تبليغاتX
"مفـــــــــشوی مـــــــــــن"


هفته­ای را بدلیل کسالت خانه­نشین بودم که در این مدت چشمم به جمال سریال جذاب رستگاران روشن شد. در این بین ابهاماتی به نظرم رسید که کاش جناب سیروس مقدم به آن­ها پاسخ گویند:

اول اینکه این سرکار خانم خجسته در بیست و چند روزی که همسرشان در کما می­باشند ایشان بر بالین­شان زار می­زنند از چه مواد آرایشی مرغوبی استفاده می­کنند که صورت­شان تکان نخورده است و ماشالله، هزار ماشالله روز به روز هم بهتر می­شوند. ضمن اینکه مشخص کنند خجسته خانم برای آرایش به هر روز به شهر خودشان مسافرت می­کنند یا در همان تهران آرایشگر مخصوص به خود را پیدا کرده­اند که ابروهایشان را روازنه با دقت تمام و بدون هیچ تغییری نسبت به روز قبل برمی­دارند. دوم اینکه این جناب احمدرضا بابایی، متهم به کلاهبرداری میلیاردی، در کدام بیمارستان بی در و پیکر تهران بستری هستند که هر کس بخواهد می­تواند سرش را پایین بیندازد و برود مرد بیچاره را بکشد. سوم اینکه صحنه­های مربوط به شکنجه­ی روحی جناب پرویز شایسته قبل از انتخابات 22 خرداد نوشته شده است یا بعد از آن؟ چهارم اینکه آیا درست است که آقای ابطحی اعتراف کرده­اند که از آقای پرویز شایسته پول گرفته تا احمدرضا بابایی را به قتل برسانند؟

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1388/05/24 |

هفته‌‌ی گذشته طوفان‌‌های سهمگین در چند نوبت شهر کرمان را درنوردیدند. در پی این بادهای شدید هزاران دیش ماهواره ز محل خود جابجا و دچار تنظیم برهم خوردگی شدند که این امر سبب موجی از نگرانی، سردرگمی و علافی در بین بعضی از همشهریان شد. خبرنگاران گزارش دادند پس از فرونشستن طوفان‌‌ها، صنف محترم «نصّاب» هزینه‌‌ی خدمات خود به دو الی چند برابر قيمت افزایش دادند. این افزایش قیمت موجبات تکدر  خاطر شهروندان دیش‌‌دار را فراهم کرد.  به طوری‌‌که یکی از شهروندان به خبرنگار کلاغ نیوز گفت: «پولش به درک! مگه تو این شهر نصاب گیر میاد؟ انگار بذرشون رو ملخ خورده. اینقدر سرشون شلوغه که به ما نمی‌‌رسن!»

از دیگر پیامدهای طوفان تجمع تنی چند از همشهریان در جلوی در مجتمع‌‌ها بود. گروهی از همسایگان آپارتمان‌‌نشین که از دست رفت و آمدهای وقت و بی‌‌وقت افراد متفرقه و غیرمتفرقه به روی پشت‌‌بام‌‌ها به ستوه آمده بودند با این‌‌گونه اجتماع‌‌ها اعتراض خود را اعلام کردند. به گزارش خبرنگار کلاغ‌‌نیوز این تجمع‌‌ها منجر به بگو مگوی شدید بین اهالی، اختلال در رفت و آمد و شکستن چندین فقره شیشه گردید. گفتنی است شهروندان مخالف با دیش و چیزهای از این قبیل با ظهار خرسندی از این طوفان‌‌ها برای وقوع هرچه بیشتر طوفان‌‌های مختلف از قبیل باران‌‌زا و باران‌‌نزا دست به دعا برداشتند.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1388/02/02 |

تست کنکور:

به نظر شما بهترین برنامه نوروزی کدامیک از گزینه­های زیر است؟

1) کلاه­قرمزی و خاله­باران

2) کلاه­قرمزی و پسرخاله

3) کلاه­قرمزی و پسر­عمه زا

4) هر سه مورد

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1388/01/15 |


آن شنیدستم که در وقت بهار
دولت اندر قوطیی می­زد هوار؛
«عیدی­ام ای مردمان سرفراز:
قبض آب و قبض برق و قبض گاز!»

این دوبیتی اواخر اسفند 83 در ستون متحرک ویژه­نامه طنز نشریه «فردوس کویر» چاپ شد. الان که بعد از 4 سال دوباره آنرا مرور می­کنم می­بینم عجب پیشگویی کردم! چون­که قرار است در سال 88 یا همان اصلاح الگوی مصرف یارانه­ها از قبض­های مختلف حذف شود و روی­هم­رفته ... هیچی ولش کن. کاش لال شده بودم و پیشگویی نمی­کردم. کاش دستم می­شکست و یادداشتش نمی­کردم و کاش ماشین چاپ خراب می­شد و هرگز چاپ نمی­شد. itj sdk

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1388/01/03 |

الان که نشستم و با خودم فکر می­کنم می­بینم اوضاع مملکت خیلی از سی پیش و قبل از آن بهتر شده. آنقدر بهتر که گاهی به خودم می­گویم کاش سی سال دیرتر بدنیا آمده بودم. شاید اگر سی سال دیرتر بدنیا می­آمدم خوشبخت­تر بودم. نه من، بلکه همه­ی مردم ایران اگر دیرتر بدنیا می­آمدند خوشبخت­تر بودند. نگاه کنید سی سال پیش تنها خودرویی که در خیابان­ها یافت می­شد پیکان بود. همان پیکانی که پارسال عذرش را خواستند و به موزه فرستادندش. اما الان چی؟ سمند و پژو و پراید کمترین خودروهایی هستند که ملت سوار می­شوند. جدای از ریو و زانتیا و ماکسیما و هیوندای و چه و چه و چه!

همین موبایل معمولی را نگاه کنید. همین که الان بچه­های هفت، هشت ساله هم یکی از آن را در جیب­شان دارند. نگاه کنید و به یاد سی سال پیش بیفتید که مجبور بودید برای گرفتن تلفن اسم بنویسید، چند ماهی در صف بمانید و بعد قرعه­کشی می­شد و اسم­تان درنمی­آمد و دوباره قرعه­کشی می­شد و بعد از پیدا کردن پارتی به بدبختی می­آمدند برای­تان وصل می­کردند و … . یه گوشی تلفن هم بهتان می­دادند که مجبور بودی انگشت در سوراخ­های شماره­گیرش فرو کنی و شماره بگیری. اما الان یه سری سیم­کارت پنج­هزارتومانی برای همه اعضای خانواده می­خری و با یک گوشی ارزان قیمت که دیگر لازم نیست یه موشت شماره تلفن از دوست و آشنا را حفظ کنی و یا یادداشت کنی. همه­ی شماره­ها را می­چپانی در همان چند سانت گوشی و هر وقت حواستی درشان می­آوری.

یک مسافرت می­خواستی بروی هزارتا بدبختی داشتی. مشکل حمل و نقل، مشکل اسکان، مشکل خورد و خوراک، گلاب به رویتان مشکل دستشویی و … . ولی الان چی؟ بنشین در هواپیما (فوقش با دو، سه ساعت تاخیر) و آن طرف مملکت بیا پایین. هر گوشه هم که خواستی چادر مسافرتی را علم کن و دستشویی عمومی هم که همه جا هست. واقعا دیگر چه مشکلی داری؟

مثلا همین برنج؛ آن موقع فقط یک نوع برنج ایرانی داشتیم که گیر کمتر کسی می­آمد تا بخورد. گرچه الان هم برنج ایرانی گیر کسی نمی­آید اما به جایش انواع برنج­های هندی و پاکستانی در بازار موجود است با قیمتی ارزان­تر و پختی بهتر و آسان­تر.

سی سال پیش رو یادت بیاور که مادرت مجبور بود سر سیاه زمستان یخ حوض را بشکند و لباس بشوید اما الان در لباسشویی را باز می­کنی و لباس­های گلوله شده را داخل شوت آن می­کنی، دکمه را می­زنی و روی کاناپه لم می­دهی. تازه همسرت هم دیگر مجبور نیست مثل سی سال پیش سه فتیله­ای را روشن کند و برای سرکار غذا درست کند. انواع و اقسام ادوات آشپزی در بازار هست. تازه دیگر قرار نیست خودت هم منت همسرت را بکشی تا یک وعده غذا برایت درست کند.

واقعا الان که فکرش را می­کنم می­بینم خیلی آدم ناشکری بودم. باید از درگاه خداوند طلب مغفرت کنم و برای این خوشبختی که نسبت به سی سال پیش بدست آوردم به درگاهش شکرگزاری کنم. خدایا من خیلی خوشبختم. آنقدر خوشبخت که از خوشحالی در پوستم نمی­گنجم. فقط می­ترسم نکند یکهو از خوشحالی سکته کنم و بمیرم.  

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1387/12/10 |


اغلب رونامه­خوان­های کرمانی با نشریه­ی «بام کویر» آشنایند. نشریه­ای که از شهریور سال 85 شروع به کار کرد و در مرداد 87 به کار خود پایان داد. بام در این مدت کوتاه دوساله خبرها و گزارش­های جنجالی، نیمه­جنجالی و  ابسیلون­جنجالی را در خود جای داد. البته توقف یکباره­ی آن دور از انتظار بود و پس از این اتفاق شایعات جالب­انگیزی پشت آن راه افتاد که نگارنده از بیان آنها معذور است. با توقف انتشار بام کویر بازیکنان این تیم (همان هیات تحریریه) لحضه­ای در خود فرو رفتند و در خلوت خود کاسه­ی معروفی به نام «چه­کنم، چه کنم» و یا نسخه­ی جدید آن «چککککار کنم، چککککار نکنم» بر دست گرفتند و برای آینده­ی شغلی خود «خفتو» بافتند.(اصطلاح کرمانی کنایه از خیالبافی)

چندی از افراد هیات محترم تحریریه مانند «دکتر افشین خان اسدی» و «مهندس محسن بنی­فاطمه گل­گلاب» که روزنامه نگاری اوقات فراغت­شان را پر می­کرد، کمافی­السابق به شغل­های قبلی خود همچنان با قدرت تمام ادامه دادند.

تنی چند هم از دوستان مانند ... و ... و ... و غیره سریعا با انتقالی پرسر و صدا  با مبالغی که همچنان سکرت(همون سری) مانده است، جذب نشریات دیگر شدند و قلم زدن­های خود را ادامه دادند. بعضی­ها هم دچار یک بام و دو هوازدگی شدند و ماندند میان رفتن و ماندن. فلانی و فلانی رفتند، چند روزی هم با تیم­های مختلف تمرین کردند اما یا بر سر مسایل مالی یا کاری کنار نیامده و برگشتند. اما گروهی هم ریسک کردند و ماندند...

آنها که ماندند

افرادی که ماندند با این آرزو که روزی،روزگاری بام کویر دوباره پا بگیرد شرو ع به شمردن روزها و هفته­ها کردند. هر چند از جانب مسوولین امر وعده­هایی نیز داده می­شد اما در این پنج، شش ماهه هیچ وعده­ای عملی نشد و به نظر می رسد کم کم دارد نوشتن هم از یادشان می رود.

اما دوباره چند روزی است فرمان آماده­باش به سربازان قلم بدست صادر شده است. با توجه به اینکه احتمال دارد این فرمان هم توخالی از آب درآید و حمله­ای در کار نباشد به دوستان عزیز پیشنهاد می­کنیم کمی به فکر فرو روند و برای رفع مشکل بیکاری خود دنبال چاره باشند. البته گروه همیشه در صحنه­ی مفشو استعداد تنی چند از دوستان و همکاران را در نظر گرفته و برای آنها شغل مناسبی در نظر گرفته است که توجه ایشان را به آن جلب می­کنیم:

وحید قرایی: بزرگمرد عرصه­ی خبرنگاری و خبرکشانی! وحید خان به عنوان یکی از ستون­های بام کمک شایانی به در هوا بودن آن نمود. متاسفانه تعطیلی بام همزمان شد با پا به عرصه­ی وجود گذاشتن دخترخانم آقای قرایی. با در نظر گرفتن اینکه وحید خان در این پنج ماه حسابی با فوت و فن بچه­داری آشنا شده­ و از تمام جیک و پیک این هنری که سال­ها در سیطره­ی زنان قبضه شده بود، آگاه شده­اند، پیشنهاد می­کنیم نام خود را برای همیشه به عنوان اولین «مرد بچه­نگدار» در تاریخ ثبت نمایند. این بهترین شغل برای کسی که به خاطر مسایل امنیتی وبلاگش را تعطیل کرده است و دیگر جایی برای عرضه نظراتش ندارد.

 

امیر حسین­رضایی:  عکاس جوان نشریه که کلا متخصص ثبت تصاویر از پیرمردان کرمانی است. اما انگار تغییر دوربینش از نیمه آماتور به حرفه­ای برایش خوش یمن نبود و با تعطیلی بام کار او هم تعطیل شد. مفشو به این جوان بااستعداد و خوش ذوق پیشنهاد می­کند دوربینش را برداشته به مکان­های تاریخی کرمان همچون باغ شاهزاده، حمام گنجعلیخان، یخدان مویدی و ... رفته و از ملت توریست و غیرتوریست و گردشگر و چرخشگر عکس یادگاری فوری و «دیجیتال» بیاندازد.

 

مرتضی صفری: آچار فرانسه نشریه که اواخر تعطیلی بام پا توی کفش حسین­رضایی کرد و عکاسی ورزشی را آغاز کرد. اما از آنجا که مرتضی خان توانایی­های بیشتری در مسایل پشت پرده روزنامه­نگاری دارد بهتر عکاسی را به همان حسین­رضایی بسپارد و کاری را که ما پیشنهاد می­کنیم انجام دهد. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان یک مدت کار آقای صفری شده بود نقد کردن چک و زنده کردن پول­های مرده و نیمه مردهی نشریه. بنابراین ما معتقدیم مرتضی خان باید با ظاهر کردن یک سبیل از بناگوش دررفته پشت لبش و فر زدن موهای خوش فرمش به شغل شریف «شرخری» پرداخته و از کاهش نقدینگی در بازار جلوگیری کند.

 

علی­اصغر هنرمند: مسوول صفحه­ی IT نشریه کسی نیست جز علی­اصغرخان هنرمند که با اینکه در حوزه­ی پزشکی فعالیت می­کند با هنرمندی تمام «ماتریس» بام کویر را سرپا نگه داشت. یکی از بخش­های پرطرفدار صفحه دکتر علی­اصغر، معرفی و چگونگی دریافت (همان دانلود) نرم­افزار از اینترنت بود. از آنجا که دکتر در پیدا کردن و دانلود نرم­افزارهای کاربردی خبره می­باشند پیشنهاد می­کنیم بروند توی کار دانلود نرم­افزار و تکثیر بر روی CD و DVD. به عبارتی همان CD  فروشی که حداقل درآمدش از روزنامه نگاری برای ایشان بهتر است.

 

سعید قرایی: دبیر سرویس ورزشی بام کویر اینروزها بدجوری بیکار شده. از آنجا که با نوشته­های تندش به هیچکس رحم نکرد علاوه بر بیکای تنها نیز شده است و عنقریب است که این طفل معصوم به بیماری خانمان­سوز «افسوسردگی» مبتلا شود. حتی تعویض مدیرکل تربیت بدنی هم دردی از او دوا نکرد. طفلی حتی جرات نوشتن در وبلاگش را هم ندارد. چونکه دیگر طوطی و سیمرغ و بلبل و کرکس و ... هم کامپیوتر دارند و با هر قلم تندش پر و بالی برایش تکان می­دهد. پس به او حق می­دهیم که دنبال یه شغل جدید باشد. از آنجا که در نشریه هیچ حروف­چینی حاضر نبود مطالب آقا سعید را تایپ کند مجبور بور همه را خودش تایپ می­کرد. بنابراین پیشنهاد می­کنیم با توجه به مهارتی که در این چند وقته در تایپ یک انگشتی و گاهی دوانگشتی کسب کرده است و همچنین بخاطر آشنایی نسبی با مسایل حقوقی (بواسطه تحصیل بلندمدت در رشته­ی حقوق) می­تواند جلوی دادگستری کرمان بساط کند و برای جماعت خواهان و خوانده  دادخواست تنظیم و تایپ کند.

امیر غفاربیگی: با ورزشی­نویسی شروع کرد اما به جایی نرسید، رفت دنبال نوشته از جامعه اما آنجا هم برای او نه نانی داشت نه نوایی. الان هم که رفته دنبال عکاسی که قطعا در این زمینه هم به جایی نخواهد رسید. یکی از بی­استعدادترین روزنامه نگاران کرمانی که نمی­دانم چرا اصرار دارد که در این وادی باقی بماند. یکی از تخصص­های غفاربیگی کار کردن با کد بلاگفا که تاکنون آنرا برای بسیاری از بلاگرهای کرمانی بصورت مجانی و صلواتی انجام داده است. به او پیشنهاد می­کنیم همین رویه را پیش بگیرد چونکه در حوزه­های دیگر جامعه امیدی به او نیست. همان بیکار بماند بهتر است تا باکار. 

و دوستان دیگری که بدلیل بعضی مسایل از گفتن شغل آنها معذوریم.


ته­نوشت: مطالب بالا شوخی بیش نبود و ما همچنان به بام کویر عشق می­ورزیم و بی­صبرانه منتظر ابراز وجودش هستیم.

من کویرم؛/ تا به بام دو جهان لیک مرا راهی نیست،/ گر نخواهی به دو چشمم نم باران بخشی.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1387/10/28 |

 


مطلب فوق را اتفاقی تو یکی از این سایت های معروف علمی دیدم. گفتم شاید برای مفشو سوژه خوبی باشه. سریع از صفحه عکس گرفتم و گذاشتم. برای اثبات حقانیت این موضوع آدرس سایتش رو هم گذاشتم: کلیک کنید!


ته نوشت: آدم یاد این فیلمهای گرفته شده از مراکز ترک اعتیاد و محل بازداشت خلافکارها میندازه. اثبات حقانیت را خیلی خوب اومدم. نه؟
نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ سه شنبه 1387/10/24 |


پنجشنبه 23 آبان 1387، زرند کرمان / عکس از حسین نگارستانی

ته نوشت: وقتی حسین این عکس را نشانم داد یاد جبهه و جنگ و ماشین های استتار شده افتادم. شاید هم جناب داماد با این ماشین گل اندود شده ازدواج را نوعی جنگ می داند و قصد دارد با تمام قوا به میدان نبرد پای بگذارد. «خسته نباشی حاجی، التماس دعا برادر»
 
نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1387/08/25 |


اولی: اوباماست؟
دومی: نه بابا با ما نیست با اسراییله!
 
نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1387/08/18 |



آورده­اند روز مردکی معلوم­الحال در حالی­که پوست اناری را بر «نیش» می­کشید و خروس لاغری را در بغل داشت بر زاهدی فرود آمد. زاهد سر برآورد و نگاهی بر مردک انداخت و دوباره در خود فرو رفت. مرد که از دیدن زاهد نیشش تا بناگوش باز شده بود به انار اشاره کرد و گفت: «ببین! همه­ی دانه­های انار را خوردم، حتی آن دانه­ی بهشتی معروف را. کنون من هم سهمی در بهشت دارم.» زاهد همچنان در خود فرو رفته لب به سخن گشود؛ «آیا اطمینان داری که انار را تمام و کمال خورده­ای ای مرد دشداشه­پوش؟» مرد گفت: «مگر پوست انار را نمی­بینی؟ نمی­بینی چگونه لت و پارش کردم؟» و آنگاه خروس را بر زمین نهاد و پوست انار را که دیگر چیزی از آن نمانده بود جلوی چشمان زاهد گرفت. زاهد نگاهی بر پوست انداخت و گفت: «زیاد هم مطمئن نباش پسرکم.» مرد پوست را به گوشه­ای پرت کرد و گفت: «این پوست انار و این هم دهان گشاد من، تمام دانه­های آن را ظرف مدت سه سوت هپلی هپو کردم، مگر نه خروس؟» آنگاه با صدایی که گوش فلک را کر می­کرد شروع به خندیدن کرد، بطوریکه تمام بدن چاق و خپلش تکان تکان می­خورد. حین این­که می­خندید دانه­ی درشت اناری از لای ریش انبوهش بر زمین فتاد. مرد تا نگاهش بر دانه­ی انار افتاد خنده­اش متوقف شد. خیز برداشت نا دانه را بردارد اما خروس جستی زد و در برابر چشمان بهت­زده­ی مرد دانه برچید. آن­گاه بالی به هم زود و سینه­ای صاف کرد و چشمان گشادش را بست و گردن درازش را تابی داد و ؛ قوقولی قو قو ...

 
نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ سه شنبه 1387/08/14 |

 

این همه صرفه­جویی کردیم به کجا رسیدیم؟ مگر خود وزیر نگفت که شهریورماه خاموشی نداریم؟ مگه چند روز اوخر مرداد و اوایل شهریور را بدون خاموشی سر نکردیم؟ چی شد که باز خاموشی­ها شروع شد؟ حالا که این­طور شد منم لج می­کنم! چهل­تا کامپیوتر با مانیتور فوق­العاده پرمصرف را روشن کردم و ول کردم در امان خدا. وقتی اداره­ی برق برق را قطع می­کند خودشان خاموش می­شوند. این هم تلافی آن همه صرفه­جویی. خیلی دم از صرفه­جویی می­زنید بروید لامپهای خیابان­هایتان را (که پول مصرف برق­شان را از ما وصول می­کنید) با لامپ­های کم مصرف عوض کنید. از این به بعد صرفه­جویی بی صرفه­جویی!

 

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1387/06/13 |

با سلام به خبر مهمی که هم­اکنون به دستمان رسید توجه کنید:

مراسم «روز خبرنگار» در روز 17 مردادماه همچون سال­های گذشته برگزار خواهد شد. یک منبع آگاه که خواست نامش فاش نشود در مورد برنامه­های این مراسم به خبرنگار «مفشو نیوز» گفت: «در این مراسم از خبرنگاران برتر در حوزه­های مختلف تقدیر خواهد شد و به نفرات اول تا سوم جوایز نفیسی اهدا خواهد شد.» وی با منحصر بفرد خواندن این مراسم افزود: «در این مراسم به نفر اول حوزه­ی "تیتر" چماق طلایی اهدا می­شود که این چماق در ملا عام بر فرق سر نامبرده کوبیده خواهد تا دیگر هوس نوشتن تیترهای جنجالی به سرش نزند. در بخش "خبر و گزارش­نویسی" هم قرار است دو دست فرد برگزیده قلم شود تا دیگر به نقل از فلان مدیر و بهمان رییس خبر و گزارش راست و دروغ چاپ نکند. در بخش "عکس" هم یک فقره قاب عکس با شیشه بر سر برگزیدگان شکانده خواهد شد.» این منبع آگاه که همچنان مصر بود که نامش فاش نشود تصریح کرد: «در حاشیه­ی این مراسم با شکوه، از کلیه­ی افراد "خبرکش"، "خبربیار" و "خبرببر" با کیک، شیرینی، چای، "پول چایی" و "زیر میزی" تقدیر خواهد شد.» گفتنی است این مراسم شب جمعه­ی همین هفته در قبرستان شهر، قطعه­ی هنرمندان، برگزار خواهد شد. حضور کلیه­ی ذوات محترم باعث شادی روح آن مرحوم خواهد شد.

 اردشیر درازدست/ خبرنگار اختصاصی مفشو نیوز

آدم خیال می کنه طرف نشسته سر قبرو داره فاتحه می فرسته!

خدا را هزار مرتبه شکر که هر سال 17 مردادی هست که خبرنگارها به نام «روز خبرنگار» به همدیگر تبریکی بگویند و کلی خودشان را تحویل بگیرند و خلاصه برای هم نوشابه باز کنند، از خاطراتشان بگویند یا جریان چماق خوردنشان را برای هزارمین بار برای هم تعریف کنند که اگر این کارها را هم نکنند باور کنید همه­شان به بیماری صعب­العلاج «افسوسردگی مزمن!» دچار می­شوند. روزی که اتفاقا داخل اکثر تقویم­ها هم درج نشده! اما خود خبرنگاران با مراجعه به اسناد تاریخی که سینه به سینه نقل می­شود و گاهی هم با استفاده از ابزار ستاره­شناسی نوین! تاریخ و ساعت دقیق این روز را کشف و با قدرت خبررسانی خود آن­را سریعا به سایر دوستان و آشنایان منتقل می­کنند. فردا هم اینطور که ما شنیدیم، مصادف است با روز خبرنگار و زمان تحویل آن دقیقا 9:52:35 است.

اما این روز تاریخی فقط برای خود دوستان «خبرکش» رسمیت دارد و دیگران اصلا با خبر نمی­شوند که چنین روزی هم وجود خارجی دارد. در کل روزی است مثل دیگر روزهای خدا. این مساله برای دیگر مناسبت­ها هم صادق است. مثلا تاریخ روز کارمند را فقط  کارمندان می­دانند یا روز کارگر یا دانشجو و غیره. البته استثناهایی هم وجود دارد مثل روز زن که اگر مردان این روز را فراموش کنند در حقیقت گور خود را به دست خود کنده­اند!

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1387/05/16 |

آیا می­دانید بدشانس­ترین مرد دنیا چه کسی است؟ مردی که همسرش بخواهد برای «روز پدر» برایش کادویی گران­قیمت بخرد. آن­وقت باید از جیب، مایه­ی بیشتری بگذارد تا کادوی خانم سنگین­تر شود.

آیا می­دانید از این مرد بدشانس­تر هم وجود دارد؟ مردی که روز تولدش با «روز پدر» هم­زمان شود! چون­که یک کادو به دو مناسب و با کلی غرولند دریافت می­کند.

آیا می­دانید از این دو مرد بدشانس­تر هم وجود دارد؟ مردی که روز تولد خانمش با روز زن هم­زمان شود! چون­که باید یک کادوی دوبله بخرد.

حالا که پس از سالی روز پدر رسیده ناخودآگاه یاد شعر «زنده­یاد عمران صلاحی» در مورد این روز افتادم: «خواهم زنم بوسه بر پک و پوز پدر/ چون­که آمده است روز پدر...» بقیه­ی شعر را خودتان بروید پیدا کنید و بخوانید. البته فکر نکنم جایی چاپ شده باشد. خود مرحوم صلاحی هم آن­را در شب شعری در کرمان با کلی سانسور خواند....!

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ سه شنبه 1387/04/25 |

می­گن قدیما سالی یک بار پلو می­خوردند. مردا چهار تا زن هم می­گرفتند یکی از یکی خوشگل­تر، با یه دوجین بچه­ی تپل مپل. آن موقع همه همین­طور بودند. به جای برنج چیزهای بهتر و خوشمزه­تر می­خوردند. هم عمر بیشتری داشتند و هم باز عمر بیشتری داشتند!

ما نشستیم تحقیق کردیم ببینیم حالا که گوشت و برنج و هزار و پونصد چیز دیگه گرون شده و گیر نمی­آد که بخوریم باید چکار کنیم. به فکرمان رسید که بفهمیم قدیمی­ها چی می­خوردند. اما از آن غذاها به جز چندتایی نسل بقیه منقرض شده. همان­هایی هم الان هستند یا پختن­شون سخته یا موادشون گرونه. اما بالاخره تونستیم یکی از غذاهایی را که کماکان بین کرمونی­ها طرفدار داره و حتی یک بچه­ی هفت، هشت ساله هم می­تونه اونو درست کنه کشف کنیم. نام این غذای ساده و دوست داشتنی «چنگمال» است.

وجه تسمیه:

از چنگ زدن و مالیدن می­آید. به آن چگمال، چمالو و به علت ماندگاری بالایش «جیره­ی جنگی» هم می­گویند!

مواد لازم برای درست کردن چنگمال:

خرما به ازای هر نفر و حجم شکمش دو تا الی ماشااله، نان از آنجا که فعلا ارزان است به مقدار لازم [همان الی ماشااله!]، روغن چون گران است هر چه کمتر بهتر [همان به مقدار کافی]، آدم بیکار و صبور با شکم­های گرسنه به مقدار کافی.

طرز تهیه:

اول روغن را در تابه ریخته کمی گرم می کنیم. خانومای عزیز دقت داشته باشین که روغن نباید داغ شود، فقط کمی گرم. روغن حیوانی چنگمال را خوشمزه­تر می­کند اما اگر پول خرید آن­را دارید بروید همان برنج را تناول کنید چون ارزان­تر درمی­آید. در حینی که روغن را گرم می­کنید چندتا از آن آدم­های گرسنه را مامور ریزه یا تریت کردن نان­ها به قطعات کوچیک، کوچیک کنید. اگر به جای نان ار «کپو» استفاده کنید چنگمال شما خوشمزه­تر می­شود. این بستگی به سلیقه­ی شما دارد. بعد از گرم شدن روغن، خرماها را یکی، یکی در آن بیاندازید و به مدت چند دقیقه غلط دهید. تابه را از روی گاز برداشته و نان­های تریت شده را در آن بریزید. یکی از همان افراد بیکار را موظف می­کنید پس از ورمالیدن آستین­هایش به جان خرماها و نان­های درون تابه بیفتد و حسابی چنگشان زند. خانومای عزیز حتما این کار رو به آقایون بسپارید چون هم زورشان بیشتر است و هم این­که دیگه دست­هاتون نووووچ [چسبو] نمی­شوند.

حالا که نان و خرما و روغن با هم حسابی مخلوط شدند نوبت به نشان دادن استعداد فوق­العاده­تان در تزیین این غذای لذیذ است. البته می­توانید آن­ها را در قطعات یک نفره [مانند شکل] درست کنید که به این قطعات اصطلاحا «مُچو» [Mochou] گفته می­شود. حالا مچوهای چنگمال آماده­ی خوردن هستند. آن­ها را در دهان چپانده و مدام آب بنوشید فقط مواظب انگشت­های دیگران باشید.

پیشنهاد سرآشپز:

پیشنهاد می­کنیم هر چه سریع­تر برای خوردن چنگمال اقدام کنید. چون­که ممکن است اتحادیه­ی محترم خرماداران با توجه به استقبال بیش از حد از این غذای مغذی جعبه­های خرما را در سردخانه­ها انبار کرده و در ثانیه­ای قیمت آن حتی از برنج هم بالاتر رود. این اتفاق ممکن برای نان و روغن هم بیفتد! این یعنی منقرض شدن نسل این غذای خوشمزه.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1387/04/01 |

«سیزده و چهارده و پونزده و شونزده... روز به روز دریغ از دیروز، همین­طور همه چی داره گرون می­شه، پرتقال 100 تا دو تومن، 100 تا ده تومن! برنج کیلویی سی شاهی، کیلویی پنج ریال، ای داد بیداد...»

اگر فیلم «سوته­دلان» زنده­یاد علی حاتمی را دیده باشید در یکی از سکانس­های آغازین مردی را می­بینیم در حال حساب و کتاب کردن که جملات بالا را با خود نجوا می­کند. با توجه به زمان ساخت فیلم [1356؛ دو سال قبل از تولد اینجانب] سی و یک سال از آن تاریخ گذشته است. الان همان برنج کیلویی پنج ریال به کیلویی 4000 تومان [و بالاتر] رسیده است. با حذف شدن پودر لباسشویی از سبد حمایتی مردم قیمت آن هم افزایش یافته است. همین چند دقیقه پیش در مغازه­ی آقای «محمدی» سوپر سر خیابان بودم. کسی که به همیشه معروف است به اینکه جنسش جور است. اما نه پودر لباسشویی دستی داشت و نه ماشینی. نه قند داشت و نه شکر. چای هم تمام کرده بود. یک بسته چای «احمد» کیسه­ای 25تایی داد 800 تومان. در حالی­که حاجیه خانم والده­ی مکرمه دو سه هفته قبل 50 تایی­اش را خریده بودند 700 تومان.

با این وضعیت نایاب شدن قند و چای احتمالا میزان کار مفید کارمندان محترم اعم از دولتی و غیردولتی به نصف کاهش خواهد یافت. چون­که در کشور عزیزمان در هیچ اداره­ای تا چای آماده نباشد کاری پیش برده نشد. راستی این وسط چه بلایی سر «پول چایی» می­آید.

راستی اگر مرحوم حاتمی زنده بود و می­خواست دوباره سوته­دلان را بسازد می­توانست این دیالوگ را برای مرد محاسبه­گر بنوسید: «یک میلیون، دو میلیون، ...، یک میلیارد، ثانیه به ثانیه دریغ از یک دقیقه پیش، همه چی گرون بود، گرون­تر شده، برنج کیلویی 1500 تومن، 4500 تومن! پودر رختشویی 215 تومن، پونصد تومن! گوشت کیلویی 4500 تومن، کیلویی 7500 تومن! چای کیلویی 3000 تومن، کیلویی 6000 تومن! ... » و مرد سکته می­کند.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ جمعه 1387/03/17 |

روز و شب­های مدیدی بودم،

مثل سگ در پی لقمه نانی، تحت هر فرمانی.

صبح­ها یک دفتر، تا شبش یک دفتر، تا سحرگه منزل.

 

اما اکنون دیگه راحت شده­ام،

من رها گشتم از این حیرانی، من شدم پیمانی!

 

بارالها! تو به من گو تبریک!

ای شب تیره تو بشو نورانی،

من شدم پیمانی.

 

خاکیان! هلهله بر پا دارید،

ماکیان! بال ز هم بگشایید،

ماهیان! آب به هم بفشانید،

من شدم پیمانی، من شدم پیمانی!

 

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1387/02/07 |

پسر با خوشحای گفت: «عزیزم! بالاخره شجاعت به خرج دادم تا حرفی رو که مدت­هاست تو دلمه بهت بگم!»

دختر کمی از هویج­بستنی­اش را خورد و گفت: «جدی؟! خوب بگو، من سراپا گوشم...»

پسر، در حالی­که سرش را به زیر انداخته بود گفت: «می­خواستم بگم ... می­خواستم بگم، خیلی دوستت دارم، زندگی بدون تو برام معنا نداره، اگه یه وقت بخوای بری از غصه می­میرم...» [و هزاران حرف عاشقانه­ی دیگه]

دختر در حالی­که چشمانش از خوشحالی گشاد شده­اند، چانه­اش را به دستانش تکیه داد و پرسید: «راست می­گی؟!! وای مرسی!»

پسر لبخندی زد و گفت: «چرا هیجان زده شدی؟ عزیزم شوخی کردم، این دروغ سیزده بود، به عبارت دیگه دروغ اول آوریل، می­خواستم یک کم بخندیم.» 

 

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1387/02/04 |


دوباره جان من نزدیک عیده

تو جیبم جای پول، وعده وعیده

 

دوباره همسرم پر اخم و تخمه

گمونم خواهرش چیزی خریده

 

شنیدم موش نر دیشب همی­گفت:

«کمی کم­تر بخور ای چش­دریده!»

 

زنش هم در جوابش فاش می­گفت:

«از این خانه به ما مرگش رسیده

 

نمانده اندکی گندم و یا جو

 تمامش را همین مردک* جویده»

 

تو ای جمشید جم**، مرد حسابی!

الا ای نانجیب ورپریده!

 

نمی­دانی چه­ها بر من گذشته

از این نوروز دلم خیری ندیده

 


پی­نوشت:

* یعنی من بدبخت

** کسی­که نوروز را پایه گذاری کرد

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ جمعه 1387/01/02 |

توضیح ویژه: از امروز یک شخصیت جدید به این وب­لاگ اضافه می­شود؛ اردشیر درازدست. این شخص ادعا می­کند که طنزهایش در مطبوعات محلی چاپ می­شده اما الان هیچ نشریه­ای حاضر به چاپ چرت و پرت­هایش نیست. بنابراین به من پناه آورده است. منم از ایشان قول گرفتم که مطالبش به تعطیلی وب­لاگ منجر نشود. چون­که این روزها کسی حاضر نیست کلانتری بیاید و سند گرو بگذارد.

 

به بهانه­ی انتخابات

گزارش­گر: آقای "یک کم معروف"! به نظر شما کسی که کاندیدا می­شه، باید چه خصوصیاتی داشته باشه؟

آقای یک کم معروف: با توجه به این­که، من فکر می­کنم، باید البته و اصولا این شخص باید بتونه خوب حرف بزنه!

- منظورتون اینه که خوب دروغ بگه؟!

- بله، نه! آقا چرا حرف توی دهن من می ذاری؟ منظورم این بود که مثل ریییس­ها خوب حرف بزنه.

- پس معتقدین که باید به بیشتر ریاست فکر کنه تا این­که به فکر مردم باشه؟

- نه عزیز من، من کی اینا رو گفتم؟ منظور اصلی من اینه قصد زیرآبی رفتن نداشته باشه، همین!

- پس می­گید زیرآب­زنی رو هم خوب بلد باشه؟

- وایسا ببینیم، مرتیکه­ی ... قلم به­دست مزدور، نون به نرخ روز خور، اصلا به تو چه ربطی داره که کاندیدا چه خصوصیاتی داشته باشه؟ اصلا کاندیدا باید ... و ... و ... باشه. وایسا تا کاندیداها رو تک­تک جلوی چشات بیارم.

 

به بهانه­ی بالا رفتن قیمت نفت در بازارهای جهانی

اولی: شنیدی قیمت نفت تو سال 83 هر بشکه 40 دلار بوده و الان شده بشکه­ای 105 دلار؟

دومی: این­که چیزی نیست، گوشت هم اون موقع بوده کیلویی سه هزارتومن الان هفت و پونصده.

اولی: خب! از این افزایش قیمت نفت چه چیزش به مردم می­رسه؟

دومی: همون افزایش قیمتش.

 

بر عزت باشن ... اردشیر درازدست

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1386/12/20 |