تبليغاتX
"مفـــــــــشوی مـــــــــــن"


همی­پوسد؛

درون سینه­ام قلبم،

ازین شبها،

تنم چون کوره می­سوزد.

نگاهم را نگاه تو

همی­دوزد

به الهام حقیقت­ها.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1388/05/26 |

(1)

چشم­هايش؛

ساكت و معصوم،

«ندا»ي آزادگي را فرياد زدند،

دخترك اين سرزمين و خاك.

آه!

اي آدم­هاي ناپاك،

اي كوررنگ­هاي بيگانه با رنگ سرخ،

نمي­بينيد جز قدرت و جان ناچيزتان.

ديگر خبري از مختصر آبرو نيست.

آبرو را خون شست و برد با امواج خويش.

 

 

 

 

(2)

«جان ناچيزت مال خودت!»؛

«ندا» گفت.

«قسمت من پرواز است،

هر چند كه به قول فروغ اين پرنده مردني است!

ليكن اوج است قسمت من،

قسمت تو اما نشستن در كمين،

و نگريستن به در خون غلطيدنم،

همين...

قسمت من پرپر زدنم،

قسمت تو، آه...

 با خنده ديدن مردنم.»

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ سه شنبه 1388/04/02 |

دیشب باران بارید،

اندکی چشم­هایم را جست،

اشک­های خشکم را شست.

نگاهم را از نگاهش پاک کرد،

در گوشه­ی باغچه­ی دلم،

بهار ناهمگون زمستانم را خاک کرد. 

 

دیشب باران بارید،

پریشب هم،

شاید فردا شب هم ببارد،

یک هفته­ایست که باران می­بارد و نگاهم بارانیست،

یک هفته­ایست که ...

دیشب بارن بارید

باز دیشب ...

مثل تمام شب­های عمرم.

دیشب ... هرشب ... باران ...

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1387/11/16 |

بزم من برپا شده،

چون شبانگاهان دیگر باز هم.

دردها و غصه­ها،

         ناله­ها و ضجه­ها،

                   گریه­های بی­صدا،

                               قصه­های تلخ بی­پایان من،

                               همدم شب­های بی­سامان من،

                               تیرگی­بخش ضیافت­هی من

                                                چون شبانگاهان دیگر باز هم ...

.

.

.

.

.

بخاطر دل تنگ خاله رویا

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1387/10/04 |
 

پس کنون اي منجي نوع بشر/ سيد و سالار ما بـــازآ دگـر

 

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ یکشنبه 1387/05/27 |

 

 

دوباره زار و خسته­ام،

به انتظار مردن ثانیه­ها نشسته­ام.

دوباره از خودم برون شدم، دوباره «دل» شکسته­ام.

 

 

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1387/05/21 |

 

زباله­دان عشق را گویم؛

           پر شده از عشق­های کهنه و فرسوده،

                                                      عشق­های تا ابد بیهوده.

 

 

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1387/05/14 |

 

آواره در دشت وسیع «بندگی»...

این منم؛

افتاده از کوه ستبر زندگی،

در فرار از خاطرات و خاطرات...

خاطرات خسته­ی پروانگی،

های زندگی، های زندگی.

 

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ جمعه 1387/05/04 |

 

 

 

 

«بر لبانش گل­واژه می­روید،

هم­چراغی؛

ساده می­گوید.

عشق را در قطره می­جوید، می­گوید: سلام، یار بارانی سلام.»

 

«هم­چراغی؛ روزگارش سبز، نانش گرم، آبش سرد،

دوستانش؛ افرا و نیلوفر، همدمش برگ اقاقی،

               یک قناری، سار، آسمانی تا خدا آبی.

بین دستانش  به حجم یک درخت توت خوشبختی.

در صدایش هر هجا تکرار رویایی.

هم­چراغی؛ تا همیشه ساده می­گوید: سلام.»

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1387/03/15 |

شب...

جلوه گاه هر عشق، شب همدم دقايق،

شب، گوشه تفکر، شب آرزوي عاشق.

شب، مونس قلندر، شب رهنماي رهرو،

شب، ساکت وصبور و همراه و يار شبرو.

شب، گه زمان شادي، گاهي زمان غصه،

گاهي کنار کرسي، مادربزرگ و قصه.

شب، ازبراي تنها، درمان درد هجران،

خلوت براي گريه، بهر دل پريشان.

شب، با خيال معشوق، آسوده پرکشيدن،

ازبند خود رها وپيمانه سرکشيدن.

شب، درسکوت مطلق، رفتن به عمق هستي،

سيري درون آفاق، دراوج شور و مستي.

شب، واژه جدايي، شب رنگ بي وفايي،

شب گرچه سرد وتيره، اما پل رهايي.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1387/02/18 |

خاطراتم همه ابری، همه تلخ.

پر تکرار جدايی،

نه رهايی،

نه رهايی.

آه از این عشق کذایی.

------------------------------------------------

عجب! چی داره سرم میاد خودمم نمی دونم. واقعا عجیبه! وبلاگم یه مدت شده بود پر از گزارشهای اجتماعی و یادداشت هایی که تو بام کویر چاپ می شد. یه مدت هم شده بود یه وبلاگ عکس. بعد هم طنز. اما حالا شده همش شعر و دل نوشته. چی داره سرم میاد خدا می دونه. خدا آخر و عاقبت همه رو ختم به خیر کنه ان شاءالله.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ یکشنبه 1387/02/15 |

آینه­ها شکسته­ام،

جز به تو دل نبسته­ام،

بسکه در این کوره­راه، پای فرو نهاده­ام...

از همگان بریده­ام،

خسته­ام و گسسته­ام.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1387/02/11 |

چو پرستو در ره هجرت ماند،

بر سر شاخه نخفت.

وای باران، باران،

ولی او هیچ نگفت.

 

ناله­ها داشت ولیکن همه را، در دل غمزده­ی خویش نهفت.

بر سر شاخه نخفت.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ سه شنبه 1387/02/10 |

قدیمی­ها هر روز در منزل یکی از دوستان مجلس شعرخوانی داشتند. شعر و چای و خنده و احتمالا منقل ... اما این مجالس چند سالی است که به صندوقچه­ی خاطرات فرستاده شده­اند و اگر هم برگزار می­شوند آن صمیمیت قدیمی را ندارند.

ما هم به یاد قدیمی­ها با یکی از دوستان جلسه­ی یک شعرخوانی برگزار کردیم. منتها با پیشرفت علم و صنعت ارتباطات این جلسه بصورت پیامکی [بخوانید اس­ام­اسی] صورت گرفت. این جلسه­ی شعرخوانی، تنها فرفی که با جلسات دیگر دارد، این است که مخابرات به نوعی واسطه می­شود. ضمن اینکه پول خوبی هم به جیب می­زند. یعنی هر شعر برای شما 15 تا 20 تومان آب می­خورد. ولی خوب این نوع شعر خوانی هم جذابیت خاص خودش را دارد و می­توان آن را در هر جایی برگزار کرد. حتی بدون چای منقل! شعر زیر، «پادگان» ماحصل یکی از همین جلسات شعر خوانی است.

 

پادگان

- بی­وفایی ممنوع!

- نه نشد، باز از نو.

- ناامیدی ممنوع!

- نه نشد باز از نو.

- بی­تفاوت ممنوع!

نه نشد، با از نو!

 

نه نشد؛ بشین، برپا! بشین، بر پا! بشین، برپا ...

 

- آه! فهمیدم؛

مهرورزی ممنوع!

مهربانی ممنوع!

شاد بودن ممنوع!

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1387/02/09 |

تاوان عشق تو را نخواهم داد،

تاوان عشق تو را نخواهم داد،

 

عمر خویش نخواهم داد بر باد،

تا سحرگه که می­داند؟

هیچ نمانده­ام از تو در یاد.

خانه­ام آباد.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ یکشنبه 1387/02/08 |