

هفتهای را بدلیل کسالت خانهنشین بودم که در این مدت چشمم به جمال سریال جذاب رستگاران روشن شد. در این بین ابهاماتی به نظرم رسید که کاش جناب سیروس مقدم به آنها پاسخ گویند:
اول اینکه این سرکار خانم خجسته در بیست و چند روزی که همسرشان در کما میباشند ایشان بر بالینشان زار میزنند از چه مواد آرایشی مرغوبی استفاده میکنند که صورتشان تکان نخورده است و ماشالله، هزار ماشالله روز به روز هم بهتر میشوند. ضمن اینکه مشخص کنند خجسته خانم برای آرایش به هر روز به شهر خودشان مسافرت میکنند یا در همان تهران آرایشگر مخصوص به خود را پیدا کردهاند که ابروهایشان را روازنه با دقت تمام و بدون هیچ تغییری نسبت به روز قبل برمیدارند. دوم اینکه این جناب احمدرضا بابایی، متهم به کلاهبرداری میلیاردی، در کدام بیمارستان بی در و پیکر تهران بستری هستند که هر کس بخواهد میتواند سرش را پایین بیندازد و برود مرد بیچاره را بکشد. سوم اینکه صحنههای مربوط به شکنجهی روحی جناب پرویز شایسته قبل از انتخابات 22 خرداد نوشته شده است یا بعد از آن؟ چهارم اینکه آیا درست است که آقای ابطحی اعتراف کردهاند که از آقای پرویز شایسته پول گرفته تا احمدرضا بابایی را به قتل برسانند؟
هفتهی گذشته طوفانهای سهمگین در چند نوبت شهر کرمان را درنوردیدند.
در پی این بادهای شدید هزاران دیش ماهواره ز محل خود جابجا و دچار تنظیم برهم خوردگی شدند که این امر سبب موجی از نگرانی، سردرگمی و علافی در بین بعضی از همشهریان شد. خبرنگاران گزارش دادند پس از فرونشستن طوفانها، صنف محترم «نصّاب» هزینهی خدمات خود به دو الی چند برابر قيمت افزایش دادند. این افزایش قیمت موجبات تکدر خاطر شهروندان دیشدار را فراهم کرد. به طوریکه یکی از شهروندان به خبرنگار کلاغ نیوز گفت: «پولش به درک! مگه تو این شهر نصاب گیر میاد؟ انگار بذرشون رو ملخ خورده. اینقدر سرشون شلوغه که به ما نمیرسن!»
از دیگر پیامدهای طوفان تجمع تنی چند از همشهریان در جلوی در مجتمعها بود. گروهی از همسایگان آپارتماننشین که از دست رفت و آمدهای وقت و بیوقت افراد متفرقه و غیرمتفرقه به روی پشتبامها به ستوه آمده بودند با اینگونه اجتماعها اعتراض خود را اعلام کردند. به گزارش خبرنگار کلاغنیوز این تجمعها منجر به بگو مگوی شدید بین اهالی، اختلال در رفت و آمد و شکستن چندین فقره شیشه گردید. گفتنی است شهروندان مخالف با دیش و چیزهای از این قبیل با ظهار خرسندی از این طوفانها برای وقوع هرچه بیشتر طوفانهای مختلف از قبیل بارانزا و باراننزا دست به دعا برداشتند.

تست کنکور:
به نظر شما بهترین برنامه نوروزی کدامیک از گزینههای زیر است؟
1) کلاهقرمزی و خالهباران
2) کلاهقرمزی و پسرخاله
3) کلاهقرمزی و پسرعمه زا
4) هر سه مورد

آن شنیدستم که در وقت بهار
دولت اندر قوطیی میزد هوار؛
«عیدیام ای مردمان سرفراز:
قبض آب و قبض برق و قبض گاز!»
این دوبیتی اواخر اسفند 83 در ستون متحرک ویژهنامه طنز نشریه «فردوس کویر» چاپ شد. الان که بعد از 4 سال دوباره آنرا مرور میکنم میبینم عجب پیشگویی کردم! چونکه قرار است در سال 88 یا همان اصلاح الگوی مصرف یارانهها از قبضهای مختلف حذف شود و رویهمرفته ... هیچی ولش کن. کاش لال شده بودم و پیشگویی نمیکردم. کاش دستم میشکست و یادداشتش نمیکردم و کاش ماشین چاپ خراب میشد و هرگز چاپ نمیشد. itj sdk
الان که نشستم و با خودم فکر میکنم میبینم اوضاع مملکت خیلی از سی پیش و قبل از آن بهتر شده. آنقدر بهتر که گاهی به خودم میگویم کاش سی سال دیرتر بدنیا آمده بودم. شاید اگر سی سال دیرتر بدنیا میآمدم خوشبختتر بودم. نه من، بلکه همهی مردم ایران اگر دیرتر بدنیا میآمدند خوشبختتر بودند. نگاه کنید سی سال پیش تنها خودرویی که در خیابانها یافت میشد پیکان بود. همان پیکانی که پارسال عذرش را خواستند و به موزه فرستادندش. اما الان چی؟ سمند و پژو و پراید کمترین خودروهایی هستند که ملت سوار میشوند. جدای از ریو و زانتیا و ماکسیما و هیوندای و چه و چه و چه!
همین موبایل معمولی را نگاه کنید. همین که الان بچههای هفت، هشت ساله هم یکی از آن را در جیبشان دارند. نگاه کنید و به یاد سی سال پیش بیفتید که مجبور بودید برای گرفتن تلفن اسم بنویسید، چند ماهی در صف بمانید و بعد قرعهکشی میشد و اسمتان درنمیآمد و دوباره قرعهکشی میشد و بعد از پیدا کردن پارتی به بدبختی میآمدند برایتان وصل میکردند و … . یه گوشی تلفن هم بهتان میدادند که مجبور بودی انگشت در سوراخهای شمارهگیرش فرو کنی و شماره بگیری. اما الان یه سری سیمکارت پنجهزارتومانی برای همه اعضای خانواده میخری و با یک گوشی ارزان قیمت که دیگر لازم نیست یه موشت شماره تلفن از دوست و آشنا را حفظ کنی و یا یادداشت کنی. همهی شمارهها را میچپانی در همان چند سانت گوشی و هر وقت حواستی درشان میآوری.
یک مسافرت میخواستی بروی هزارتا بدبختی داشتی. مشکل حمل و نقل، مشکل اسکان، مشکل خورد و خوراک، گلاب به رویتان مشکل دستشویی و … . ولی الان چی؟ بنشین در هواپیما (فوقش با دو، سه ساعت تاخیر) و آن طرف مملکت بیا پایین. هر گوشه هم که خواستی چادر مسافرتی را علم کن و دستشویی عمومی هم که همه جا هست. واقعا دیگر چه مشکلی داری؟
مثلا همین برنج؛ آن موقع فقط یک نوع برنج ایرانی داشتیم که گیر کمتر کسی میآمد تا بخورد. گرچه الان هم برنج ایرانی گیر کسی نمیآید اما به جایش انواع برنجهای هندی و پاکستانی در بازار موجود است با قیمتی ارزانتر و پختی بهتر و آسانتر.
سی سال پیش رو یادت بیاور که مادرت مجبور بود سر سیاه زمستان یخ حوض را بشکند و لباس بشوید اما الان در لباسشویی را باز میکنی و لباسهای گلوله شده را داخل شوت آن میکنی، دکمه را میزنی و روی کاناپه لم میدهی. تازه همسرت هم دیگر مجبور نیست مثل سی سال پیش سه فتیلهای را روشن کند و برای سرکار غذا درست کند. انواع و اقسام ادوات آشپزی در بازار هست. تازه دیگر قرار نیست خودت هم منت همسرت را بکشی تا یک وعده غذا برایت درست کند.
واقعا الان که فکرش را میکنم میبینم خیلی آدم ناشکری بودم. باید از درگاه خداوند طلب مغفرت کنم و برای این خوشبختی که نسبت به سی سال پیش بدست آوردم به درگاهش شکرگزاری کنم. خدایا من خیلی خوشبختم. آنقدر خوشبخت که از خوشحالی در پوستم نمیگنجم. فقط میترسم نکند یکهو از خوشحالی سکته کنم و بمیرم.

اغلب رونامهخوانهای کرمانی با نشریهی «بام کویر» آشنایند. نشریهای که از شهریور سال 85 شروع به کار کرد و در مرداد 87 به کار خود پایان داد. بام در این مدت کوتاه دوساله خبرها و گزارشهای جنجالی، نیمهجنجالی و ابسیلونجنجالی را در خود جای داد. البته توقف یکبارهی آن دور از انتظار بود و پس از این اتفاق شایعات جالبانگیزی پشت آن راه افتاد که نگارنده از بیان آنها معذور است. با توقف انتشار بام کویر بازیکنان این تیم (همان هیات تحریریه) لحضهای در خود فرو رفتند و در خلوت خود کاسهی معروفی به نام «چهکنم، چه کنم» و یا نسخهی جدید آن «چککککار کنم، چککککار نکنم» بر دست گرفتند و برای آیندهی شغلی خود «خفتو» بافتند.(اصطلاح کرمانی کنایه از خیالبافی)
چندی از افراد هیات محترم تحریریه مانند «دکتر افشین خان اسدی» و «مهندس محسن بنیفاطمه گلگلاب» که روزنامه نگاری اوقات فراغتشان را پر میکرد، کمافیالسابق به شغلهای قبلی خود همچنان با قدرت تمام ادامه دادند.
تنی چند هم از دوستان مانند ... و ... و ... و غیره سریعا با انتقالی پرسر و صدا با مبالغی که همچنان سکرت(همون سری) مانده است، جذب نشریات دیگر شدند و قلم زدنهای خود را ادامه دادند. بعضیها هم دچار یک بام و دو هوازدگی شدند و ماندند میان رفتن و ماندن. فلانی و فلانی رفتند، چند روزی هم با تیمهای مختلف تمرین کردند اما یا بر سر مسایل مالی یا کاری کنار نیامده و برگشتند. اما گروهی هم ریسک کردند و ماندند...
آنها که ماندند
افرادی که ماندند با این آرزو که روزی،روزگاری بام کویر دوباره پا بگیرد شرو ع به شمردن روزها و هفتهها کردند. هر چند از جانب مسوولین امر وعدههایی نیز داده میشد اما در این پنج، شش ماهه هیچ وعدهای عملی نشد و به نظر می رسد کم کم دارد نوشتن هم از یادشان می رود.
اما دوباره چند روزی است فرمان آمادهباش به سربازان قلم بدست صادر شده است. با توجه به اینکه احتمال دارد این فرمان هم توخالی از آب درآید و حملهای در کار نباشد به دوستان عزیز پیشنهاد میکنیم کمی به فکر فرو روند و برای رفع مشکل بیکاری خود دنبال چاره باشند. البته گروه همیشه در صحنهی مفشو استعداد تنی چند از دوستان و همکاران را در نظر گرفته و برای آنها شغل مناسبی در نظر گرفته است که توجه ایشان را به آن جلب میکنیم:
وحید قرایی: بزرگمرد عرصهی خبرنگاری و خبرکشانی! وحید خان به عنوان یکی از ستونهای بام کمک شایانی به در هوا بودن آن نمود. متاسفانه تعطیلی بام همزمان شد با پا به عرصهی وجود گذاشتن دخترخانم آقای قرایی. با در نظر گرفتن اینکه وحید خان در این پنج ماه حسابی با فوت و فن بچهداری آشنا شده و از تمام جیک و پیک این هنری که سالها در سیطرهی زنان قبضه شده بود، آگاه شدهاند، پیشنهاد میکنیم نام خود را برای همیشه به عنوان اولین «مرد بچهنگدار» در تاریخ ثبت نمایند. این بهترین شغل برای کسی که به خاطر مسایل امنیتی وبلاگش را تعطیل کرده است و دیگر جایی برای عرضه نظراتش ندارد.
امیر حسینرضایی: عکاس جوان نشریه که کلا متخصص ثبت تصاویر از پیرمردان کرمانی است. اما انگار تغییر دوربینش از نیمه آماتور به حرفهای برایش خوش یمن نبود و با تعطیلی بام کار او هم تعطیل شد. مفشو به این جوان بااستعداد و خوش ذوق پیشنهاد میکند دوربینش را برداشته به مکانهای تاریخی کرمان همچون باغ شاهزاده، حمام گنجعلیخان، یخدان مویدی و ... رفته و از ملت توریست و غیرتوریست و گردشگر و چرخشگر عکس یادگاری فوری و «دیجیتال» بیاندازد.
مرتضی صفری: آچار فرانسه نشریه که اواخر تعطیلی بام پا توی کفش حسینرضایی کرد و عکاسی ورزشی را آغاز کرد. اما از آنجا که مرتضی خان تواناییهای بیشتری در مسایل پشت پرده روزنامهنگاری دارد بهتر عکاسی را به همان حسینرضایی بسپارد و کاری را که ما پیشنهاد میکنیم انجام دهد. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان یک مدت کار آقای صفری شده بود نقد کردن چک و زنده کردن پولهای مرده و نیمه مردهی نشریه. بنابراین ما معتقدیم مرتضی خان باید با ظاهر کردن یک سبیل از بناگوش دررفته پشت لبش و فر زدن موهای خوش فرمش به شغل شریف «شرخری» پرداخته و از کاهش نقدینگی در بازار جلوگیری کند.
علیاصغر هنرمند: مسوول صفحهی IT نشریه کسی نیست جز علیاصغرخان هنرمند که با اینکه در حوزهی پزشکی فعالیت میکند با هنرمندی تمام «ماتریس» بام کویر را سرپا نگه داشت. یکی از بخشهای پرطرفدار صفحه دکتر علیاصغر، معرفی و چگونگی دریافت (همان دانلود) نرمافزار از اینترنت بود. از آنجا که دکتر در پیدا کردن و دانلود نرمافزارهای کاربردی خبره میباشند پیشنهاد میکنیم بروند توی کار دانلود نرمافزار و تکثیر بر روی CD و DVD. به عبارتی همان CD فروشی که حداقل درآمدش از روزنامه نگاری برای ایشان بهتر است.
سعید قرایی: دبیر سرویس ورزشی بام کویر اینروزها بدجوری بیکار شده. از آنجا که با نوشتههای تندش به هیچکس رحم نکرد علاوه بر بیکای تنها نیز شده است و عنقریب است که این طفل معصوم به بیماری خانمانسوز «افسوسردگی» مبتلا شود. حتی تعویض مدیرکل تربیت بدنی هم دردی از او دوا نکرد. طفلی حتی جرات نوشتن در وبلاگش را هم ندارد. چونکه دیگر طوطی و سیمرغ و بلبل و کرکس و ... هم کامپیوتر دارند و با هر قلم تندش پر و بالی برایش تکان میدهد. پس به او حق میدهیم که دنبال یه شغل جدید باشد. از آنجا که در نشریه هیچ حروفچینی حاضر نبود مطالب آقا سعید را تایپ کند مجبور بور همه را خودش تایپ میکرد. بنابراین پیشنهاد میکنیم با توجه به مهارتی که در این چند وقته در تایپ یک انگشتی و گاهی دوانگشتی کسب کرده است و همچنین بخاطر آشنایی نسبی با مسایل حقوقی (بواسطه تحصیل بلندمدت در رشتهی حقوق) میتواند جلوی دادگستری کرمان بساط کند و برای جماعت خواهان و خوانده دادخواست تنظیم و تایپ کند.
امیر غفاربیگی: با ورزشینویسی شروع کرد اما به جایی نرسید، رفت دنبال نوشته از جامعه اما آنجا هم برای او نه نانی داشت نه نوایی. الان هم که رفته دنبال عکاسی که قطعا در این زمینه هم به جایی نخواهد رسید. یکی از بیاستعدادترین روزنامه نگاران کرمانی که نمیدانم چرا اصرار دارد که در این وادی باقی بماند. یکی از تخصصهای غفاربیگی کار کردن با کد بلاگفا که تاکنون آنرا برای بسیاری از بلاگرهای کرمانی بصورت مجانی و صلواتی انجام داده است. به او پیشنهاد میکنیم همین رویه را پیش بگیرد چونکه در حوزههای دیگر جامعه امیدی به او نیست. همان بیکار بماند بهتر است تا باکار.
و دوستان دیگری که بدلیل بعضی مسایل از گفتن شغل آنها معذوریم.
تهنوشت: مطالب بالا شوخی بیش نبود و ما همچنان به بام کویر عشق میورزیم و بیصبرانه منتظر ابراز وجودش هستیم.
من کویرم؛/ تا به بام دو جهان لیک مرا راهی نیست،/ گر نخواهی به دو چشمم نم باران بخشی.
مطلب فوق را اتفاقی تو یکی از این سایت های معروف علمی دیدم. گفتم شاید برای مفشو سوژه خوبی باشه. سریع از صفحه عکس گرفتم و گذاشتم. برای اثبات حقانیت این موضوع آدرس سایتش رو هم گذاشتم: کلیک کنید!



آوردهاند روز مردکی معلومالحال در حالیکه پوست اناری را
بر «نیش» میکشید و خروس لاغری را در بغل داشت بر زاهدی فرود آمد. زاهد سر برآورد
و نگاهی بر مردک انداخت و دوباره در خود فرو رفت. مرد که از دیدن زاهد نیشش تا
بناگوش باز شده بود به انار اشاره کرد و گفت: «ببین! همهی دانههای انار را
خوردم، حتی آن دانهی بهشتی معروف را. کنون من هم سهمی در بهشت دارم.» زاهد همچنان
در خود فرو رفته لب به سخن گشود؛ «آیا اطمینان داری که انار را تمام و کمال خوردهای
ای مرد دشداشهپوش؟» مرد گفت: «مگر پوست انار را نمیبینی؟ نمیبینی چگونه لت و
پارش کردم؟» و آنگاه خروس را بر زمین نهاد و پوست انار را که دیگر چیزی از آن
نمانده بود جلوی چشمان زاهد گرفت. زاهد نگاهی بر پوست انداخت و گفت: «زیاد هم
مطمئن نباش پسرکم.» مرد پوست را به گوشهای پرت کرد و گفت: «این پوست انار و این
هم دهان گشاد من، تمام دانههای آن را ظرف مدت سه سوت هپلی هپو کردم، مگر نه خروس؟»
آنگاه با صدایی که گوش فلک را کر میکرد شروع به خندیدن کرد، بطوریکه تمام بدن
چاق و خپلش تکان تکان میخورد. حین اینکه میخندید دانهی درشت اناری از لای ریش
انبوهش بر زمین فتاد. مرد تا نگاهش بر دانهی انار افتاد خندهاش متوقف شد. خیز
برداشت نا دانه را بردارد اما خروس جستی زد و در برابر چشمان بهتزدهی مرد دانه
برچید. آنگاه بالی به هم زود و سینهای صاف کرد و چشمان گشادش را بست و گردن
درازش را تابی داد و ؛ قوقولی قو قو ...
این همه صرفهجویی کردیم به کجا رسیدیم؟ مگر خود وزیر نگفت که شهریورماه خاموشی نداریم؟ مگه چند روز اوخر مرداد و اوایل شهریور را بدون خاموشی سر نکردیم؟ چی شد که باز خاموشیها شروع شد؟ حالا که اینطور شد منم لج میکنم! چهلتا کامپیوتر با مانیتور فوقالعاده پرمصرف را روشن کردم و ول کردم در امان خدا. وقتی ادارهی برق برق را قطع میکند خودشان خاموش میشوند. این هم تلافی آن همه صرفهجویی. خیلی دم از صرفهجویی میزنید بروید لامپهای خیابانهایتان را (که پول مصرف برقشان را از ما وصول میکنید) با لامپهای کم مصرف عوض کنید. از این به بعد صرفهجویی بی صرفهجویی!
با سلام به خبر مهمی که هماکنون به دستمان رسید توجه کنید:
مراسم «روز خبرنگار» در روز 17 مردادماه همچون سالهای گذشته برگزار خواهد شد. یک منبع آگاه که خواست نامش فاش نشود در مورد برنامههای این مراسم به خبرنگار «مفشو نیوز» گفت: «در این مراسم از خبرنگاران برتر در حوزههای مختلف تقدیر خواهد شد و به نفرات اول تا سوم جوایز نفیسی اهدا خواهد شد.» وی با منحصر بفرد خواندن این مراسم افزود: «در این مراسم به نفر اول حوزهی "تیتر" چماق طلایی اهدا میشود که این چماق در ملا عام بر فرق سر نامبرده کوبیده خواهد تا دیگر هوس نوشتن تیترهای جنجالی به سرش نزند. در بخش "خبر و گزارشنویسی" هم قرار است دو دست فرد برگزیده قلم شود تا دیگر به نقل از فلان مدیر و بهمان رییس خبر و گزارش راست و دروغ چاپ نکند. در بخش "عکس" هم یک فقره قاب عکس با شیشه بر سر برگزیدگان شکانده خواهد شد.» این منبع آگاه که همچنان مصر بود که نامش فاش نشود تصریح کرد: «در حاشیهی این مراسم با شکوه، از کلیهی افراد "خبرکش"، "خبربیار" و "خبرببر" با کیک، شیرینی، چای، "پول چایی" و "زیر میزی" تقدیر خواهد شد.» گفتنی است این مراسم شب جمعهی همین هفته در قبرستان شهر، قطعهی هنرمندان، برگزار خواهد شد. حضور کلیهی ذوات محترم باعث شادی روح آن مرحوم خواهد شد.
اردشیر درازدست/ خبرنگار اختصاصی مفشو نیوز

خدا را هزار مرتبه شکر که هر سال 17 مردادی هست که خبرنگارها به نام «روز خبرنگار» به همدیگر تبریکی بگویند و کلی خودشان را تحویل بگیرند و خلاصه برای هم نوشابه باز کنند، از خاطراتشان بگویند یا جریان چماق خوردنشان را برای هزارمین بار برای هم تعریف کنند که اگر این کارها را هم نکنند باور کنید همهشان به بیماری صعبالعلاج «افسوسردگی مزمن!» دچار میشوند. روزی که اتفاقا داخل اکثر تقویمها هم درج نشده! اما خود خبرنگاران با مراجعه به اسناد تاریخی که سینه به سینه نقل میشود و گاهی هم با استفاده از ابزار ستارهشناسی نوین! تاریخ و ساعت دقیق این روز را کشف و با قدرت خبررسانی خود آنرا سریعا به سایر دوستان و آشنایان منتقل میکنند. فردا هم اینطور که ما شنیدیم، مصادف است با روز خبرنگار و زمان تحویل آن دقیقا 9:52:35 است.
اما این روز تاریخی فقط برای خود دوستان «خبرکش» رسمیت دارد و دیگران اصلا با خبر نمیشوند که چنین روزی هم وجود خارجی دارد. در کل روزی است مثل دیگر روزهای خدا. این مساله برای دیگر مناسبتها هم صادق است. مثلا تاریخ روز کارمند را فقط کارمندان میدانند یا روز کارگر یا دانشجو و غیره. البته استثناهایی هم وجود دارد مثل روز زن که اگر مردان این روز را فراموش کنند در حقیقت گور خود را به دست خود کندهاند!
آیا میدانید بدشانسترین مرد دنیا چه کسی است؟ مردی که همسرش بخواهد برای «روز پدر» برایش کادویی گرانقیمت بخرد. آنوقت باید از جیب، مایهی بیشتری بگذارد تا کادوی خانم سنگینتر شود.
آیا میدانید از این مرد بدشانستر هم وجود دارد؟ مردی که روز تولدش با «روز پدر» همزمان شود! چونکه یک کادو به دو مناسب و با کلی غرولند دریافت میکند.
آیا میدانید از این دو مرد بدشانستر هم وجود دارد؟ مردی که روز تولد خانمش با روز زن همزمان شود! چونکه باید یک کادوی دوبله بخرد.
حالا که پس از سالی روز پدر رسیده ناخودآگاه یاد شعر «زندهیاد عمران صلاحی» در مورد این روز افتادم: «خواهم زنم بوسه بر پک و پوز پدر/ چونکه آمده است روز پدر...» بقیهی شعر را خودتان بروید پیدا کنید و بخوانید. البته فکر نکنم جایی چاپ شده باشد. خود مرحوم صلاحی هم آنرا در شب شعری در کرمان با کلی سانسور خواند....!
میگن قدیما سالی یک بار پلو میخوردند. مردا چهار تا زن هم میگرفتند یکی از یکی خوشگلتر، با یه دوجین بچهی تپل مپل. آن موقع همه همینطور بودند. به جای برنج چیزهای بهتر و خوشمزهتر میخوردند. هم عمر بیشتری داشتند و هم باز عمر بیشتری داشتند!
ما نشستیم تحقیق کردیم ببینیم حالا که گوشت و برنج و هزار و پونصد چیز دیگه گرون شده و گیر نمیآد که بخوریم باید چکار کنیم. به فکرمان رسید که بفهمیم قدیمیها چی میخوردند. اما از آن غذاها به جز چندتایی نسل بقیه منقرض شده. همانهایی هم الان هستند یا پختنشون سخته یا موادشون گرونه. اما بالاخره تونستیم یکی از غذاهایی را که کماکان بین کرمونیها طرفدار داره و حتی یک بچهی هفت، هشت ساله هم میتونه اونو درست کنه کشف کنیم. نام این غذای ساده و دوست داشتنی «چنگمال» است.
وجه تسمیه:
از چنگ زدن و مالیدن میآید. به آن چگمال، چمالو و به علت ماندگاری بالایش «جیرهی جنگی» هم میگویند!
مواد لازم برای درست کردن چنگمال:
خرما به ازای هر نفر و حجم شکمش دو تا الی ماشااله، نان از آنجا که فعلا ارزان است به مقدار لازم [همان الی ماشااله!]، روغن چون گران است هر چه کمتر بهتر [همان به مقدار کافی]، آدم بیکار و صبور با شکمهای گرسنه به مقدار کافی.
طرز تهیه:
اول روغن را در تابه ریخته کمی گرم می کنیم. خانومای عزیز دقت داشته باشین که روغن نباید داغ شود، فقط کمی گرم. روغن حیوانی چنگمال را خوشمزهتر میکند اما اگر پول خرید آنرا دارید بروید همان برنج را تناول کنید چون ارزانتر درمیآید. در حینی که روغن را گرم میکنید چندتا از آن آدمهای گرسنه را مامور ریزه یا تریت کردن نانها به قطعات کوچیک، کوچیک کنید. اگر به جای نان ار «کپو» استفاده کنید چنگمال شما خوشمزهتر میشود. این بستگی به سلیقهی شما دارد. بعد از گرم شدن روغن، خرماها را یکی، یکی در آن بیاندازید و به مدت چند دقیقه غلط دهید. تابه را از روی گاز برداشته و نانهای تریت شده را در آن بریزید. یکی از همان افراد بیکار را موظف میکنید پس از ورمالیدن آستینهایش به جان خرماها و نانهای درون تابه بیفتد و حسابی چنگشان زند. خانومای عزیز حتما این کار رو به آقایون بسپارید چون هم زورشان بیشتر است و هم اینکه دیگه دستهاتون نووووچ [چسبو] نمیشوند.
حالا که نان و خرما و روغن با هم حسابی مخلوط شدند نوبت به نشان دادن استعداد فوقالعادهتان در تزیین این غذای لذیذ است. البته میتوانید آنها را در قطعات یک نفره [مانند شکل] درست کنید که به این قطعات اصطلاحا «مُچو» [Mochou] گفته میشود. حالا مچوهای چنگمال آمادهی خوردن هستند. آنها را در دهان چپانده و مدام آب بنوشید فقط مواظب انگشتهای دیگران باشید.

پیشنهاد سرآشپز:
پیشنهاد میکنیم هر چه سریعتر برای خوردن چنگمال اقدام کنید. چونکه ممکن است اتحادیهی محترم خرماداران با توجه به استقبال بیش از حد از این غذای مغذی جعبههای خرما را در سردخانهها انبار کرده و در ثانیهای قیمت آن حتی از برنج هم بالاتر رود. این اتفاق ممکن برای نان و روغن هم بیفتد! این یعنی منقرض شدن نسل این غذای خوشمزه.

«سیزده و چهارده و پونزده و شونزده... روز به روز دریغ از دیروز، همینطور همه چی داره گرون میشه، پرتقال 100 تا دو تومن، 100 تا ده تومن! برنج کیلویی سی شاهی، کیلویی پنج ریال، ای داد بیداد...»
اگر فیلم «سوتهدلان» زندهیاد علی حاتمی را دیده باشید در یکی از سکانسهای آغازین مردی را میبینیم در حال حساب و کتاب کردن که جملات بالا را با خود نجوا میکند. با توجه به زمان ساخت فیلم [1356؛ دو سال قبل از تولد اینجانب] سی و یک سال از آن تاریخ گذشته است. الان همان برنج کیلویی پنج ریال به کیلویی 4000 تومان [و بالاتر] رسیده است. با حذف شدن پودر لباسشویی از سبد حمایتی مردم قیمت آن هم افزایش یافته است. همین چند دقیقه پیش در مغازهی آقای «محمدی» سوپر سر خیابان بودم. کسی که به همیشه معروف است به اینکه جنسش جور است. اما نه پودر لباسشویی دستی داشت و نه ماشینی. نه قند داشت و نه شکر. چای هم تمام کرده بود. یک بسته چای «احمد» کیسهای 25تایی داد 800 تومان. در حالیکه حاجیه خانم والدهی مکرمه دو سه هفته قبل 50 تاییاش را خریده بودند 700 تومان.
با این وضعیت نایاب شدن قند و چای احتمالا میزان کار مفید کارمندان محترم اعم از دولتی و غیردولتی به نصف کاهش خواهد یافت. چونکه در کشور عزیزمان در هیچ ادارهای تا چای آماده نباشد کاری پیش برده نشد. راستی این وسط چه بلایی سر «پول چایی» میآید.
راستی اگر مرحوم حاتمی زنده بود و میخواست دوباره سوتهدلان را بسازد میتوانست این دیالوگ را برای مرد محاسبهگر بنوسید: «یک میلیون، دو میلیون، ...، یک میلیارد، ثانیه به ثانیه دریغ از یک دقیقه پیش، همه چی گرون بود، گرونتر شده، برنج کیلویی 1500 تومن، 4500 تومن! پودر رختشویی 215 تومن، پونصد تومن! گوشت کیلویی 4500 تومن، کیلویی 7500 تومن! چای کیلویی 3000 تومن، کیلویی 6000 تومن! ... » و مرد سکته میکند.
روز و شبهای مدیدی بودم،
مثل سگ در پی لقمه نانی، تحت هر فرمانی.
صبحها یک دفتر، تا شبش یک دفتر، تا سحرگه منزل.
اما اکنون دیگه راحت شدهام،
من رها گشتم از این حیرانی، من شدم پیمانی!
بارالها! تو به من گو تبریک!
ای شب تیره تو بشو نورانی،
من شدم پیمانی.
خاکیان! هلهله بر پا دارید،
ماکیان! بال ز هم بگشایید،
ماهیان! آب به هم بفشانید،
من شدم پیمانی، من شدم پیمانی!
پسر با خوشحای گفت: «عزیزم! بالاخره شجاعت به خرج دادم تا حرفی رو که مدتهاست تو دلمه بهت بگم!»
دختر کمی از هویجبستنیاش را خورد و گفت: «جدی؟! خوب بگو، من سراپا گوشم...»
پسر، در حالیکه سرش را به زیر انداخته بود گفت: «میخواستم بگم ... میخواستم بگم، خیلی دوستت دارم، زندگی بدون تو برام معنا نداره، اگه یه وقت بخوای بری از غصه میمیرم...» [و هزاران حرف عاشقانهی دیگه]
دختر در حالیکه چشمانش از خوشحالی گشاد شدهاند، چانهاش را به دستانش تکیه داد و پرسید: «راست میگی؟!! وای مرسی!»
پسر لبخندی زد و گفت: «چرا هیجان زده شدی؟ عزیزم شوخی کردم، این دروغ سیزده بود، به عبارت دیگه دروغ اول آوریل، میخواستم یک کم بخندیم.»
دوباره جان من نزدیک عیده
تو جیبم جای پول، وعده وعیده
دوباره همسرم پر اخم و تخمه
گمونم خواهرش چیزی خریده
شنیدم موش نر دیشب همیگفت:
«کمی کمتر بخور ای چشدریده!»
زنش هم در جوابش فاش میگفت:
«از این خانه به ما مرگش رسیده
نمانده اندکی گندم و یا جو
تمامش را همین مردک* جویده»
تو ای جمشید جم**، مرد حسابی!
الا ای نانجیب ورپریده!
نمیدانی چهها بر من گذشته
از این نوروز دلم خیری ندیده
پینوشت:
* یعنی من بدبخت
** کسیکه نوروز را پایه گذاری کرد
توضیح ویژه: از امروز یک شخصیت جدید به این وبلاگ اضافه میشود؛ اردشیر درازدست. این شخص ادعا میکند که طنزهایش در مطبوعات محلی چاپ میشده اما الان هیچ نشریهای حاضر به چاپ چرت و پرتهایش نیست. بنابراین به من پناه آورده است. منم از ایشان قول گرفتم که مطالبش به تعطیلی وبلاگ منجر نشود. چونکه این روزها کسی حاضر نیست کلانتری بیاید و سند گرو بگذارد.
به بهانهی انتخابات
گزارشگر: آقای "یک کم معروف"! به نظر شما کسی که کاندیدا میشه، باید چه خصوصیاتی داشته باشه؟
آقای یک کم معروف: با توجه به اینکه، من فکر میکنم، باید البته و اصولا این شخص باید بتونه خوب حرف بزنه!
- منظورتون اینه که خوب دروغ بگه؟!
- بله، نه! آقا چرا حرف توی دهن من می ذاری؟ منظورم این بود که مثل ریییسها خوب حرف بزنه.
- پس معتقدین که باید به بیشتر ریاست فکر کنه تا اینکه به فکر مردم باشه؟
- نه عزیز من، من کی اینا رو گفتم؟ منظور اصلی من اینه قصد زیرآبی رفتن نداشته باشه، همین!
- پس میگید زیرآبزنی رو هم خوب بلد باشه؟
- وایسا ببینیم، مرتیکهی ... قلم بهدست مزدور، نون به نرخ روز خور، اصلا به تو چه ربطی داره که کاندیدا چه خصوصیاتی داشته باشه؟ اصلا کاندیدا باید ... و ... و ... باشه. وایسا تا کاندیداها رو تکتک جلوی چشات بیارم.
به بهانهی بالا رفتن قیمت نفت در بازارهای جهانی
اولی: شنیدی قیمت نفت تو سال 83 هر بشکه 40 دلار بوده و الان شده بشکهای 105 دلار؟
دومی: اینکه چیزی نیست، گوشت هم اون موقع بوده کیلویی سه هزارتومن الان هفت و پونصده.
اولی: خب! از این افزایش قیمت نفت چه چیزش به مردم میرسه؟
دومی: همون افزایش قیمتش.
بر عزت باشن ... اردشیر درازدست