی مفشو بگذارم
. همینطور که میبینید فاکتور خرید یک دستگاه کامپیوتر است. خریدار که نامش در این فاکتور سانسور شده یکی از ارگانهای دولتی است و فروشنده هم یک شرکت خصوصی. ما که از کامپیوتر سررشته نداریم اما این دوست متخصصمان میگفت که قیمت قطعهی MainBoard که در این لیست با مدل Asus P5 LD2X معرفی گردیده قریب به 110 هزارتومان گران حساب شده است. برای روشن شدن مساله با چند شرکت فروش قطعات کامپیوتر تماس گرفتم و قیمت گرفتم. قیمتها متغیر بود اما همه حول و حوش 70 تا 75 هزارتومان بودند! همین قطعهای که در فاکتور این شرکت محترم 181 هزارتومان محاسبه شده! البته همین قطعه را در بازار کامپیوتر تهران میتوانید ارزانتر هم بخرید. اگر باورتان نمیشود نگاهی به لیست این شرکت بیندازید: http://www.lioncomputer.ir/list/motherboard/intel/ مبلغی است که این شرکت برای این قطعه تعیین کرده است۶۵۸۰۰ است!حالا این وسط این مبلغ که معادل حقوق ماهیانهی یک کارگر و یا منشی است به جیب مبارک چه کسی رفته خدا میداند
.
این گل منحصربفرد در باغهای اطراف کرمان فراوان است. کرمانیها نام «پیاز سگو» را بر آن نهادهاند. شاید باورتان نشود اما گلی است که بوی پیاز میدهد اما ربطش را با «سگ» نمیدانم! اگر کسی نام علمی این گل را میداند خوشحال میشوم به من هم بگوید.
به نفرات اول تا سوم که بهترین نظر رو در باره این طرح بدن یک دانه برنج طارم با قیمت هر کیلو هوار هوار تومان [یا احتمالا بیشتر] اعطا می شود.
یادش بهخیر. قدیمها چقدر زندگی ساده و بیآلایش بود. دلم لک زده برای اون وقتها. زمانیکه پدر با یک هندونه بزرگ از در تو میومد. مادرم سینی [به قول کرمانیها قب سینی] نیکلیاش را میآورد و به هرکداممان یک برش هندونه میداد. از بس شیرین بود آب از دو طرف دهانمان سرازیر میشد. شنبه تا شنبه سریال «اوشین» پخش میشد. خالهام با بچههاش میومدند خونهی ما تا سریال رو با هم ببینیم. برادرم یکشنبه تا یکشنبه انتظار میکشید تا برنامهی «ورزش و مردم» یک فوتبال خارجی خلاصه شده بذاره. آخر سر هم پای تلویزیون خوابش میبرد.
همین تلویزیون بود [عکس بالا]. همین کاملا با فرهنگ ایرانی ساخته شده بود. یعنی اینکه برای تلوزیون دیدن حتما باید روی زمین مینشستی نه روی مبلهای آنچنانی.
زمانیکه برنج کیلویی چهر هزار تومن نبود. غذای اصلی مردم هم صرفا برنج نبود. آبگوشتی، آبگرمویی، شبها هم «مچو چنگمالی». زمانیکه قیمت زمین سر به فلک نگذاشته بود و برای کرایهی یک آپارتمان 70 متری مجبور نبودی 200 هزار تومن اجاره بدی. همیشه این سوال برام مطرح بوده. چرا اون زمان همه خونه داشتند ولی الان قضیهی مسکن کلاف سردرگمی شده که هیچکس قادر به پیدا کردن سر آن نیست و چراهای بسیار دیگری.
به قول همچراغی کاش می شد یه دوباره یه سرکی به اون دوران کشید...
باز هم یک روز تعطیل و حرکت به سمت جوپار*. دوربین را برداشتم و رقتم در میان مزارع گندم و نخود و سیب زمینی و یونجه. آخ که صحرا چه آرامشی به آدم میدهد. شاید به همین دلیل است که در میان کشتزارها پیرمردهایی را میبینی که بالای هفتاد سال سنشان است.
اما همیشه باید یک جای کارمان بلنگد! این بار که دوربین درست بود متاسفانه شارژ نداشت. به همین خاطر صحنههای بدیع دیگری را از دست دادم.
* جوپار: شهری کوچک و ییلاقی در 24 کیلومتری کرمان

رقص گندمزار و استواری قله ۴۲۰۰ متری سه شاخ جوپار

توضیحی ندارم که بگم

تک درختی تنها

توت های درشت و آبدار باغ میشتی رخساره بدجوری چشمک می زنن

این کوچولوی زیبا از چه چیز این گونه حیرت زده شده است؟
خیلی وقتها ممکن است نشستن پشت فرمان یک «مرسدس بنز» آخرین مدل و راندن با سرعت بالای 180 کیلومتر در ساعت در بزرگراههای کشور خیلی لذتبخش باشد، یا پرواز با هواپیمای شخصی بالای شهرها و دشتها. گاهی اوقات داشتن یک خانهی چند صد میلیونی در بهترین نقطهی شهر با بهترین منظره، آدم را حسابی کیفور میکند. یا حتی غذا خوردن در یک رستوران شیک که صاحبش برای هر پرس غذای ناقابل «پول خون پدرش» را از شما میگیرد کاری لذتبخش به شمار میآید.
ولی نمی شود یک «نون سنگک» و یک «تیکه پنیر» و یک «مشت سبزی» و عصر بهاری و لب باغچه را با هیچکدام از آنها عوض کرد.
در خودش گم بود. دختر بچههایی را نگاه میکرد که با مانتوهای رنگیرنگی و کیفهایی که به زمین کشیده میشد دنبال هم میدویدند. بوق مینیبوس که مثل همیشه سر ساعت رسید، او را به خود آورد. راننده به پسر بچهای که روی صندلی اول نشسته بود، گفت که برود آخر تا او بنشیند. مینیبوس غیر از ادارهی او برای چند مدرسه هم کار میکرد. برای همین همیشه دو پسر بچه مسوول باز و بسته کردن در بودند.
وقتی روی صندلی نشست و به سرو صدای بچهمدرسهای ها که دربارهی همه چی حرف میزدند گوش داد. یاد زمانی افتاد که خودش هم همسن همین بچهها بود. آن موقع از خانهشان تا مدرسه سهتا خیابان راه بود. یادش آمد که پدرش برایش سرویس گرفت اما زیر بار نرفت. میخواست با دوچرخه برود. هر چند اولش زور با پدر شد و او هم به قول بچهها «سرویسی» شد. اما از همان روز اول بنای ناسازگاری را با «آقا رضا» رانندهی ریشوی سرویس گذاشت. آخر توی کتش نمیرفت که در یک مینیبوس «فینگیلی» پنجاه نفر بچه روی همدیگر وول بخورند. آقا رضا تمام صندلیها را برداشته بود و دور تا دور اتاقک مینیبوس را نیمکت گذاشته بود. وسط آنرا هم لولهکشی کرده بود تا بچهها توی پیچها تعادلشان را حفظ کنند و روی سر و کلهی هم نریزند. اما یادش آمد بالاخره با رانندهکنار آمد و کلی باهاش رفیق شد. اما با این حال یک لحظه از فکر نرفتن با سرویس و دوچرخه سواری خارج نمیشد. یادش آمد که آنقدر پافشاری کرد تا پیروز شد و پدر و مادرش اجازه دادند.
دوچرخهی مدل «ایران رکاب» و سایز 28 را از زیر درختهای انگور حیاط بیرون آورد. از وقتی که برادرش «موتور گازی» خریده بود، این دوچرخه مال او شده بود. دوچرخه خوبی بود؛ دوتا تایر داشت برای رفتن، یک فرمون برای کنترل، ترمز جلو نداشت اما ترمز عقبش، ای ... بدک نبود. میشد رویش حساب کرد. یک کم رنگ و رو رفته بود. اما آن هم چاره داشت. یک نوار مشکی خرید و تمام بدنهاش را نوارپیچی کرد. بعد آن را برداشت و دم مغازهی «موسی» برد. دو تومان داد و دوتا چرخش را باد کرد. خدا را شکر پنچر نبود. جستی زد و روی دوچرخه پرید. با تمام قدرت رکاب زد و احساس پرواز کرد. نفهمید چطوری به چهارراه رسید. دوری زد برگشت. سری به «فرزاد» دوستش، که خانهشان دوتا کوچه پایینتر بود زد و گفت که فردا منتظرش باشد تا با هم به مدرسه بروند. هر چند که از صف و مغازهی نانوایی بدش میامد اما برای اینکه حسن نیتش را نشان دهد، سه چهارتا هم گرفت و به خانه برد.
فردای آن روز کیفش را جلوی دوچرخه گذاشت و رفت در خانهی فرزاد. او هم دوچرخهاش را برداشت و دوتایی راهی شدند. وقتی به مدرسه رسیدند به فرزاد گفت که دوچرخهها به هم قفل کنند. دوچرخهفرزاد قفل نداشت. خود فرزاد میگفت: هر کس آن را بردارد بعد از پنج دقیقه پشیمان میشود و آن را برمیگرداند. خودش با رنگ قرمز رنگش کرده بود. یکی از بچهها نامردی نکرده بود و تمام رنگها را با سکه تراشیده بود. خلاصه دوچرخهها با هم زنجیر شد و کلاس شروع.
زنگ منزل که خورد هر چه جیبهایش را گشت نتوانست کلید را پیدا کند. کم مانده بود که با فرزاد هم دعوایش شود. آن روز را پیاده به خانه آمدند و خوب شد برادرش کلید یدکی داشت والا فراش مدرسه آماده بود تا از آقای زمانی کماناره بگیرد و زنجیر را ببرد.
یادش آمد روزیکه به اصرار «مهدی» راهشان را عوض کردند و از چهارراه اصلی رفته بودند نتوانست دوچرخه را کنترل کند و زده بود زیر پلیس سر چهارراه. پلیسه خیلی نجیب بود که فقط بهش گفته بود: بزنم تو گوشت؟ مهدی و فرزاد تا چند وقت این قضیه را برای بچهها تعریف میکردند و میخندیدند.
یادش آمد که چه دورانی داشتند. چند سال بعد وقتی فهمید فرزاد بر اثر تصادف با موتور جانش را از دست داده، همانجا سر جایش وا رفته بود. از مهدی هم خبر نداشت. حتما الان ازدواج کرده بود و زن و بچهای داشت. حالا باز سرویسی شده بود. کاش فلج نبود و میتوانست یک دوچرخه 28 بخرد و با آن به محل کار برود.
پسر بچهای گفت: «آقا رسیدیم، اجازه بدین کمکتون کنم پیاده شین.»
ساعت 5:15 صبح بود. شب دیر خوابیدهبودم و خواب دم صبح حسابی میچسبید، اما باید بلند میشدم. مادرم گفت: «داره بارون میآد. با خودت چتر ببر.» گفتم : «تو بارون بهار کی با خودش چتر میبره؟» یاد شعر «سهراب» افتادم؛ «چترها را باید بست/ زیر باران
باید رفت.» زمانیکه لاهیجان زندگی میکردم، یک بار از این شعر استفاده کردم و سرمای سختی خوردم! البته آن باران یک باران سرد زمستانی و سیلآسا بود که یک هفته هم به طول انجامید.
از خانه بیرون زدم. نسیم خنک همراه با قطرات ریز باران صورتم را نوازش میداد. هوا هنوز تاریک بود. انعکاس نور زرد چراغهای خیابان در زمین خیس، منظرهی زیبا و بدیعی را بوجود آورده بود. با خودم گفتم: «این دفعه دیگه از اتوبوس جا موندم.» تا جایی که میبایست سوار سرویس میشدم، دوتا خیابان فاصله بود که باید با تاکسی میرفتم. در همین افکار بودم که از دور چراغهای اتومبیلی روشن و خاموش شد. دست تکان دادم و ایستاد. مرد مسنی رانندهاتومبیل بود. یکی از آهنگهای قدیمی و خاطرهانگیز به گوش میرسید؛ «من و ما کم شدهايم / خسته از هم شدهايم / بندهی خاک، خاکِ ناپاک / خالی از معنای آدم شدهايم...» اما با این حرف موافق نیستم، همیشه آدمهای خوب در دنیا پیدا میشوند.
اتوبوس سر ساعت مقرر آمد. هنوز سر جایم آرام نگرفته بودم که قطرهی آبی روی صورتم لغزید. نگاهی به سقف انداختم. قطرات باران خود را از لای درزهای سقف اتوبوس قدیمی به داخل رسانده بودند و به نوبت سقوط آزاد میکردند. از کرمان تا رفسنجان 100 کیلومتر راه است که اتوبوس این مقدار راه را در 100 دقیقه میپیماید. برای سپری کردن این مدت باید فکری میکردم. خواستم کتاب بخوانم اما هوا آنقدر روشن نشده بود. با خودم گفتم کاش رفسنجان هم بارانی باشد. کمی بیرون را تماشا کردم. مزارع پسته، کشاورزان سحرخیز و رانندگان کامیون. سرم روی پشت صندلی گذاشتم و چشمهایم را بستم.
از خواب که بیدار شدم، نزدیکی رفسنجان بودیم. از باران خبری نبود. آسمان رفسنجان کمی ابری بود و مثل همیشه دلگیر. باد بود و گرد و خاک و دیگر هیچ!
الان که این خطوط را مینگارم تنها 13 دقیقه به روز اول فروردین ماندهاست. هر چند هنوز تا لحظهی تحویل سال 10 ساعت باقیست.سال 86 هم بار خود را بست و جای خود را به 87 داد. یک سال دیگر بر عمرمان افزوده شد و احتمالا تار دیگری از موهایمان به سپیدی گرایید.
سال 86 برای من، سالی پر از اتفاقات عجیب و غریب بود. اتفاقاتی معمولی، شیرین و شاید تلخ. تولد «مفشو»، فصل تازهام در عرصهی روزنامهنگاری با نشریهی «بام کویر» و صفحهی «آرمانشهر» این نشریه، نقل مکان از کرمان به رفسنجان به خاطر التزام شغلی و جدایی از بام کویر [نمیدانم پس از این انتقال چرا همه تا مرا میدیدند تبریک میگفتند]. اما نه حالا که فکرش را میکنم میبینم تلخش کمتر است و بیشتر شیرین بود. البته شاید برای دیگران تلخش بیشتر. بعضیها اصلا روزی به نام عید نوروز نمیشناسند، میشناسند اما وانمود میکنند نمیشناسند و از آمدنش ناراحت. دیروز اتفاقی گذرم به درمانگاه تامین اجتماعی کرمان افتاد؛ چهرههای رنجکشیده و پر از درد، لباسهای تیره، صورتهای ناشاد و نگاههای بیحوصله. انگار برخلاف قدیمترها، عید برای بچهها معنی دارد نه بزرگترها. بچهگی خودم را به یاد میآورم؛ خوردن دزدکی آجیلها و شیرینیهایی که مادر با کمک خواهر و دخترهای فامیل برای ایام نوروز آماده کرده بود، لیسیدن قاشق درون ظرف «قوتو»* و به جا گذاشتن اثرات قهوهای قوتوها روی آن، دیدن برنامههای کودک تلویزیون، فوتبال بازی توی کوچههای پرخاک محلهی «میرزا آقاخان»، گذاشتن تکالیف عیدی برای روز آخر یعنی عصر روز 13[البته تا قبل از بوجود آمدن پیک نوروزی. چونکه بعد از آن تمام پیک را همان روز بعد از امتحانات ثلث دوم مینوشتم]، از رده خارج کردن لباسهای عیدی در طول همان 13 روز عید، میهمانیهای متعدد و دیدار با بچههای فامیل و بسیاری کارهای دیگر که در خاطرم نماندهاست. الان هم نوروز فقط برای بچههاست. آنقدر گرفتاریها زیاد شده است که دیگر خبری از آن میهمانیها نیست. بزرگترها در اواخر سال بیشتر به فکر «عیدی» و «بن کالا» و آماده کردن مایحتاج زندگی برای ایام تعطیل و یا حتی اضافه کاری برای این ایام هستند. یاد ترانهی عیدی «فرهاد» میافتم. امروز دقیقا همان زمانی که زمزمهاش میکردم، از «رادیو پیام» پخش شد؛ «بوی عیدی/ بوی دود/ بوی کاغذ رنگی/ عطر یاس جانماز ترمهی مادربزرگ.»
میخواستم این نوشته را قبل از شروع اول فروردین آپلود کنم اما سخن به درازا کشید و الان در سال 87 هستیم. امیدوارم سال جدید برای همهی ایرانیان سالی خوب و پربار باشد. سالی بدون «غم نان» و پر از فراوانی برای همه نه قشری خاص از جامعه. سالی که پدر و مادر «زهراها» مجبور نباشند آنها را برای فروش فالهای خوشبختی افراد، آنها را در سرما و گرما به سر چهارراههای شهر بفرستند و عید برای همه عید باشد.
به قول حاجیفیروز: «در سایهی ایزد تبارک/ عید همگی بود مبارک.» خدا کند اینطور باشد!
29 دقیقه از روز اول فروردین هم گذشته است. راستی امسال ماهی نخریدیم چونکه ماهی عید سال قبل همچنان با تلاش چشمگیری به حیات ادامه میدهد.
* پودری که در کرمان جزو تنقلات به شمار میآید
1.
قدم در دشت وسیع که مینهی، آرامش خاصی را حس میکنی. مخصوصا زمانیکه کوه را پیش رو و «آبادی» را پشت سر داری. شاید به این فکر میکنی که آبادی از چه سبب آباد شدهاست. ناخودآگاه نگاهت به سمت رشته چاههایی میافتد که از سمت کوه به سمت آبادی و آبادیهای اطرف کشیده شدهاند. پیش میروی. انگار صدای کلنگ «کهکینها» را میشنوی که در عمق چند ده متری زمین سرد، به کند و کاو مشغولند. ناگهان کهکینها را میبینی که سراسیمه با هم صحب میکنند و چاه را به یکدیگر نشان میدهند. در همین حین جسد نیمه جانی را میبینی توسط کهکینها از چاه بیرون کشیده میشود. مرد در اثر فشار هوا دچار تنگی نفس شده است. باید هر چه سریعتر او را به شهر برسانند. والا ...
2.
چاهها و کهکینها را در دشت تنها میگذاری و به سمت کوه گام برمیداری. بوی «زیره» مشامت را قلقلک میدهد. بوتههای آن همه جا دیده میشود. در همان نزدیکی دو «کبک» را میبینی که فارغالبال مشغول خوردن هستند. ناگهان یکی از آنها سرش را بالا میآورد و سایهای عظیم را بر خود حس میکند. تنها کاری که میتواند این است که سریع خود را زیر بوتهای پرتاب کند. اما دومی همچنان مشغول خوردن است. در یک چشم به هم زدن سایه سنگین سر میرسد و کبک را با خود با آسمان میبرد. عقاب کوهستان که بالهای قهوهای و زیبایش همه را مسحور خود میکند. بر سر قلهای مینشیند و شاهانه ناهار امروزش را تناول میکند.
3.
خود را در قالب رهگذری میبینی که در بیابان مستاصل ماندهاست. تا آبادی راهی نمانده اما او را یارای برخاستن نیست. اگر قدری آب بود؛ کم به اندازهای که عطشش فرو نشیند، میتوانست خود را به آبادی برساند. در حالت بیهوشی صدایی میشنود. صدایی مثل صدای قطرات آب. کشان، کشان خود را به سمت صدا میرود. باورش نمیشود، چشمهای در دل کوه. از چشمه که نامش «چراغوست» به قدر کافی آب مینوشد و برمیدارد و روانهی آبادی میشود.
4.
سالها گذشته است؛ دیگر صدای کلنگ کهکینها به گوش نمیرسد. به جای آن صدای «مواد منفجره» و «ارههای گازوییلی» گوشت را کر میکند. یک «کفتر چاهی» درون چاه رفته تا کمی آب بنوشد، اما چاه توتم کردهاست و زبان بسته همانجا زندانی شده است. هر چه داد میزند کسی صدایش را نمیشنود. اثری از بوی تند زیرهی کوهی نیست. اما میتوانی تا دلت بخواهد بوی تند اسید که برای بریدن سنگها بکار برده میشود، بشنوی. دیگر نمیتوانی خود را مسافری تصور کنی که میخواهد از چشمهی چراغوی در دل کوه آب بنوشد. زیرا هر چه نگاه میکنی اثری از چشمه، نه خدای من! اصلا اثری از کوه نیست. کوه با دستگاههای سنگبری قطعه قطعه شدهاست و با کامیونهای غولپیکر به شهر انتقال داده شدهاست. الان کوه را میتوانی در سنگفرش خیابانها، نمای سنگ خانهها، روی قبرهای سرد قبرستان و بسیاری از جاهای دیگر ببینی. شاید اگر دیر بجنبی دیگر هیچ اثری از خودت هم نبینی.
قبلا زیاد از شهر «یزد» خوشم نمیآمد. اما یک زندگی شصت روزه در این شهر تاریخی نظرم را کلا نسبت به این شهر عوض کرد. در آن دورهی شصت روزه، جذب مهماری زیبای این شهر شدم. امروز پس از دو سال و دو ماه به همان جایی رفتم که در تاریخ 2 دی 1384 این شهر را ترک کرده بودم؛ درست در همان ساعت، البته با چند تفاوت عمده؛ آن روز با بدنی کاملا ورزیده پس از یک دورهی سخت «آموزش نظامی» پای به میدان «ابوذر» گذاشتم، با چهرهای آفتاب سوخته، صورتی استخوانی و ریشی بلند. آن روز لباس سربازی چروک و رنگ خاکی تنم بود، با دو ستارهای درخشان که بر سر شانههایم خودنمایی میکردند و سایرین را وادار میکردند که «جناب سروان» صدایم کنند. اما امروز با کت و شلواری اتو کشیده و ظاهری مرتب. آن روز نگران آینده بودم اما امروز بیشتر گذشته را به یاد آوردم.
دو سال از آن روز گذشته است، خیلی تغیییر کردهام. عکسهای آن روزها را که مینگرم و با «خود» امروزم مقایسه میکنم دیگر آن سادگی در چهرهام دیده نمیشود. براستی روزگار چه بر سر آدم میآورد. امروز بیشتر از هر روز دلم برای آنروزها تنگ شد. وقتی در میان بافت سنتی و مدرن یزد قدم میزدم.
«خجالت بکش، دیگه 28 سالته!» این جمله را معمولا مادرم میگوید. دیگر برایم عادی شدهاست. بعضی وقتها دست خودم نیست، دوست دارم پلهها را چهارتا، یکی طی کنم، با دوچرخه به محل کار بروم، روزی سه، چهار ساعت «فیفا 2008» بازی کنم و هفتهای چند «CD کارتون» نگاه کنم. یکی از دوستان کمی تا قسمتی «جامعه شناس» میگفت که «کودک درونم» مسبب این گونه رفتارهاست! البته فکر میکنم دست خود آدم هم هست و تا خودت نخواهی بزرگ نمیشوی.
هفتهی گذشته با مشقت بسیار توانستم نسخهی چهارم کارتون معروف و دوست داشتنی «شرک» با عنوان «Shrek The Halls» را که به مدت 21 دقیقه برای عید کریسمس ساخته شده، از اینترنت دانلود کردم. (شما هم دانلود کنید؛ قسمت اول را از اینجا و قسمت دوم را از اینجا)
در این نسخه، شرک بدنبال این بود که راهی را پیدا کند تا کریسمس به خانوادهی پنج نفریشان خوش بگذرد. او در یک کتاب راهش را پیدا میکند و مخفیانه و برای ایکه «فیونا» را هیجانزده کند، به روشهای کتاب عمل میکند. اما تا به کراحل پایانی کار میرسد، سر و کلهی «خره»، «پینوکیو»، «گرگ شنل قرمزی» و سایر رفقا پیدا میشود و اوضاع به هم میریزد.
بعضی وقتها دلم برای بچههای امروزی میسوزد. به خاطر اینکه باید بهترین کارتونها را از بیرون تهیه کنند. برنامههای کودکی که از شبکههای یک و دو پخش میشود به جز چند کارتون فضایی با داستانهای عجیب و غریب و کارتونهای کوتاه و بدون دنباله، چیزی برای ارایه ندارند. دیگر از کارتونهایی نظیر
«بلفی و لیلیبیت»، «بل و سباستین»، «مهاجران»، «خانوادهی دکتر ارنست»، «باخانمان»، «سنجاب کوچولو»، «بچههای آلپ»، «بچههای مدرسهی والت»، «هاکلبری فین»، «دختری به نام نل»، «حنا دختری در مزرعه»، «زنان کوچک»، «خانوادهی دی»، «پینوکیو»، «سندباد» و بسیاری دیگر که با طول هفته منتظر میماندیم تا ببینیم آخرش چی میشود خبری نیست.
اینروزها میتوانید جمعهها بنشینید و کارتونی ژاپنی را ببینید که در آن شخصیتهای کودک داستان با رباتهای دستساز خود به مبارزه میپردارند. البته در بازار کارتونهای زیبا و جذابی موجود است که همه بصورت سینمایی ارایه شدهاند. اما بدلیل دوبلهی بد و استفاده از کلمات نامناسب سن کودکان، از ارزش افتادهاند. «سهگانهی شرک»، «شگفتانگیزان»، «رییس مزرعه» و ... از این جملهاند.

سرمایی که در این دو هفته، کشور را فرا گرفته، هم تلخی داشت هم شیرینی. تلخیهایی چون قطع شدن گاز و یا سر خوردن و شکستگیهای دست و پا و جمجمه! اما شرینیهای این چند روزه بیشتر از تلخیهایش بود، به خصوص برای کرمانیها.شیرنیهایی چون برف بازی، شکوفا شدن هنر در ساختن آدمبرفیهای مختلف، تعطیل شدن ادارات و مدرسهها، عقب افتادن امتحانات دانشجویان و و و. از سال 79 تا امسال، در کرمان، برفی که با آن بشود مدرسهها را تعطیل کرد نباریده بود. اما در این دو هفته کرمان و اطراف حسابی سفیدپوش شد. کرمانیهای برف ندیده [مثل خودم] سر به کوه و دشت و بیابان نهادند تا از طبیعت زیبای زمساتی لذت ببرند.
در این چند روزه اکثر بلاگرها [به خصوص عکاسها] دوربینها را بر دوش نهادند و و از انواع موضوعات برفی، «لحظه» شکار کردند و به دنیای مجازی فرستادند. ما هم برای اینکه از قافله عقب نمانیم با جنابان «امیرسام» و «فرزاد» و «مهدی» در یک صبح جمعهی برفی به سمت جوپار [شهری ییلاقی در 26 کیلومتری کرمان] براه افتادیم.
هوا لطیف و زیبا بود و کرمانیها، غریب و آشنا، یکدیگر را برف آلود میکردند. آرام شعر «زمستان» از سرودهی معروف «اخوان ثالث» را زمزمه میکردم؛ سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت؛ سرها در گریبان است/ اگر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد از بدن بیرون؛ که سرما سخت سوزان است، که امیرسام گفت: «اخوان باید تغییراتی اساسی در شعرش دهد، مثلا بگوید: سلامت را با گلولههای برف پاسخ خواهند گفت؛ سرها در گریبان نیست! سرما سخت سوزان نیست. هوا در کمال جوانمردی است!»








باز هم محرم، باز هم تاسوعا و باز هم عاشورا...
باز از راه محرم، غم رسید، از زمین و آسمان ماتم رسید،
طبل و شیپور عزا را سر دهید، هفت اقلیم عطش را در دهید.
دیشب «امیرسام» زنگ زد و گفت: «فردا ساعت شش آماده باش میام دنبالت با هم بریم جوپار.» گفتم جوپار! جوپار برای چی؟ گفت: «فردا طبق یک رسم قدیمی و چندین ساله یکی از اهالی به نام «ماشااله قنبر»[ماشاله پسر قنبر] حلیم نذری پخش میکنه. اگر دیر بریم باید حسرت بخوریم.» گفتم: «خوبه حلیم رو که زدیم تو رگ، از اون طرف میریم باشگاه اسبسواری، مسابقات پرش با اسبه.» گفت: «تازه اگه بتونم یه دوربین گیر بیارم، جون میده واسه یه گزارش برای نشریه.»
خلاصه سرم را با یاد حلیم نذری با گوشت و روغن گوسفند و گندم محلی روی بالشت گذاشتم. صبح، نزدیک ساعت شش با صدای شرشر باران که بیمهابا میبارید از خواب بیدار شدم. لباس پوشیدم و منتظر جناب امیرسام شدم. تا ساعت 6.55 خبری نشد. گوشی را برداشتم و شمارهاش را گرفتم. از آن سوی خط صدایی خوابآلود گفت: «الو!» گفتم: «بعد از سلام الان دیگه ته دیگها رو هم با نون برق انداختند!» گفت: «مگه نمیبینی چه بارونی نیاد، همش تقصیر این «باران کوثریه!» از وقتی که پاشو گذاشته کرمان، یه بند داره بارون میاد [باران کوثری و پوریا پورسرخ قرار بود در یک جشن کذایی موسوم به جشن شادی که امروز برگزار میشد، شرکت کنند] خیالت راحت باشه تا برسیم جوپار، حلیم هست. تو این بارون کی بلند میشه بره جوپار، هشت میام بریم جوپار، خواب نمونی، اوکی؟» گفتم: اوکی!
سر ساعت 8.10 پیدایش شد و در باران سیلآسا به سمت جوپار راه افتادیم. دوربین هم گیر نیاورده بود پس گزارش بی گزارش. وقتی به خانهی ماشااله قنبر رسیدیم، چند نفری قابلمه بهدست ایستاده بودند. امیرسام در زد اما کسی در را باز نمیکرد. گفتم: «محکمتر بزن این همه راه اومدیم، بنزین کوپنی مصرف کردیم، حیفه بیحلیم بریم.» امیرسام با قدرت و سرعت بیشتر دقالباب کرد. زنی در را باز کرد و گفت: « حلیم نی! برن ور عقب کارتون! مو خستهایم میخوایم یه دقه کله بلیم!» [بهتره ترجمه کنم؛ حلیم نیست، برید دنبال کارتون، ما خستهایم میخواهیم یک دقیقه بخوابیم] در همین حین مرد جوانی که امیرسام گفت پسر ماشااله است، آمد. گفت: «وانستن، ساعت 5 تموم شد، اونم دیگا!» و به وسط حیاط خاکی و پر درخت خانهباغ اشاره کرد. دیگهای حلیم که تعدادشان به هفت عدد یا بیشتر میرسید، برگردانده شده روی زمین ولو شده بودند. گفتم: «اینم از حلیم، حالا چی میشد اگه کمتر میخوابیدی؟» که دیدم امیرسام رفت بیخ گوش پسر ماشاله و گفت: «حالا اگه داری یه پیاله بده، واسه پسر خواهرم میخوام.» پسر ماشااله چشمکی زد و گفت: «بذار خلوت بشه» و بعد گفت: «ظرفتون رو بدین». بعد از چند دقیقه آمد و دیگ را داد و با هزار منت گفت: «اینا رو از ظرف خودم بهتون میدم.» ما هم منتش را قبول کردیم و گفتیم: «دمت گرم!»
سرمست از بدست آوردن حلیم سوار ماشین شدیم. گفتم: «اول حلیم رو بزنیم، بعد سریع راه بیفت که الان مسابقه پرش با اسب شروع میشه.» امیرسام گفت: « چیچی رو پرش با اسب! اولا الان تو این بارو اسبا نمیتونن قدم از فدم بردارن، چه برسه به اینکه بخوان بپرن، ثانیا الان جماعتی توی کرمون منتظر این حلیمن، میدونی که داغ مزه میده، سرد که فایده نداره، پس با سرعت تمامتر به سمت خونه!» دیدم بنده خدا راست میگوید. احتمالا الان دخترهای دوقلوهای برادرش پشت پنجره ایستادهاند و میگویند: حییم! حییم!
رسیدیم کرمان ساعت نزدیک 10.30 بود. حاجیه خانم، مادر گرامی، حسابی دلش شور افتاده بود. امیرسام مرا پیاده کرد و نشستیم با مادر دلی از عزا در آوردیم.
عصر امیرسام زنگ زد و گفت وقتی رسیده است خانه دیده لاستیک ماشین پنچر است. با بدبختی و زیر باران مجبور شده لاستیک را عوض کند و تا ساعت 1.00 دنبال مغازهی آپاراتی بگردد و بالاخره همان حلیم سرد! نصیبش شده است.
سال 76 زمانیکه در مقطع پیشدانشگاهی تحصیل میکردم، کاریکاتوری از دبیر شیمیمان گوشهی کتاب کشیدم. بعد به اصرار چندتا از همکلاسیها از آن کپی گرفتم و پخش کردم. از قضا قضیه لو رفت و همه فهمیدند آن کاریکاتور کذایی را من کشیدم. جناب دبیر هم که پیرمردی بدقلق و بیدندان بودند نامردی نکرده و در دو مرحلهی امتحانات خرداد و شهریور یک «8»زیبا برایم منظور کردند.
هر چند ترم بعد این درس را با نمرهی 18 در یکی از دبیرستانهای کرمان پاس کردم، اما این اتفاق باعث شد تا دیگر دستم به قلم نرود و کلا کشیدن کاریکاتور یا به قول زندهیاد پدر «پنج کلاغو و خط و خال» را به بوتهی فراموشی بسپرم. همچنین بنا به قانون آن سالها از امتحان کنکور محروم شدم. مجموعهی این اتفاقات یک نوع زدگی از درس را در وجودم ایجاد کرد. به خودم گفتم: «اردشیرخان! همین دیپلم از سرت هم زیاده!» طبق این استدلال با «آقا رضا» شوهر دخترخالهام که آن موقع حدودا 30 سال سن داشت، صحبت کردم و در مغازهی ساندویچ فروشیاش مشغول به کار شدم. روزهای اول کارم قطعه قطعه کردن «گوجه و خیارشور» و پاره کردن نان ساندویچی بود. اما کمکم پیشرفت کردم،
آقا رضا سوسیس و همبرگر را سرخ کرده و وسط نان میگذاشت و من سایر مخلفات را اضافه میکردم. یک مدت که گذشت آقا رضا صبح پس از خرید مرا به مغازه میرساند و خودش میرفت سر ساختمان نیمهکارهاش. ظهر که مغازه شلوغ میشد میآمد و با هم شکم ملت را سیر میکردیم. مغازه در جادهی تهران بود و مشتریانمان بیشتر کارگرها، استادکاران، رانندهها و تعمیرکاران بودند. تا ساعت 4 کار میکردیم و بعد زمین نزدیک مغازه فوتبال بازی میکردیم.
روزها به همین روال میگذشت و من هم کلا درس و تحصیل را از یاد برده بودم. تا اینکه ماه مبارک رمضان از راه رسید و آقا رضا مغازه را یک ماه تعطیل کرد. اعضای خانواده در این یک ماه چنان روی مخ ما کار کردند که دوباره رویای ورود به دانشگاه و نشستن در کلاسهای مختلط و گوش دادن به حرفهای کسی که به جای «آقا» باید به او بگوییم «استاد» در من زنده شد. بعد از ماه رمضان به آقا رضا گفتم که به فکر یک شاگرد دیگر باشد و خودم هم در کتابهای گوناگون غرق شدم. صبح تا شب میرفتم کتابخانه، اما حس و حال درس خواندن نبود. به هر بدبختی که بود فوقدیپلم کامپیوتر قبول شدم و بعد از گذراندن پنج ترم موفق به اخذ درجهی کاردانی! شدم. بلافاصله برای کارشناسی امتحان دادم و قبول شدم. در این فرصت آقا رضا از مغازهی قبلیاش جابهجا شد و یک جای بزرگتر گرفت. شاگردهایش هم به عدد 4 رسیدند. من هم بیکار نماندم و بعد از پنج ترم مدرک لیسانس را هم از آن خود کردم. دو سالی هم سرباز بودم. چندوقتی را هم در شرکتهای مختلف با حقوق کم کار کردم. بعد به حرفهی خبرنگاری رو آوردم و به جرگهی «قلم بهدستان مزدور» پیوستم. اما دیدم خبرنگاری هم «نون و آبی» ندارد. جدا از این هر لحظه ممکن است یکی با غداره دخلت را بیاورد و یا اگه ماشین داشته باشی(که خوشبختانه ما نداریم) آن را به آهنپارهای تبدیل کند. تا اینکه...
چند روز پیش که حاجیه خانم، مادر گرامی، را برده بودم خدمت خواهر بزرگشان، آقا رضا را دیدم که در تب و تاب افتتاح دومین مغازهاش بود. اصلا وقت نداشت که بیشتر با هم صحبت کنیم. ناخودآگاه گفتم: «آقا رضا شاگرد نمیخوای؟» گفت:«دمت گرم! منو دست میندازی مهندس؟» گفتم:«نه جدی میگم. اگه کسی رو خواستی ما هستیم، به غریبه نگو.» گفت: «اتفاقا برای پشت صندوق دنبال یه آدم مطمئن میگردم. فکراتو بکن اگه دوست داشتی بیا.» آقا رضا رفت و من هم با مرور 10 سال گذشته یاد موضوع انشای معروف افتادم که علم بهتره یا... هیچی ولش کن!
وقتی از سر دلتنگی از لاهیجان (جایی که سه سال از بهترین دوران زندگیام را در آن گذراندم) نوشتم، دوست عزیزم «آیناز» لطف کردند چند تصویر زیبا از این شهر دوستداشتنی برایم فرستادند. با دیدن این تصاویر یاد خاطرات خوش گذشته افتادم، روزهای سرد و بارانی لاهیجان و قدم زدنهای طولانیام زیر باران، محلهی حاجیآباد، کوچهی مسجد و مردم ساده و صمیمیاش، خانهی کوچک و محقرم، «عمه خانم» صاحبخانهی پیر و دوستداشتنیام، پیرمردهای زحمتکش نماز جماعت مغرب که از بس در بیجار(شالیزار) و باغهای چای کار کرده بودند، کمرشان خمیده شده بود، به خصوص «آقای نظیفکار» و «آقا غلام فولادی»، مغازهداران بازار روز به ویژه «آقای بابایی» و کسانی که هیچوقت فراموششان نمیکنم؛
از آیناز هم ممنونم به خاطر یادآوری این همه خاطرات خوب.

بقعه آقا سید محمد یمنی

نمایی از دریاچه و شیطان کوه

این عکس را خودم سال ۸۲ از فراز شیطان کوه با یک دوربین آنالوگ کانن مدل پریما انداختم
پس از نه سال
پس از نه سال قدم گذاشتن به مکانی مقدس؛ آه خدایا چه لذتبخش است. در یکی از پستهای قبلی نوشته بودم که آخرین بار با زندهیاد پدر به «مشهد» رفته بودم. در این نه سال هربار که عزم سفر کردم مشکلی پیش میآمد. حتی تیرماه بلیت قطار هم گرفتم اما روز حرکت آنها را پس دادم. اما اینبار قضیه فرق میکرد. باید میرفتم و رفتم. چند روز را در فضای روحانی حرم امام رضا(ع) سر کردم و مطمئنم که این سفر تاثیر زیادی در زندگیام خواهد گذاشت.
همیشه وقتی سفر به دل میچسبد که یک همسفر خوب داشته باشی. در این سفر کسی همراهم بود که فکر میکنم که دیگر وجودمان به یکدیگر بسته شده است. مدت کم و همچنین «محدودیت مالی» مانع از این شد که بیشتر بمانیم، اما همین چند روز هم غنیمت بود.
نقطهی عطف این سفر (البته پس از زیارت امام رضا) عزیمت به آرامگاه فردوسی بود که بزودی شرح آن را همراه باعکسهایی که امیرسام (با دوربین عاریهای!!!!) انداخته است روی وبلاگ میگذارم.
دوست داشتم سری هم به نیشابور، مزار «خیام» و «استاد کمالالملک» بزنم اما متاسفانه نشد. انشاءالله در سفرهای آتی. وقت ترک مشهد حسابی دلم گرفت از امام رضا خواستم دوباره بطلبد. همسفرم که حالش از من بدتر بود. به هر حال روزها و دقایق خوشی بود که گذشت.
همیشه وقتی از شهری به شهر دیگر میروید خیلی سریع متوجه تفاوتهای شهر مورد نظر با زادگاهتان می شوید:
خوش به حال بچههای مشهد!
یکی از نکات جالب شهر مشهد، «پارکهای» این شهر بود که با ظرافت خاصی ساخته شده بودند. در یکی از این پارکها تنهی درخت را حلقه حلقه کرده و از حلقههای چوبی بعنوان «مصالح» برای ساخت پله و محوطهسازی استفاده کرده بودند. کف محل بازی کودکان با نوعی پارکت نرم پوشانده شده بود تا هنگامیکه کودک به زمین میافتد آسیب جدی نبیند. من که در پارکهای کرمان چنین چیزی ندیدهام، اگر شما دیدید خبرم کنید تا ببینم. در پارک ملت این شهر که وسعتی به اندازهی یک پارک ملت! دارد(چیزی برای مقایسهاش پیدا نکردم) همه «عجله» داشتند و مدام دنبال یکدیگر میدویدند. از پیر گرفته جوان و پیرمرد و پیرزن، آخر نفهمیدم این همه عجله برای چیست، نمیدانم شاید داشتند «گرگم به هوا» یا «بزن بدو» بازی میکردند.
موبایل پارک
کرایهی تاکسی در این شهر نرخ ثابتی نداشت. یکی 100 تومان میگرفت، یکی 150 تومان و یکی هم 200 تومان. بعضی هم از تاکسیمتر استفاده میکردند؛ متری 4 تومان. نرخ ماشینهای دربستی هم که سر به فلک میکشید.
در این چند وقته همه نوع موبایلی دیده بودیم؛ دائمی، اعتباری، ایرانسل، تالیا، همراه اول، همراه دوم، سوم، چهارم و ... . اما در مشهد موبایل پارک هم دیدیم. نوع پیشرفتهی کارت پارک خودمان که در بعضی از خیابانهای شلوغ شهر استفاده میشود و اتفاقا درآمد خوبی را هم نصیب شهرداری کرده است.
کاسبهای ذاتی
اکثر مردم مشهد به کسب و کار مشغولند، گویا کاسبی در ذاتشان نهفته شده است. وقتی از جلوی مغازهها رد میشوی با انواع روشها و ترفندهای مختلف جذبت میکنند. حداقل کارشان این است که میگویند: «بفرمایید»، بعضیها فهرستی از کالاهایشان
|
کلا کاسبهای مشهدی نقطهی مخالف کاسبهای کرمانی اند که هیچوقت حوصلهی مشتری ندارند، اگر شاگردشان نباشند کاسبی را تعطیل میکنند، اگر قیمت دهتا جنس را بپرسی ولی خرید نکنی، کمترین کار آقای (یا به احتمال ضعیف خانم) کاسب این است که کمی غرغر کند و شدیدتر اینکه با یک تیپای جانانه از مغازه بیرونت کند. |
را در فاصلهی کوتاه عبور از جلوی مغازه ارائه میکردند، دیگری وقتی دستت را پر میدید میگفت: «از ما هم خرید کنید تخفیف ویژه میدیم»، یا اگر زن و شوهری جوانی را میدیدند میگفتند: «تو این مغازه یه زوجهای جوون خدمات ویژه ارائه میکنیم». کلا کاسبهای مشهدی نقطهی مخالف کاسبهای کرمانی اند که هیچوقت حوصلهی مشتری ندارند، اگر شاگردشان نباشند کاسبی را تعطیل میکنند، اگر قیمت دهتا جنس را بپرسی ولی خرید نکنی، کمترین کار آقای (یا به احتمال ضعیف خانم) کاسب این است که کمی غرغر کند و شدیدتر اینکه با یک تیپای جانانه از مغازه بیرونت کند.
راستی دم ورودی آرامگاه فردوسی پسری دواندوان آمد و یک «گل رز» بدون ساقه را به یک «خانم محترم و جوان» که دست در دست شوهرش در رویا به سر میبرد هدیه کرد. بعد رو کرد به خانم جوان که از این حرکت پسر متعجب شده بود و گفت:«پولش را هر چی دلتون خواست بدین!» خب؛ این هم یک جورش است.
مشهد شهر علم و دانش و چیپسپنیر
در هر کوی برزنی از این شهر بزرگ یک مرکز آموزش عالی وجود داشت. خلاصه اینکه انواع و اقسام دانشگاهها را میتوانی ببینی. از «دانشگاه آزاد» گرفته تا «علمی، کاربردی» ، «پودمانی» ، «انتفاعی» و «غیر انتفاعی» و ... . جوانان خوش تیپ دانشجو هم که ماشالله هزار ماشاالله کم نبودند. جالبتر اینکه هر جا دانشگاهی بود در کنارش «کافیشاپی» مملو از همین دانشجوهای خوشتیپ خودنمایی میکرد. این مکانهای رمانتیک برای عزیزان دانشجو هم فال بود هم تماشا. زیرا باعث میشدند وقتهای بیکاری و یا احتمال وقتهایی را که اصلا حوصلهی گوش دادن به حرفهای تکراری «استاد محترم» را ندارد به «بطالت» نگذرانند، البته با دوستان و همکلاسیهای عزیز و احتمالا با خوردن «چیپسپنیر»!
قندیل شدم!
قبلا معتقد بودم که «سرما» قابل تحملتر از گرماست. اما سرمای مشهد باعث شد تا در اعتقادم تجدید نظر کنم. روز چهارشنبه – اولین روز حضور در مشهد- آنقدر سرد بود که مجبور شدم ژاکت امیرسام را که تازه کادو گرفته بود قرض کنم و روی ژاکت و زیر کاپشنم بپوشم. البته روزهای بعد کمکم به سرما عادت کردم.
خلاصه این سفر پر بود از خاطرات ریز و درشتی که برای همیشه در خاطرم خواهد ماند.

در فضای کاملا رمانیتک یک کافیشاپ:
دختر: پسر تو منو دوست نداری؟
پسر: چرا عسلکم خوب معلومه که دوستت دارم.
دختر: نه میدونم تو منو دوست نداری.
پسر: نه......نه
در هوای دلانگیز یک پارک شلوغ و پلوغ:
دختر: پسر من و تو باید حرف بزنیم.
پسر: آره عزیزکم منم موافقم باید اساسی حرف بزنیم.
دختر: پس کی؟ من می دونم تو منو دوست نداری.....
50 سال بعد در یک آپارتمان 15 متری!
حاجیه خانوم: حاج آقا تو منو دوست نداری....
حاجی آقا: نه حاج خانوم کی گفته؟ باز دوباره خوابنما شدی؟
حاجیه خانوم: مسخره می کنی؟ تو از همون اول هم منو دوست نداشتی. الان 50 ساله که منو سر کار گذاشتی.
حاجی آقا: نه دختر اشتباه می کنی، حالا ناهار چی پختی؟
حاجیه خانوم: کووووووفت
حاجی آقا: یعنی امروز هم ناهار نداریم؟
حاجیه خانوم: نه
حاجی آقا: چرا؟
حاجیه خانوم: دوست نداشتم....
حاجی آقا: وقتی که دوست نداری من چکار می تونم بکنم... پس لااقل یه زنگ بزن برامون پیتزایی، چیزی بیارن.
حاجیه خانوم: به من چه. تازه من که دندون پیتزا خور ندارم.
حاجی آقا: پس ... کوفت می خوریم....