
همیپوسد؛
درون سینهام قلبم،
ازین شبها،
تنم چون کوره میسوزد.
نگاهم را نگاه تو
همیدوزد
به الهام حقیقتها.
(1)
چشمهايش؛
ساكت و معصوم،
«ندا»ي آزادگي را فرياد زدند،
دخترك اين سرزمين و خاك.
آه!
اي آدمهاي ناپاك،
اي كوررنگهاي بيگانه با رنگ سرخ،
نميبينيد جز قدرت و جان ناچيزتان.
ديگر خبري از مختصر آبرو نيست.
آبرو را خون شست و برد با امواج خويش.
(2)
«جان ناچيزت مال خودت!»؛
«ندا» گفت.
«قسمت من پرواز است،
هر چند كه به قول فروغ اين پرنده مردني است!
ليكن اوج است قسمت من،
قسمت تو اما نشستن در كمين،
و نگريستن به در خون غلطيدنم،
همين...
قسمت من پرپر زدنم،
قسمت تو، آه...
با خنده ديدن مردنم.»
دیشب باران بارید،
اندکی چشمهایم را جست،
اشکهای خشکم را شست.
نگاهم را از نگاهش پاک کرد،
در گوشهی باغچهی دلم،
بهار ناهمگون زمستانم را خاک کرد.
دیشب باران بارید،
پریشب هم،
شاید فردا شب هم ببارد،
یک هفتهایست که باران میبارد و نگاهم بارانیست،
یک هفتهایست که ...
دیشب بارن بارید
باز دیشب ...
مثل تمام شبهای عمرم.
دیشب ... هرشب ... باران ...
بزم من برپا شده،
چون شبانگاهان دیگر باز هم.
دردها و غصهها،
نالهها و ضجهها،
گریههای بیصدا،
قصههای تلخ بیپایان من،
همدم شبهای بیسامان من،
تیرگیبخش ضیافتهی من
چون شبانگاهان دیگر باز هم ...
.
.
.
.
.
پس کنون اي منجي نوع بشر/ سيد و سالار ما بـــازآ دگـر
دوباره زار و خستهام،
به انتظار مردن ثانیهها نشستهام.
دوباره از خودم برون شدم، دوباره «دل» شکستهام.
زبالهدان عشق را گویم؛
پر شده از عشقهای کهنه و فرسوده،
عشقهای تا ابد بیهوده.
آواره در دشت وسیع «بندگی»...
این منم؛
افتاده از کوه ستبر زندگی،
در فرار از خاطرات و خاطرات...
خاطرات خستهی پروانگی،
های زندگی، های زندگی.
«بر لبانش گلواژه میروید،
همچراغی؛
ساده میگوید.
عشق را در قطره میجوید، میگوید: سلام، یار بارانی سلام.»
«همچراغی؛ روزگارش سبز، نانش گرم، آبش سرد،
دوستانش؛ افرا و نیلوفر، همدمش برگ اقاقی،
یک قناری، سار، آسمانی تا خدا آبی.
بین دستانش به حجم یک درخت توت خوشبختی.
در صدایش هر هجا تکرار رویایی.
همچراغی؛ تا همیشه ساده میگوید: سلام.»
شب...
جلوه گاه هر عشق، شب همدم دقايق،
شب، گوشه تفکر، شب آرزوي عاشق.
□
شب، مونس قلندر، شب رهنماي رهرو،
شب، ساکت وصبور و همراه و يار شبرو.
□
شب، گه زمان شادي، گاهي زمان غصه،
گاهي کنار کرسي، مادربزرگ و قصه.
□
شب، ازبراي تنها، درمان درد هجران،
خلوت براي گريه، بهر دل پريشان.
□
شب، با خيال معشوق، آسوده پرکشيدن،
ازبند خود رها وپيمانه سرکشيدن.
□
شب، درسکوت مطلق، رفتن به عمق هستي،
سيري درون آفاق، دراوج شور و مستي.
□
شب، واژه جدايي، شب رنگ بي وفايي،
شب گرچه سرد وتيره، اما پل رهايي.
خاطراتم همه ابری، همه تلخ.
پر تکرار جدايی،
نه رهايی،
نه رهايی.
آه از این عشق کذایی.
------------------------------------------------
عجب! چی داره سرم میاد خودمم نمی دونم. واقعا عجیبه! وبلاگم یه مدت شده بود پر از گزارشهای اجتماعی و یادداشت هایی که تو بام کویر چاپ می شد. یه مدت هم شده بود یه وبلاگ عکس. بعد هم طنز. اما حالا شده همش شعر و دل نوشته. چی داره سرم میاد خدا می دونه. خدا آخر و عاقبت همه رو ختم به خیر کنه ان شاءالله.
آینهها شکستهام،
جز به تو دل نبستهام،
بسکه در این کورهراه، پای فرو نهادهام...
از همگان بریدهام،
خستهام و گسستهام.
چو پرستو در ره هجرت ماند،
بر سر شاخه نخفت.
وای باران، باران،
ولی او هیچ نگفت.
نالهها داشت ولیکن همه را، در دل غمزدهی خویش نهفت.
بر سر شاخه نخفت.
قدیمیها هر روز در منزل یکی از دوستان مجلس شعرخوانی داشتند. شعر و چای و خنده و احتمالا منقل ... اما این مجالس چند سالی است که به صندوقچهی خاطرات فرستاده شدهاند و اگر هم برگزار میشوند آن صمیمیت قدیمی را ندارند.
ما هم به یاد قدیمیها با یکی از دوستان جلسهی یک شعرخوانی برگزار کردیم. منتها با پیشرفت علم و صنعت ارتباطات این جلسه بصورت پیامکی [بخوانید اساماسی] صورت گرفت. این جلسهی شعرخوانی، تنها فرفی که با جلسات دیگر دارد، این است که مخابرات به نوعی واسطه میشود. ضمن اینکه پول خوبی هم به جیب میزند. یعنی هر شعر برای شما 15 تا 20 تومان آب میخورد. ولی خوب این نوع شعر خوانی هم جذابیت خاص خودش را دارد و میتوان آن را در هر جایی برگزار کرد. حتی بدون چای منقل! شعر زیر، «پادگان» ماحصل یکی از همین جلسات شعر خوانی است.
پادگان
- بیوفایی ممنوع!
- نه نشد، باز از نو.
- ناامیدی ممنوع!
- نه نشد باز از نو.
- بیتفاوت ممنوع!
نه نشد، با از نو!
نه نشد؛ بشین، برپا! بشین، بر پا! بشین، برپا ...
- آه! فهمیدم؛
مهرورزی ممنوع!
مهربانی ممنوع!
شاد بودن ممنوع!